مرگ آروم نارنگی رنگ(!)

مرگ آروم نارنگی رنگ(!)

نویسنده : h_dorexist

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

بعدش احساس می‌کنی انگار

سخت دلتنگ و خسته‌ای مثلا

در همان لحظه‌ای که این احساس

مثل یک ابر بی دلیل آن‌جاست

شده یک لحظه احتمال دهی

که دلی را شکسته‌ای مثلا؟

که دلی را شکسته‌ای و سپس

ابرهای ملامت آمده‌اند

پلک خود را هم از پشیمانی

روی هم سخت بسته‌ای مثلا

مثلاهای مثل این هرشب

دلخوشی‌های کوچکم شده‌اند

در تمام ردیف‌های جهان

تو کنارم نشسته‌ای مثلا

و دلی را که این همه تنهاست

ژاپنی‌ها قشنگ می‌فهمند

مثل ویرانی هیروشیماست

بعد از آن جنگ هسته‌ای مثلا

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

من نباید زیاد شکوه کنم

من نباید... تو خسته ای مثلا

(مهدی نقبایی)

از پائیز هیچ خوشم نمی‌آید، دلت را هوایی می‌کند، صدای قدم‌ها را هم بلندتر. آدم را هم طوریناکِ خوف‌ناکی بغلی می‌کند. نسیم خنک شبانه‌اش؛ انگار که صد حس از آغوش گرم معشوقه‌ات بلند کرده باشد و وزان شود و هی به رُخت بکشد.

آخ پاییز... نارنجی... چقد گاهی بی‌رحم می‌شوی..

بهت نمی‌خورد کچلِ برگ ریز... این رنگ‌های گرمت، لبخند سردت را عجیب به بازی گرفته!

==========

شب‌های پاییزی باهاتون مهربون؛ همین.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
شعر عالی بود و پاییز عالی تر
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
با اجازه کپی پیست می نماییم
elnazi
elnazi
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
لذت بردم...ولی من پاییزودوسدارم...!چون همه احساس تنهایی میکنن:)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
من پاییز رو خیلی دوست میدارم. به خاطر رنگ هاش. به خاطر سوز سرماش.به خاطر شبهای بلندش. پاییز فصل خوبیه. انگار بهترین فصل برای عاشق شدنه و البته بهترین فصل برای دلتنگی اون عاشقایی که از عشقشون دورند.
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود:)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٢٢
٠
٠
زیبا بود / من هم فصل پاییز رو دوست ندارم ...ممنون
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١