ناخواندنی‌ها / داستان کوتاه

ناخواندنی‌ها / داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

دست راستش را روی لبه‌ی انتهایی صخره گذاشت. بعد سمت چپ بدنش را بالا کشید و کف دست چپش را روی قسمت فوقانی صخره گذاشت و آن را اهرمی کرد تا تمام بدنش را بالا بکشد. قله را که فتح کرد؛ همان لبه‌ی صخره، روی زمین خودش را پهن کرد، طوری که ساق‌هایش در هوا آویزان ماند. هر دو دست‌هایش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت و شروع به کشیدنِ نفس‌های عمیق و منظم کرد.

چند لحظه بعد، میثم هم به بالای صخره رسید. او هم شروع به دم و باز دم کرد. وقتی که ضربان قلبش پایین آمد، دستش را رو به سیاوش دراز کرد و گفت: « خشته نباشی رفیق!»

سیاوش دست میثم را گرفت و در حالی ‌‎که بلند می‌شد گفت: « ممنون... توام خسته نباشی! تبریک... .» میثم لبخند زد وعلامت پیروزی را با انگشتانش نشان داد.

از قله پایین آمدند و جای مناسبی را پیدا کردند که کوله‌های‌شان را باز کنند و کمی استراحت کنند. روی زمین نشستند. کوله‌های‌شان را باز کردند و فلاسک، نان سنگک، کره، پنیر، عسل و کمی گردو بیرون آوردند و مشغول خوردن‌شان شدند.

نزدیکی‌های غروب بود. خورشید مهربان شده بود. برف‎هایی که ذره‌ذره آب می‌شدند، جوی‌های کوچکی را درست کرده بودند که صدای‌شان، گوش را نوازش می‌داد. جز آهنگ عبور آب و بادی که گاه و بی‌گاه لابلای صخره‌ها می‌وزید و صداهای گوناگونی را تولید می‌کرد، در آن فضا صدایی شنیده نمی‌شد. یک سکوت ملایم با چشم انداز وسیعی از شهری بزرگ... .

میثم در حالی‌که‌ رو به شهر نگاه می‌کرد و لقمه‌اش را می‌خورد، گفت: «واقعا این مردم دنبال چی می‌گردن توی این شهر؟! بهشت این‌جاست و این حال و هوایی که ما الآن توش‌ایم!» سیاوش نگاهی به میثم انداخت و گفت: «عزیز من؛ همه که راه بهشت رو نمیرن! خیلی‌ها هم جهنمی می‌شن!» و هر دو خندیدند.

خنده‌ی میثم که تمام شد، چهره‌ی جدی به خودش گرفت و گفت: «سیاوش...! به نظرت دو هفته‌ی دیگه، این موقع، چه حالی داریم؟! خوشحالیم یا ناراحت؟ بردیم یا باخیتم؟»

سیاوش، خونسردانه شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی‌دونم...! چندان فرقی هم نمی‌کنه؛ مهم اینه که با چند نفر، سر رسیدن به بالای صخره‌ها مسابقه می‌دیم و حال می‌کنیم!»

میثم گفت: « فرقی نمی‌کنه؟! پسر مسابقات قهرمانی آسیاست، اول بشی میری واسه جهانی! معروف می‌شی! همه شهر می‌شناسنت و بهت احترام می‌ذارن! اون وقت تو می‌‌گی فرقی نمی‌کنه؟!» سیاوش در چشمان میثم خیره شد، تلخندی زد و گفت: « شهرت؟! محبوبیت؟! تا حالا از مردم شهر پرسیدی که قهرمان صخره‌نوردی دنیا کیه و مال کدوم کشوره؟! فکر می‌کنی واسه این مردم مهمه که جواب این سوال رو بدونن؟! اگه می‌خواستی دیده بشی، باید فوتبالیست می‌شدی! رشته‌ای که نیمکت‌نشین لیگ دسته سوم کشورش رو هم، همه می‌شناسن!»

میثم از شنیدن حرف‌های سیاوش، مایوس و دلگیر شد؛ اما حق را به او می‌داد و نمی‌توانست مخالفت کند. آه سردی کشید و دست‌هایش را دور زانوهایش، حلقه کرد؛ به شهر خیره شد و گفت:« خب همه که نمی‌تونن فوتبالیست بشن، بعضی‌ها هم مثل ما کوهنورد می‌شن!»

سیاوش روی زمین دراز کشید؛ انگشتانش را در هم قلاب کرد و روی پیشانی‌اش گذاشت و گفت: «بچه که بودم، با بچه محلا، زیاد فوتبال بازی می‌کردیم. من همیشه دروازه وایمیسادم. از همون بچگی‌ام، دست‌هام بهتر از پاهام کار می‌کرد. اگه از اون بچه‌ها بپرسی که آرزوهای بچگی‌شون چیا بوده، قطعا همه‌شون میگن که گل زدن به من، یکی از آرزوهاشون بوده! بهم لقب «هشت پا» رو داده بودن! توی مدرسه هم اوضاع همین‌طور بود. سال پنجم دبستان، توی تیم منتخب مدرسه بودم و تو جام مدارس شهر اول شدیم. مسئول استعدادیابی تیم استقلال هم اون بازی رو می‌دید. بعد از بازی خواست برم باشگاه و اسم بنویسم. واسه ثبت نام هم رفتم. ولی شرایط رو که برام توضیح داد، منصرف شدم!»

میثم پرسید:« مگه چه شرایطی داشت؟!» سیاوش بلند شد و نشست و گفت: « هر روز تمرین! اردوهای گاه و بیگاهِ چند ماهه! جدا از اینا، خطر مصدوم شدن و دور موندن از درس و مدرسه!»

میثم گفت: « این همه فوتبالیست تحصیل کرده تو دنیا هست!» سیاوش گفت:« درسته! ولی اکثرشون، فوتبال بخش اعظم زندگی‌شون رو تشکیل می‌ده! من هیچ‌وقت عاشق فوتبال نبودم! برای من فوتبال، فقط یه بازی سرگرمی بود! من راهی رو رفتم که خودم دوست داشتم؛ راهی که از راه اکثر مردم دیگه، جدا بود!»

سیاوش به دور دست خیره شد؛ سرش را تکان داد، نفس عمیقی کشید و گفت: « زیادی از مردم جدا شدیم، اونقدر که دیگه کسی قادر نیست ما رو نمی‌بینه! ما  محکومیم به تنها بودن! داستان‌هایی هستیم که کسی نمیفهمه‌شون؛ به همین خاطر، خونده نمی‌شیم! ولی ارزش ما به خواننده‌هامون نیست؛ همین که الآن تو بهشتیم، برای من کافیه! من ترجیح دادم که اوج بگیرم، به جای اون‌که روی زمین بمونم و خونده بشم!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/١٨
٠
٠
سلام . داستان زیبایی بود آقای علوی . ممنون . جمله های پایانی داستان برای من کمی نامفهوم بود .((زیادی از مردم ......)) کاش داستان رو ادامه بدید .
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
سلام. تشکر، لطف دارید. راجع به داستان:: اکثر داستان‌هایی که من می‌نویسم، به جز اون ظاهر داستان، یه لایه‌ی زیرین و اصلی‌تر هم دارند که منظور اصلی من همون لایه‌ی دومه. و اکثر شخصیت‌های داستان‌هام، نماینده‌ی یک گروه و یا یک طرز تفکرند. حالا توی داستان، جمله‌هایی هست که شما رو برای رسیدن به اون لایه‌ی دوم، راهنمایی می‌کنه. مثلا توی این داستان، دقیقا همون جمله‌ای که شما بهش اشاره کردید « زیادی از مردم جدا شدیم، اونقدر که دیگه کسی قادر نیست ما رو نمی‌بینه!» و چند جمله دیگه مثل « زیز من؛ همه که راه بهشت رو نمیرن! خیلی‌ها هم جهنمی می‌شن!» از جمله‌های کلیدی داستان بودن.
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
سلآم؛ هر رشته ی ورزشی جایگاه خودشو داره؟! اینکه تو کشور ما این تبعیض وجود داره دیگه مشکل ماست ...تا حالام راه به جایی نبرده :/// به نظر منم بهشت روی کوهه وکوهنوردی از جذاب ترین ورزشاست :))))) یکی از کارهایی که من عاشقشم وغالب اوقات بابچه ها انجامش میدیم اینه که بعد رسیدن به قله یه کوه سنگی کوچیک (یه کم بلند تر از قدمون) درست میکنیم...با هرچی گیرمون بیاد تزئینش میکنیم وباهاش عکس میگیریم...خیلی هم بهمون خوش میگذره و فکر میکنم هر جا که باشی وبه هر کاری مشغول باشی اصل همین خوش گذشتنه :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
سلام. راجع به قسمت اول نظرتون، باید بگم که کاملا درسته. ولی منظور من چیز دیگه‌ای بود که در جواب به خانم خوراشادی توضیح دادم.** کار خیلی جالبیه. و با این جمله‌تون هم کاملا موافقم :« هر جا که باشی وبه هر کاری مشغول باشی اصل همین خوش گذشتنه » . ممنون از حضورتون
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
ولی به جان خودم اگه میرفت فوتبالیست می‌شد الان نظرش چیز دیگه ای بود خخخخخخخ
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
شایدم! :| اصلا با خوندن نظر شما، دچار چالش شدم! :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠