روستا؛ خوب، اما...
گزارشی از روستایی که در آستانه خاموشی است

روستا؛ خوب، اما...

نویسنده : لیلا جان قربان

آن شعر «خوشا به حالت ای روستایی» یادتان هست! همان شعری که می‌گفت هوای پاک داری و محصولات تازه و... تا چندی پیش تمام تصورات من هم از روستا همین بود. این‌که مردم روستا زندگی خوش دارند، ترافیک ندارند، صبح با صدای خروس بیدار می شوند، بچه‌ها توی کوچه‌ها می‌دوند و شاد هستند و از همه مهم‌تر این‌که هیچ وقت مشکل آب ندارند و می‌توانند هر وقت که دوست داشتند توی حیاط‌های بزرگ‌شان فرش بشویند و... اما این‌ها همه تصوراتی بود که چندان به حقیقت نزدیک نبود. زندگی در روستاها نه این‌که خروس خوان نداشته باشد اما پدرهایی را هم دارد که مجبورند از شب تا صبح گله داری کنند و در بیابان بخوابند و کارشان همین است که شب تا صبح را با گله بگذرانند و بعد از یک ماه فقط 400 هزار تومان حقوق بگیرند. پولی که من نمی‌دانم با آن چطور می‌توانند زندگی بچرخانند!

***

کوچه‌های روستا پر از سکوت است. از زن‌های همسایه خبری نیست که دم در خانه‌های‌شان نشسته باشند و با هم پچ پچ کنند. آن قدر که فکر می‌کنی زنی در این روستا زندگی نمی‌کند! درِ خانه یکی از اهالی را می‌زنی و دختر کوچکی که معلوم است تنها تفریح او خاک بازی است و نگه داشتن بچه‌هایی که از او کوچکتر هستند؛ می‌گوید که مادرش رفته است گوجه چینی. می‌گوید اگر 20 جعبه گوجه جمع کند به او 20 هزار تومان می‌دهند. از تمام جعبه‌های گوجه بدم می‌آید که با این همه رنج فقط 500 تومان برای مادر خانه درآمد دارند! دست‌های سیاه و سوخته دخترک را می‌گیرم و می‌گویم: تو مدرسه نمی‌روی؟ می‌گوید: مدرسه پول می‌خواست؛ بابام پول نداشت... و بعد هم سکوت و صدای دری که بسته می‌شود و جیغ بچه کوچکی که به هوا می‌رود...

***

چند خانه آن طرف‌تر مدرسه روستاست. مدرسه‌های روستایی مثل آدم‌های روستایی ساده‌اند و صمیمی. پیرمردی که روبروی مدرسه نشسته است هر بار که ما را می‌بیند تعارف می‌کند که به خانه‌اش برویم. بچه‌ها دم در مدرسه بازی می‌کنند. بعضی‌ها توی حیاط خاکی مدرسه گل کوچک بازی می‌کنند. چندتایی آمده‌اند دم در ورودی ساختمان مدرسه. ساختمان مدرسه نو و تازه است. البته فقط ساختمان نو و تازه است! حیاط مدرسه هنوز خاکی است و گلاب به روی‌تان سرویس بهداشتی‌ها و آب خوری‌ها هنوز جای کار دارد. مدرسه 5 کلاس دارد اما تمام بچه‌ها توی یک کلاس جمع شده‌اند. انگار معلم از جمع و جور کردن بچه‌ها کمی عاجز است. کلاس اولی‌ها توی یک ردیف نشسته‌اند. کلاس دومی‌ها توی یک ردیف دیگر و کلاس ششمی‌ها هم فقط توی یک میز! آخر آن‌ها دو نفر بیشتر نیستند... بچه‌های این روستا انگار چندان امیدی به تمام کردن دبستان ندارند. رفتن تا شهرک رضوی برای ادامه تحصیل برای آن‌ها کاری است مشکل... کاری که خانواده‌های‌شان از عهده آن برنمی‌آیند!

روی یکی از نیمکت‌های کلاس اولی‌ها می‌نشینم. دخترها از پسرها بیشترند. همه دارند مشق می‌نویسند توی کتاب‌هایی که دفتر مشق هم هست. یکی از دخترها نه کتابی دارد و نه دفتری و نه قلمی! سرش پایین است. می‌گویم: پس دفتر و کتاب تو کو! هیچ نمی‌گوید... کناری‌اش پیش دستی می‌کند و می‌گوید: «باباش پول نداشته براش کتاب بخره» نوبت من می‌شود که سرم را پایین بیندازم... می‌دانید هزینه کتاب این دختر چقدر است! تنها 27 هزار تومان... من نمی‌دانم که شما با این پول تا به حال چه خریده‌اید اما این پول هزینه تحصیل یک سال یک دختر روستایی ست. معلم روستا می‌گوید که پایه‌های بعدی شیفت بعد می‌آیند و این‌که قرار بوده است که یک معلم دیگر هم به این مدرسه بدهند اما هنوز که خبری نشده است!

***

از مدرسه می‌آییم بیرون اذان است. این‌جا فاصله‌ها کم است. چند خانه آن طرف‌تر مسجد است. لازم نیست چندین خیابان شلوغ را بگذرانی تا به خانه خدا برسی... مستقیم و بدون واسطه... با فاصله چند خانه کاه گلی... مسجد هم به تازگی به همت یک گروه جهادی بازسازی شده است. اما مسجد امام جماعت ندارد. اهالی می‌گویند که برای آن‌ها روحانی نمی‌فرستند. اهالی توی مسجد نماز تنهایی می‌خوانند و هر نماز منتظرند تا شاید امام جماعت بیاید... 

***

این‌هایی که خواندید تمامش مربوط به روستای کلاته سید است. جایی در 40 کیلومتری همین مشهد خودمان. در جاده میامی. روستا قدیمی است و انگار در گذر زمان به دست فراموشی سپرده شده است! جاده روستا تا فاصله 5 کیلومتری آسفالت است، ادامه راه هم زیرسازی شده است اما خبری از آسفالت نیست! این اتفاق از هر دو طرف برای روستا رخ داده است. از سمت دیگر هم که روستایی دیگر وجود دارد تا فاصله 5 کیلومتری آسفالت شده است و بعد الباقی راه رها شده است که چنانچه تا فصل بارندگی ها، آسفالت انجام نشود، این زیرسازی ها هم به کار نمی‌آید و دوباره کاری خواهد داشت.

***

تعدادی از خانه های روستا زمستان امسال را تاب نخواهند آورد. لازم است تا قبل از فصل سرما گروه‌های جهادی سری به این روستا بزنند و هرچه از دست‌شان برمی‌آید انجام دهند. روستا درمانگاه هم ندارد. کلا خدمات پزشکی ندارد و همین چند وقت پیش دو نفر به دلیل نیامدن آمبولانس در جاده خاکی روستا جان داده‌اند. اگر پزشک هستید و این مطلب را می‌خوانید؛ هفته‌ای یک روز را برای این روستا وقت بگذارید؛ راه دوری نمی‌رود... اگر اهل کمک کردن هستید؛ یا علی... این‌جا برای همه کار هست... بگذارید با دست‌های شما چراغ روستایی در حوالی شهرمان روشن بماند و تنور نان خانواده‌ای گرم باشد... خدا را چه دیدی شاید روزی چراغ همین روستا در شبی به کار شما آمد...

==========

پ.ن: می‌توانید برای دیدن گزارش تصویری کامل از این روستا این‌جا کلیک کنید 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلام. واقعا حال و روز خیلی از روستاهای ما دیگه مثل گذشته نیست و محیط سوت و کوری شده ...ممنون از شما .
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلآم؛ غم داشت...میترسم بگم توزیع ناعادلانه ی ثروت و متهم شم...امکانات...خدمات رفاهی...هیچ چیزشون خوب نیست :( تازه اینکه چیزی نیست...من یه جا رفتم اینا آب لوله کشی نداشتن... گاز نداشتن...برق و یکی در میون داشتن ولی ایرانسل انصافا خوب آنتن میداد؟!!
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
در ضمن خوشحالیم بعد تقریبا یه سال یه مطلب دیگه ازتون منتشر شد والبته خوشحال تر میشیم که بیشتر به ما سر بزنین :) ودیگه اینکه تعجب کردم تعداد نظراتتون 0 بود؟! حتما شمامارو دوس ندارین دیگه :/
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
خدا یه بنده خدا خیر بده، روستامون رو زیر رو کرد، با وام بافت فرسوده خونه ساختند، لوله کشی آب انجام شد، کل روستا گازکشی شد، راه روستا آسفالت شد، روستا دارای فرستنده دیجیتال شد. کن فیکن کرد و رفت
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات