20 متر تا حرم امام خوبی‌ها

20 متر تا حرم امام خوبی‌ها

نویسنده : محدثه عارفی

دیوارهای گلی و درهای چوبی، کوچه‌های تنگ و قدیمی، دستفروش‌های پر سر و صدا و خیابانی که پیاده و سواره‌اش از یک مکان می‌گذرند. چشم‌هایم را می‌بندم و باز می‌کنم. در شهر مشهد، در جوار امام رضا(ع)، در میان کوچه‌های پر ازدحام، چطور تا به حال این خیابان را ندیده بودم. پیرزن پشت سرم گفت: دخترم! این همون بازار سرپوشیده ست. به بالای سرم نگاه کردم، آسمان بود. یادم آمد به من هم گفته بودند به بازار سرپوشیده‌ی سرشور سر بزنم.

هتل‌هایی با ارتفاع زیاد و تازه ساز، کنار خانه‌های گلی و کوتاه، مدرنیته را در مقابل سنت به نمایش گذاشته بود. بعضی از هتل‌ها با نمای سنگی و رنگی خود کاملا در تضاد با بافت آجری اطراف خود بودند. الله اکبر، اللهم صل علی محمد و آل محمد، جواد و علی و صادق رنگ نوشته‌های دیوارهای این بازار بود. در میان راه زائر سرای اصفهانی‌ها، تهرانی‌ها با نماها و درهایی که حیاط‌شان رو به بازار باز می‌شد توجه همه را به خود جلب می‌کردند. مسجد سهله به عنوان قدیمی‌ترین مسجد محل سر پیچ سرشور بیست و سه به چشم می‌خورد.

دو طرف مغازه‌هایی بود از لباس تا اغذیه فروشی، عکاسی تا زعفران فروشی. راسته‌ی بازار پس از طی هر چند ده متر، گشادگی‌هایی پیدا می‌کند. در این گشادگی‌ها مغازه‌ها زیاد می‌شود، دستفروش‌ها دیده می‌شوند. صدای: «خانم عکس بگیرم؟ عکس. عکس. بیا عکس فوری با امام رضا.» چند برابر می‌شود. کسانی با مقواهایی که رویشان نوشته: «سوییت، خانه و هتل با قیمت مناسب» ایستاده‌اند و یک کفاش در یکی از این گشادگی‌ها نشسته. کمی پایین‌تر، در ابتدای گشادگی خانه‌ای است  که به سلیقه شخصی خودش نصف کوچه را صورتی کرده و یک صورت فانتزی به همین کوچه‌ی باریک داده است.

در همین گشادگی‌ها بود که روی سرم سایه شد! باورم شد که بازار سرپوشیده شد، البته با بازار‌های سرپوشیده‌ی معمول و آن طاق ضربی‌هایی که در یزد دیدم کاملا متفاوت بود. یک سقف کاذب پلاستیکی با میله‌های باریک ضربدری بالای سرمان ظاهر می‌شود.

خورشید آمده بود بالاتر و هیاهو و ازدحام جمعیت زیادتر شده بود. صدای عرب و کرد و فارس و لهجه‌های متفاوت به گوش می‌رسید. صدای دستفروش‌ها، عکاسی‌ها و بوق ماشین‌ها. ماشین‌ها به زحمت بوق‌های ممتد برای خودشان راه باز می‌کردند و اخم رهگذران را که عبور ماشین را تجاوز به حریم خودشان می‌دانستند تحمل می‌کردند. دیگر داشتم انتهای بازار را می‌دیدم. آخر بازار ازدحام زیادی بود. سرعتم را زیاد کردم تا برسم آن‌جا اما ناگهان بوی خوشی پیچید توی مشامم و صدای خانمی از کنارم آمد که رو به شوهرش می‌گفت: یکی ازین نونا بخر. بنظر خوشمزه میاد. سرم را چرخاندم. کنارم یک نان سنگکی بود که صف درازی جلویش تشکیل شده و بوی مطبوعی در راسته‌ی بازار پخش کرده بود. از میان جمعیت راهم را باز کردم. بازار تمام شده بود و مردم کنار خیابان اصلی ایستاده بودند، خم می‌شدند و به رو به روی خود سلام می‌دادند. رو به رویمان بازار سرپوشیده‌ی فرش بود. از یکی از زائران پرسیدم چرا رو به بازار فرش سلام می‌دهد؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت: نمی‌دانی؟ ته این بازار فرش، حدود بیست متر دیگر می‌رسیم به حرم امام خوبی‌ها. این را که شنیدم دستم را گذاشتم روی سینه‌ام، خم شدم و «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا» لغزید روی زبانم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
یادش بخیر حرم، طبرسی، پیاده، هیییییییع
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
:)
e_yousefi
e_yousefi
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
بسیار عالی، انشاالله گزارش های توپ تر!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
انشاالله. ممنونم از شما خیلی. :)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
سلام . همه چیز رو خیلی خوب و زیبا توصیف کرده بودید خانوم عارفی / ممنون .موفق باشسید
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
سپاس.
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
چه توصیفات روانی داشت و البته بسیار جالب و خوب بود. از گزارش قبلی به نظرم برای فضای مجزی مناسب تر بود. بخصوص توصیفاتش واقعا خوب بود :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
ممنونم آقای نادری. خوشحالم که خوشتون اومده. :)
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
خیلی خوب بود، سپاسگذارمـــ:ـــ)ـــــ از شما خانوم عارفی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
ممنونم.
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
خیلی خوب بود مخصوصا توصیفاتت منتظر گزارشای بعدی و بهترم:))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
مرسی مریم عزیزم. ممنونم.
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات