وقتی ترسیده‌اند، نمک می‌خورند

وقتی هم که فشارشان می‌افتد باز هم نمک می‌خوردند

نمک طعم شوری دارد

مادر بزرگ نه ترسیده بود و نه فشارش افتاده بود اما هر بار که از حرف‌هایم خنده‌اش میگرفت «نمکدون» صدایم می‌کرد.

ترس

فشار

شوری...

چه ارتباطی با من و لبخند او داشت !؟

خدا عالم است... 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٣
١
٠
شاید وقتی آدم ها می خندند همه این حس ها رو با هم دارند :)
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/٢٤
١
٠
مادربزرگم عادت داشت به جای بامزه یا بانمک از واژه ی " نمکدون " استفاده میکرد :)
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/٢٣
١
٠
خوب بود و لطیف :)
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/٢٤
١
٠
تشکر :)
v_mehr
v_mehr
٩٤/٠٧/٢٤
١
٠
جالب و مختصر:)
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/٢٤
١
٠
لطف دارین
فاطمه سادات منافی
فاطمه سادات منافی
٩٤/٠٨/٠٦
١
٠
مادر بزرگ ها نابند و حرف ها و مهربانی هایشان هم مثل خوشان ناب است و تک نمکدون دوست داشتنیست *_*
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/٠٩
١
٠
عزیزمی <3
زیتون
زیتون
٩٤/٠٨/٠٩
١
٠
خلاصه بود و زیبا موفق باشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٩/٠٥
٠
٠
تشکر میکنم
Entezar_1000
Entezar_1000
٩٤/٠٩/٢٥
٠
٠
نمک گاهی وقت ها بد شورش را در می اورد ... مثل من موقع خنداندن مادر بزرگی که از نمک فقط رفع ترس و فشار را اموخته ...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥