سیم ظرف شویی را توی دست می‌گیرم. تمام بن بست‌های زندگی می‌آید جلوی چشمم. همه قدرتم را می‌چپانم توی بازویم. حمله می‌کنم به ته و دیواره‌های قابلمه. با خشم مایل به استیصال تکرار می‌کنم؛ یک شخصیت «پارانوئیدی لعنتی نوع  A» تا آخر عمر خوب نمی‌شود که نمی‌شود!

همین طور که قابلمه را می‌سابم و از در و دیوارش سیاهی وا می‌دهد، عاجزانه به این فکر می‌کنم که تا آخر عمر باید با بی‌قراری‌ها و سوءظن‌های بی‌مورد یک مرد بسوزم و بسازم. لپه‌های سوخته و چسبیده به ته قابلمه کمتر سمجی می‌کنند. یواشکی بدون این‌که دلم بفهمد، به جدایی فکر می‌کنم. اشک چشم‌هایم جاری می‌شود. با پشت دستم می‌مالم‌شان کنار. بینی‌ام را بالا می‌کشم.

دوباره به کارم ادامه می‌دهم. توی ذهنم سکوت برقرار می‌شود. دستم همچنان سیم می‌کشد. می‌بینم تولدهایم برایش خیلی مهم است. مردی که فامیلی‌اش فامیلی پسرم است. که تحمل ندارد سرفه‌های من را بشنود و شب کنار پلاستیک‌های میوه‌اش یک شیشه اکسپکتورانت نباشد، و روز بعد مجبورم نکند که «باید بروی دکتر!». و روز مادر برای مادر من، همان هدیه‌ای را نخرد که برای مادر خودش خریده. نه! نمی‌شود! ترک کردنی نیست... قابلمه تقریبا صیقلی می‌شود.

یادم می‌آید دکتر می‌گفت پارانوییدی‌هایی که خانواده‌های حمایت کننده و منسجمی دارند، بیماری‌شان پیشرفت نمی‌کند که هیچ، بهبود هم می‌یابند! دیگر باید قابلمه را آب بکشم.

====

شکیبایی دو گونه است؛ شکیبایی بر آنچه خوش نمی‌داری و شکیبایی بر آنچه دوست می‌داری. (حکمت 55 نهج البلاغه)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/١٦
٠
٠
خیلی خوب بود :) ممنون از ارتباط نوشته
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/١٦
٠
٠
ساده نوشته بودید و زیبا .ممنون .
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٧
٠
٠
سلآم؛ بله...زنان نه طاقت انجام كار سنگين جسمي را دارند و نه توان فعاليت شديد ذهني؛ آنها دِين زندگي را نه با آنچه انجام مي دهند كه با آنچه تحمل مي كنند، مي پردازند. آرتور شوپنهاور :) خدا آخرو عاقبت همه رو ختم بخیر کنه :)
روشنا
روشنا
٩٤/٠٧/١٨
٠
٠
خیلی هم خوب،خشم رو خوب تونسته بودی غیر مستقیم القا کنی واینکه اخرش طرف مجاب میشه شکیبا باشه ..
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٤/٠٧/١٨
٠
٠
خیلی خوب ربط بین سیاهی های ذهن زن و قابلمه رابطه برقرار شده بود.. ممنونم ملیحه جان..
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٢٤
٠
٠
متن که هیچ!ولی عکس قشنگی انتخاب شده مرسی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات