دلنوشته سوزناک همسر وحید طالب‌لو برای هادی

دلنوشته سوزناک همسر وحید طالب‌لو برای هادی

نویسنده : وبگردی

 

 سوگل طالب لو متاثر از فوت کاپیتان پرسپولیس و البته غمی که این روزها در بین خانواده هادی نوروزی و همسرش و فرزندانش وجود دارد این یادداشت را از زبان آنها نوشته است. 
***
تنهایى، انتظار، پرواز، استرس، حمد و قل هو الله، لحظه شمارى براى شروع مسابقه، تپش هاى قلب من ،تپش های قلبی که با هر کوبش اسم تو را فریاد می زد.

خاموش کردن تلویزیون از دقیقه ٥ بازى، ٩٠ دقیقه هایى که هر تیک تاکش یک عمر بود،یک قرن. اردوهاى شبانه روزى، بهونه هاى بچه ها، چک هاى برگشتى، شایعه ها، حواشی،اخبار زرد و هجوم همیشگی سایه ها از پس دیوارهای خانه مان، خانه ای که تو ساخته بودی برایم، خانه ای که سقفش مهر بود و دیوارهایش عشق و زندگی در لحظه لحظه هایش جریان داشت.زندگی، زندگی، زندگی از جنس همسر یک فوتبالیست.

نقش مرد بازى کردن را بلدم. خوب بلدم. در روزهاى نبودنت نقشم را خیلى زود یاد گرفتم . دوستت دارم ها به من گفتند که زندگى با یک فوتبالیست، سخت است و متفاوت . حواسم بود. بعضى وقت ها آنقدر که استوک هایت به تو نزدیک بود ما نبودیم. میشنیدمت، کم میدیدمت. صدایت برایم صمیمى تر از نگاهت بود. زندگى را دوست داشتم با اینکه دور بودى ولى بودى. قران رو میبوسیدى و میرفتى و من با ساکى از مسولیت ساعت ها به عکس هایت خیره میشدم. از لحظه بلند شدن هواپیما تسبیح در دستم بود تا وقتى صداى زنگ تلفن حالم را خوب میکردو این کاره یک هفته در میان من بود. تنها دعایم در شب هاى بازى سلامتى تو بود. گل زدى خندیدم، پاس گل دادى پریدم... راستى چرا رفتن اوت ندارد ؟ تابستان ها با شربت و خاک شیر منتظر چهره آفتاب سوخته ات مینشستم. تابستان براى ما فصل بدنسازى پرفشار بود. روزى دو سه جلسه تمرین. فصل حسرت یک دل سیر همدیگه رو دیدن . تو که میخوابیدى کارها را تعطیل میکردم که مبادا صدایى آزارت بدهد. دلم برایت تنگ میشد.فقط نگاهت می کردم، چهره آرامت را در خواب نگاه میکردم ...


زمستان ها با آب پرتقال منتظر چهره یخ زده و خسته ات بودم. واى که وقتى لباس هاى تمرین گِلى میشدند چقدرسخت بود شستنشان.

زمستان در کوران مسابقات بودیم و من به تنهایى انارها را دان میکردم. چه شب یلداها که از پشت تلفن، فرسنگ ها فاصله را جا گذاشتیم، صداهامون رو بهم نزدیک کردیم و تفال زدیم به حافظ. بلندترین شب سال را به امید برگشتنت تا صبح فیلم بازى هایت را میدیدم و به داشتنت افتخار میکردم.

زودتر از همه آجیل عید میخریدم. آخه تو میرفتى و سال جدید را بدون آجیل آغاز کردن، در اردو هیچ صفایى نداشت. سال تحویل میشد و من با صداى تو سال را شروع می کردم. حالا صدایت کجاست؟

یادم نیست چند بار زودتر عیدى ام را دادى و رفتى. پرسپولیس بازى داشت. باید میرفتى. راستى چرا رفتن اوت ندارد ؟ 

سایت هاى خبرى، روزنامه ها، برنامه بازى ها و خودکار رفیق شب هاى تنهایى ام بودند. روز بازى، ساعت بازى، ورزشگاه محل بازی، همه را حفظ حفظ بودم. براى تعطیلى لیگ روزها رو میشماردم آخه تو را کم داشتم. راستى شب بدنیا اومدن پسرمان کجا بودى ؟ دربى بود نه فکر نکنم. بازى هاى آسیایى بود ؟ یادم نیست... نبودن هایت، موهایم را، رنگ پیراهن تیم ملى کرد. راستى چرا رفتن اوت ندارد ؟ 

از تاریکى میترسیدى پس چرا زندگییم را تاریک کردى ؟ چرا یادم ندادى بى تو چه کنم ؟ بى معرفت نگفتى بچه ها دلتنگت میشن و بى تابیهایشان پیرم میکند. نقش مرد را بازى میکنم ولى نقش پدر کار من نیست...

لباس هات را کجا بذارم ؟ بیست و چهار را چه کنم ؟ دخترت خواست با بابا هادى بازى کنه بگم کجایى با چه تیمى بازى دارى ؟ سوال هاى بى جواب را پیش کى قایم کنم؟

من زنم یک زن . تکیه گاهم بودى. سقف خانه ام بودی.تحملِ نبودنت را ندارم. من زنم یک زن توانا اما حالا ناتوانم. رفتنت رمقم را برده.طاقت دورى زیاد را ندارم. خنده را از یاد بردم. اشک هایم خشک شد...

آقاى سر مربى این اردو کى تموم میشه ؟ دلتنگى خیلى اذیتم میکنه. هادى ! نمیشه تو اجازه بگیرى و برگردى !

تو برمیگردى. بلند شو. هیچ به فکرت رسیده بود یک روز آبى ها هم طرفدارت میشن ؟ باور کن. به خدا استقلالى ها این روزها پرسپولیسى شدند. دیگه از کرى خوندن خبرى نیست. آبى و قرمز یکى شدند... زشته پسر. بلند شو خودت ازشون تشکر کن. زبان من قاصره.

 هادى ! بلند شو مرگ را دریبل بزن و بازى را ادامه بده. بلند شو بچه هات بابا میخواهند و من کاپیتان زندگییم ام رو...


ماه مهر شد. پاییز آمد. همیشه فصل زرد و نارنجى را عاشقى میکردیم. ابر شد. تو رفتى. بى قرارم. باران بارید و من بى مهر باید ادامه بدهم. تقویم من دیگر ماه مهر ندارد. خورشید را چنگ میزنم . به ماه نگاه نمیکنم. انتظار را به بادها میسپارم و خاطراتت را در قلبم حکاکى میکنم. هادى ! کاش رفتن را گل نمیکردى این بار به اوت میزدى٠ دقیقه هایى که هر تیک تاکش یک عمر بود،یک قرن. اردوهاى شبانه روزى، بهونه هاى بچه ها، چک هاى برگشتى، شایعه ها، حواشی،اخبار زرد و هجوم همیشگی سایه ها از پس دیوارهای خانه مان، خانه ای که تو ساخته بودی برایم، خانه ای که سقفش مهر بود و دیوارهایش عشق و زندگی در لحظه لحظه هایش جریان داشت.زندگی، زندگی، زندگی از جنس همسر یک فوتبالیست.



پاییز بى مهر ١٣٩٤ سوگل طالب لو
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/١٥
٢
٠
خدا رحمت کنه آقای نوروزی رو و به خانواده اش صبر بده .خیلی سخته...
elnazi
elnazi
٩٤/٠٧/١٥
٢
٠
اشکم دراومد...خداصبربده بهشون...
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٧/١٥
٠
٠
چقدرسخته باورکردن این که هادی نوروزی رفته :((((((((((خدابه خانوادش صبربده:(((
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/١٦
٠
٠
چه متن قشنگی.ممنون که توی اینجا گذاشتینش . جیم شده یک مرجع نیاز نیست دنبال مطالب خوب وب ها بگردیم.ممنون :)
aynaz_sahrivar
aynaz_sahrivar
٩٤/٠٨/٠٨
٠
٠
عالی نوشته شده :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤