میشه خنده مسکن موقتی نباشه؟

میشه خنده مسکن موقتی نباشه؟

نویسنده : Elaheh-Najafpoore

دَردیست دَر دِلم که زِ دیـوار بُگذَرد

وَ تـو دردی شـدی که زِ دیـوار گذشتی

...

 پیش‌ترها در یکی از همین صفحات مجازی جمله‌ای از چارلی چاپلین خوندم با این مضمون که «من بسیار تلاش کردم تا مردم بفهمند، اما آن‌ها فقط خندیدند.» واضح‌تر بگویم. هفته پیش بود، درست اول پاییز نود و چهار، اول مهرِ نامهربانی که در آن بیش از سلام و درود صبحگاه به هم تسلیت گفتیم، ساعت ده و نیم شب در استودیوی خندوانه مردی روی صحنه ایستاده بود که در پی چیزی جز رقابت آمده بود، که با هدفی جز کمدین برتر شدن روی صحنه، کمدی ایستاده اجرا می‌کرد. این را می‌شد از میان حرف‌هایش و از راه سختی که برای رقابت انتخاب کرده بود، به راحتی دریافت، راهِ فهمیدن و فهماندن.

«سجاد افشاریان» که چهره‌ی ناآشنایی برای عموم مردم است، احتمالا بلد نیست که مخاطب را با حرکات فیزیکی و تعریف کردن چند خاطره بی‌محتوا در قالب طنز به خنده بیندازد، اما او نویسندگی را بلد است، بلد است که چطور از روی زندگی اکثریت مردم یک سناریو بی نقص بنویسد. بلد است که چطور یک لبخند تلخ را میان دو هجای زندگی بنشاند و آن را تا شرح زندگی یک شاعر سرخورده‌یِ عاشق بسط دهد تا برسد به آن واقعیت تلخ دوری فرزندها و مادرها، تا جنونی که آدمی را به مرز بلند بلند حرف زدن می‌کشاند. بلد است که آن شرح پریشانی را با دردی عمیق از دیوار دل مخاطبش بگذراند.

مسابقه تمام شد و درست فردای آن روز بود که معلوم شد «فهمیدن» چقدر برای ما آدم‌ها سخت است، بهتر است بگویم که قبول واقعیت چقدر برای ما آدم‌ها سخت است، که چقدر خندیدن و فکر کردن، که چقدر خنده‌یِ با اندیشه برای ما آدم‌ها سخت است. نه این‌که کسی چیزی از حرف‌های او نفهمیده باشد، قصه این است که کسی نمی‌خواهد که بفهمد، نمی‌خواهد که گاهی فقط گاهی فکر کند، همه چیز معلوم است، چرا که «هاینریش بل» معتقد است آدم‌ها قدرت آن را دارند که چیزی را که فرای درک‌شان باشد به سخره نگیرند، اما این حجم بالای توهین و متاسفانه فحاشی در پیج شخصی «سجاد افشاریان» نشان از آدم‌هایی دارد که برای نفهمیدن تلاش می‌کنند، که پا گذاشته‌اند روی نفهمیدن‌شان و هی بالا و پایی می‌پرند که «آهای حقیقت تلخ است، کمی خنده دروغین به ما بده، کمی از مسکن‌های موقتی، کمی از یک داروی فراموشی چند ساعته و بعد از آن باز هم ما باشیم و همان غم و همان اندوه دیرین.»

سجاد افشاریان از شاعری گفت که عاشقِ بازیگر روی صحنه تئاتر شده بود.  و با وجود این‌که از رقابت خندوانه حذف شد، ما را عاشق بازیگر تئاتر روی صحنه‌ای کرد که بغض گلویمان را شکست. اما کنار این بغض یک لبخند نشاند، یک حال خوب، از آن حال‌های خوب که بعد از یک گریه طولانی به آدم دست می‌دهد، چیزی مثل خالی شدن از درون، یک حال خوب با طعم اشک، مثل طعم دلچسب یک قهوه تلخ با شکر زیاد، که با تمام وجود التماس کرد که بخند، که به جبرِ اجبار بخند، که به خاطر خدا بخند.

حالا می‌شه بخندین؟ میشه بلند بخندین؟ میشه خنده مسکن موقتی نباشه؟ میشه غمامون یادمون باشه و بخندیم؟ میشه با حقیقت وجودمون بخندیم؟ میشه قهرمان لبخندِ همدیگه باشیم؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
par!sa
par!sa
٩٤/٠٧/١٥
١
٠
:)))))) حیف شد حذف شد :(
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٧/١٥
٠
٠
سلام ... بابت این مطلب زیبایتان سپاس
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/١٦
٠
٠
زیبا نوشتین واقعا :)
بیدار
بیدار
٩٤/٠٧/١٨
١
٠
عالی بود الهه.عالی یعنی واقعا عالی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
ما دو پدیده قرن هستیم!

نامه احمدی نژاد به ترامپ

٩٦/٠١/٢٨
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
تبلیغات
تبلیغات