پاییز تا پاییز

پاییز تا پاییز

نویسنده : y-naeemi

تو رفته بودی و از تمام جهان، چمدانی از خاطره با تو بود ...

حالا تو مانده ای در طعم روزهای رفته ؛ تلخِ اوقات گذشته ... و پنهان می شوی در تاریکی روزهای پاییزی. و  پاییز مگر تجلی  هزار زرد نبود در اعماق هزار نارنجی ؟!

- سلام چطوری ؟ یه ماهی میشه ندیدیم همو ... جمعه با بچه ها می ریم کوه ... تو نمیای؟

حلول می کنی در برگ ... می  ریزی بر زمین ... و عمق فاجعه ی ماجرا همین نیست . فکر می کنی به طوفانی که وزید و تو را از میان انبوهِ سبز گذشته بیرون کشید و بر خاک انداخت ... خاکت کرد و با بارانی غسلت داد و همین روزهاست تا با کفنی از برف چشم هایت را برای همیشه ببندد . بعد ... بعد اگر بگویند پاییز همین بود چه ؟ اگر بگویند خاطره ی روزهای رفته بر بدنت زرد و چروک شده اند چه؟  

- سلام ! تو حالت خوبه؟ الان دو ماهه که پیدات نیست! نه پستی میذاری نه پیامی میدی ... کجایی؟

ماه تاریک و روشن است . تاریک است که روشن است ... و نبودن ، چیزی از بودن است که جا می ماند ... و این یعنی تو تمام خودت را نبرده ای . چیزی از تو مانده است که نبودنت را به چشم می آورد . کمی بی منطق نیست این نفس کشیدن در خلاء ؟

- ای بابا تو کجایی ؟ شیش ماهه هیچکی ازت خبر نداره ... بابا بخدا همه نگرانت شدن ...

خاطره مبهم است چونانکه خواب ... تعبیر خواب ، آینده است  و تعبیر خاطره ، حال . بود ... شد ... رفت ... و حسرت اینکه کسی اسمت را با فعلی مضارع بیاورد ، اولین و آخرین درد بشر است. خسته می شوی از این همه چیزهایی که بوده اند و تو جور دیگری درکشان کرده ای و حالا که بودنت در گذشته جامانده ، مفهومشان را نمی فهمی ... که این خیابان را با کس دیگری قدم زده ای ... که این لباس تو را یاد کس دیگری می اندازد ... که این ترانه را کس دیگری برایت می خواند ...

سلام خوبی؟ دیروز با بچه ها دور هم جمع بودیم حرف تو پیش اومد ... بعد یهو یادم افتاد یه سالی میشه که خبری نیس ازت ...

فراموش شدن از فراموش کردن آسان تر است و تفاوت این دو در دلتنگی است . دلتنگی ، زخم های خاطره است بر روح . تنها می شوی و حضورت تنها در خاطره ها پیداست و فراموشی گاه فاصله ی پاییز است تا پاییز ... در حافظه ی پاییز خاطره ی بهار نشسته است و در چشم هایش کابوس زمستان ... تو اما حافظه ات را از چشم هایت دوست تر می داری . می دانی ... همه ی این ها را می دانی ... می دانی که چمدانت را باز می کنی و فکر می کنی اگر صفحه مانیتورت خاموش شود ،  چیزی از حافظه ات پاک نخواهد شد .

یاسین نعیمی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/٢٢
١
٠
با اون قسمت خسته میشوی از همه چیزهایی که تو جور دیگری درکشان کردی موافقم اساسی!!
y-naeemi
y-naeemi
٩٤/٠٧/٢٤
٠
٠
ینی با بقیش موافق نیستین؟:دی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/٢٦
١
٠
:)))) ملموس تر بود از بقیه متن برایم
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٣
٠
٠
آفرین؛ می بینم که بالاخره آقا یاسین از سمت شعر به سمت ادبیات داره تغییره مسیر میده :)
y-naeemi
y-naeemi
٩٤/٠٧/٢٤
١
٠
ممنون جناب نادری ! البته اینطور نیست ! مشکل اینه که وقتی ناشرتون اجازه نمیده شعرهاتون رو قبل چاپ در فضای مجازی منتشر کنین شما ناچار می شین که هرچیزی بنویسین بجز شعر :D
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
زندگی کردن با نقاشی ات را دوست دارم

بابا لنگ دراز عزیزم

٩٥/١٢/٠٨
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

شاید نگیرد چشم تو عشق زلیخا را

٩٥/١٢/٠٩
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
یک وقت هایی برای رهایی باید گفت

بله بله, حق با شماست

٩٥/١٢/٠٩
خوشبختی ورای حرف های مردم است

برای دخترکم

٩٥/١٢/٠٧
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات