مادربزرگ؛ این شوالیه تعبیرخواب!

مادربزرگ؛ این شوالیه تعبیرخواب!

نویسنده : sepide.b

مادربزرگ معروف است به این‌که تعبیرخواب‌هایش ردخور ندارند. یعنی کوچکترین جنبش شما را در عالم معنا به فالی گرفته و تفسیری زیرش می‌دهد که جن و انس انگشت تحیر به دهان گرفته که ایولا مادربزرگ. دم شما گرم! از کوچکی آن‌قدر به گوش ما خوانده بود که هر خوابی یا تعبیر دارد یا باز هم تعبیر دارد که ما هم در اعتقاد به خواب به درجه‌ی والا سلوک یافته بودیم.

غروب بود. خسته و کوفته در اولین نقطه آسایش خانه سرم بر بالش نرسیده چشم‌هایم رفت. داشتم در بحر مکاشفت کرال سینه می‌رفتم که آسمان تیره شد و کابوس شومی شروع شد. به دنبالش روحم چنان قالب تهی کرد که جاذبه زمین با مهربانی تمام من را به کف اتاق کوباند. با لرز نشستم و با یادآوری آن رویای نحس با هرچه در توان داشتم خودم را به قلمروی مادربزرگ، که شامل ال‌سی‌دی پنجاه اینچ و یک دوری پر از تخمه شورِ لیمویی بود رساندم و نفس نفس زنان گفتم «کشتم! همه رو... کلی بودن... این‌قدر... پنج شیشتا... آره پنج شیشتا... کوسه‌های وحشی... با اسلحه توی دستم کشتمشون» مادربزرگ که مشغول رمزگشایی رازی در سریال محبوبش بود و سعی داشت بفهمد مردی از خانواده با اصل و نسبِ ایکس چطور هم پدر بزرگ نامزد آقای وای است و هم پدر خاله‌اش؟ با حضور پرشور من رشته‌های تفکر سیستمی‌اش پنبه شد و فریاد زد «خدا لعنتت کنه! حالا اسلحه چی بود؟» به پهنای صورتم اشک ریختم و گفتم «خمیر دندان» مادر بزرگ نازنینم بعد از این‌که اسم آلت قتاله را شنید، عصای طرح جغد چوبی‌اش را کوبید فرق سرم و بعد از دعاهای خیر فراوان برای افزایش طول عمر و درخشیدن هر چه تمام‌تر ستاره بخت و اقبالم، خوابم را این طور تعبیرکرد: «داری به معضل جهانی تبدیل می‌شی. تا جون مردم به خطر نیوفتاده. خدا لعنتت کنه! بیشتر مسواک بزن.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
خمیردندان سنسوبوووق رو پیشنهاد می کنیم پس :)) راستی وقتی داشتم می خوندم یاد داستان کباب غاز افتادم :دی ^_^
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٧/٢٩
٠
٠
یاد خوابهای چرت و پرت خودم افتادم مرسی خیلی جالب نوشتی
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
مرا تا خورشید بالا ببر

احساس ترس می کنم

٩٥/١٢/٢٨
امان از حافظه های جانبی

حافظه مرا چه شده است؟

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات