حاج خانم... / داستان کوتاه

حاج خانم... / داستان کوتاه

نویسنده : الهام حبشی

فرشته خانم گیس‌های حنا کرده‌ی پریشانش را با ملاحظه‌ای خاص شانه می‌کشید. هر بار که چشمش به موهای نیش زده‌ی سپیدش می‌افتاد به خاطر می‌آورد دیگر آن دختر 23 ساله‌ی سرخ و سپید گیسو کمندی نیست که هر کس با دیدنش ناخود آگاه زیبایی‌اش را تحسین می‌کرد، حاج خانمی شده بود برای خودش، در و همسایه به احترام چروک‌های نقش بسته‌ی زیر پلک‌هایش حج نرفته حاج خانم صدایش می‌کردند، این حج برایش شده بود یک عقده‌ی سالیانه، عقده‌ای که هر سال با حلالیت طلبیدن‌های قوم و خویش بغضی می‌شد نازک و سنگین و کیسه‌ی اشک‌هایش را کاردی می‌کرد.

اما دیگر انتظار به پایان رسیده بود، توی چمدان بسته‌اش دو ساک خالی جا داده بود، باید کلی سوغات برای امیر و زهرا می‌آورد، این بار او بود که حلالیت می‌گرفت اما باز هم اشک‌هایش را نمی‌شد پاک کرد. دل توی دلش نبود. حسش را که روی کاغذ خشک می‌ریختی بوی نم همه جایش را می‌گرفت.

هواپیما که بر زمین نشست همه آرزوهایش در همان نقطه برآورده شدند، حاج آقا درحالی که منحنی سربالای لب‌هایش محو نمی‌شد گفت: «فرشته خانم این بار جدی جدی حاج خانم شدین» لبخندی زد، از همان لبخندهای شیطنت آمیزی که اولین بار حاج آقا را به دام انداخته بود، جوان شده بود، نه سپیدی موهایش را به یاد می‌آورد نه آینه‌هایی که دیگر جذابیت سابق را نداشتند. خنده کننان گفت: «دلمو خوش نکن هنوز اول راهیم کو تا حاج خانم شدن» حاج آقا سری تکان داد و گفت: «سخت می‌گیری!»

لباس احرام دومین لباس بهشتی بود که برای پوشیدنش لحظه شماری می‌کرد، انگار لباس عروسش که سال‌ها توی کمد خاک خورده بود و دلش نمی‌آمد زیباترین حادثه زندگی‌اش را خیرات کند دوباره به تن کرده بود، با همان شوق و ذوقی که هر کله قندی را ذوب می‌کند، چشم‌های آهویی درشت و مشکی رنگش توی ردای برف رنگ احرام می‌درخشید، به آینه که نگاهی انداخت دلش برای خودش قنج  رفت، شده بود همانی که یک عمر می‌خواست باشد! آن‌قدر دلش گیر این‌جا بود که دلش می‌خواست جای همه کسانی که این‌جا را ندیده بودند صراط صفا و مرو را بدود، جای همه کسانی که عرفه را این‌جا نبوده‌اند زیر آفتاب بنشیند و عرفه بخواند. اصلا خستگی سراغش نمی‌آمد جدی جدی جوان شده بود. وقتی یک نفر با تمام وجود چیزی را خواسته باشد و به آن برسد، زندگی‌اش زیر و رو می‌شود، معلول باشد می‌دود، کور باشد می‌بیند، تیر از پایش بیرون کشیده شود نمی‌فهمد، وصل معشوق مرده را زنده می‌کند.

قربانی که کردند دلش یک جور خاصی گرفت، راه تنگ منا را که باز کردند، فشار و گرمای هوا را نمی‌فهمید، صدای همهمه‌ی جمعیت توی گوش‌هایش پیچیده بود، قلبش داشت می‌ترکید! فکر و ذکرش شده بود روز بازگشت، آخر جگر خداحافظی کردن نداشت...

این همه سال انتظار، چقدر زود داشت به اتمام می‌رسید، لب‌هایش خشک شده بود، اشک‌هایش که روی گونه می‌ریخت درزهای پوست صورتش را می‌سوزاند، سرش را به اطراف چرخانید کمی قد بلندی کرد غیر از سیل جمعیت که بدون این‌که قدم از قدم بردارد مثل موج به جلو هدایتش می‌کرد چیزی به چشمش نخورد، آنقدر توی خودش فرو رفته بود که متوجه نشد حاج آقا چقدر دور مانده است.

سر و صدا و ازدحام به ناگاه بالا گرفت! فشار و فشار... از پشت هول داده می‌شد و از جلو سدی از جمعیت که تکان نمی‌خورد، چیزی نمی‌فهمید فقط بلندتر نفس می‌کشید، احساس کرد هوایی که توی شش‌هایش می‌کشد از اکسیژن خالی ست. شنیده بود زیر درخت گردو نباید خوابید، درخت گردو شب‌ها اکسیژن هوا را می‌بلعد...

دیگر نور خورشید دیده نمی‌شد، درخت‌های گردو رویش ریخته بودند. خواست شاخه‌های گردو را کنار بزند هنوز «خورشید غروب نکرده است»

بین صداهای در هم فرو رفته‌ای که مبهم و دور به گوش می‌رسید، یک نفر درخت‌ها را جا ب هجا میکرد و فریاد می‌زد: فرشته خانم.. حاج خانم...

اما دیگر هیچ کس نمی‌توانست فرشته خانم را از آرزوهایش جدا کند...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/١٨
١
٠
داستانتون واقعا خوب بود الهام جان. از همه ی قسمت های اون و صحنه پردازی هاش لذت بردم. فقط ربط درخت گردو رو به فشار جمعیت نفهمیدم. یعنی بهتر نبود خود صحنه رو توصیف می کردید؟ چرا ربطش دادید به درخت گردو؟
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
درخت گردو شب ها برعکس دیگر درخت ها مثل انسان تنفس میکنه یعنی واضح ترش این میشه که : " اکسیزن میگیره و دی اکسید کربن پس میده " برای همین از قدیم میگفتن شب زیر درخت گردو نخوابین چون ممکنه خفگی ایجاد کنه!! من توی این مطلب سعی کردم اون خفگی ایجاد شده و جمعیتی که روی هم ریختن رو به درخت گردو تشبیه کنم
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
چه جالب. خیلی عالیه.
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/٢٠
١
٠
عزیزی <3
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/١٨
١
٠
تنگی نفس از توصیف خود صحنه ی فشار جمعیت بهتر بدست نمی اومد؟
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
درخت گردو شب ها برعکس دیگر درخت ها مثل انسان تنفس میکنه یعنی واضح ترش این میشه که : " اکسیزن میگیره و دی اکسید کربن پس میده " برای همین از قدیم میگفتن شب زیر درخت گردو نخوابین چون ممکنه خفگی ایجاد کنه!! من توی این مطلب سعی کردم اون خفگی ایجاد شده و جمعیتی که روی هم ریختن رو به درخت گردو تشبیه کنم
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٤/٠٧/١٨
١
٠
خدا رحمت کنه همه حاجیه خانم ها و حاج آقاهایی رو که توی منا پر کشیدن. ..
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
خدا رحمتشون کنه ...
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/١٨
١
٠
خدا همه قربانیان حادثه منا رو رحمت کنه . ممنون از داستان زیباتون .
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
خدا رحمتشون کنه قابل شما رو نداشت ^_^
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
سلآم؛ خدا همه قربانیان اون حادثه رو رحمت کنه...هیییع...مرسی از شما...زیبا وغم انگیز بود.
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
خدا رحمتشون کنه بندگان خدا رو ! ممنونم عذرخواهم که ناراحتتون کرد ! خودم آخراش که می نوشتم اشکام میریخت
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
داستان قشنگی بود. هم لذت بردم هم غمگین شدم. آوردن درختای گردو توی ماجرا خیلی قشنگش کرده بود
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
لطف دارین خوشحالم که خوشتون اومد و شرمنده که باعث غمگین شدن شما شد متشکرم .
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٧/٢٠
١
٠
:(زیبا
elham_habashi
elham_habashi
٩٤/٠٧/٢١
١
٠
متشکرم :)
mamzi
mamzi
٩٤/٠٧/٢٢
١
٠
عالی بود :( و غم انگیز . . .
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٧/٢٥
١
٠
ممنون که خوندین :)
M_Mahdi
M_Mahdi
٩٤/٠٩/١١
١
٠
خیلی هم عالی! خدا لعنت کنه آل صعود و یهود رو.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
ممنونم، لطف دارین :) " آمین "
کربلایی بنیامین آژیراک
کربلایی بنیامین آژیراک
٩٥/٠١/٠٢
١
٠
کلا ایده ی خوبی بود برای داستان...اما جذابیت و اون کشش مورد نیاز رو نداشت... مثلا نمیدونم این حالت فقط برای بنده بود یا بقیه دوستان هم اینطوری شدند!ولی اول های داستان میخواستم ادامه ندم و بقیشو نخونم... بهتره یکم از شیوه های جذب مخاطب مثل اوردن و کنایه زدن بخشی از اینده به زمان حال رو اضافه نوشته هاتون کنید... موفق باشید
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٥/٠١/٠٣
٠
٠
تشکر که وقت گذاشتین و خوندین :) بیشتر تلاشم رو می کنم در داستان های بعدی " انشالله "
S_refaeinia
S_refaeinia
٩٥/٠٣/١٢
٠
٠
نمیشه دیگه..آقا داستان جالب، قشنگ، و گیرا بود که ی حادثه واقعی رو خیلی هنرمندانه روایت کرده بود اونم با کنایه های عالی..نمییییشه..ایراد نداره که بشه ازش انتقاد کرد ..راغب شدم باقی نوشته هاتون رو هم بخونم
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦