لپ‌هایم گل نمی‌اندازد

لپ‌هایم گل نمی‌اندازد

نویسنده : shamim_mostafazadeh

هوا تاریک شده. سرد شده. طبق معمول فقط آباژور کوتاه روشن است و خط‌های ممتد و باریکی روی سرامیک‌های سرد انداخته. هنوز درد دارم، در دلم، در سرم. باید حاضر شوم. زیاد وقت ندارم. دخترها اگر آرایش‌شان را اول انجام دهند خیال راحت‌تری دارند. پس اول از آرایش شروع می‌کنند و بعد لاک همرنگ لباس‌شان را ست می‌کنند و با وسواس خاصی خود را در آینه آنالیز می‌کنند و گاهی ذوق می‌کنند از این‌که از زیبای خفته توی کارتون هم زیباتر شده‌اند. بعد هم کفش‌های‌شان را مثل پرنسس‌ها به پا می‌کنند و یک عکس سلفی در آینه می‌گیرند البته یک عکس خیلی نادر است و معمولا بیست تا، سی تا عکس می‌گیرند تا یکی از آن‌ها خوب شود و عکس پروفایشان بگذارند. بعد هم در حالی که با پاشنه‌های‌شان  تق تق می‌کنند از خانه خداحافظی می‌کنند و به خانه‌ای دیگر می‌روند.

من اما اول لنزهایم را می‌گذارم، در عرض سی ثانیه. ولی هنوز درد دارم، اما شکمم نیست، معده‌ام هم نیست، دلم درد می‌کند. دل در بدن، مادی نیست که بتوانم بگویم کجای بدنم درد می‌کند. فقط می‌دانم دلم است مثلا توی مایه‌های جسم آزرده بودن.

و اما حاضر شدن در سکوت چیز خوبی نیست. کسی نیست بگوید خوشگل شده‌ام. کسی نیست بگوید آن کفش‌های سرمه‌ای ورنی پاشنه میخی‌ات را بپوش. کسی نیست بگوید موهایت همان بافته قشنگ‌تر است، تو را به خدا کج و ماوج‌شان نکن. کسی نیست برای زیبایی‌ام کف بزند و لپ‌هایم گل بیندازد. گونه‌هایم سرد است. اصلا حتی گرم هم نمی‌شود، چه برسد به این‌که بخواهد گل بیاندازد. گونه‌ها وقتی گل می‌اندازند که از گرما گذشته باشد و آتشی در دلت افروخته باشد، آتش خوشی و حرارت خوشبختی. من اما دلم هنوز تیر می‌کشد. با هر دفعه ریملی که از لای مژه‌هایم رد می‌شود، انگار خاری در جگرم فرو می‌رود.

هنوز می‌اندیشم در مهمانی چطور وارد شوم که کسی کاهش وزنم در یک ماه اخیر را نفهمد. شاید بهتر باشد لباس گشاد بپوشم. اما لباس گشاد که مناسب مهمانی نیست. اه... لعنت به این چارچوب‌های نانوشته‌ی مهمانی. هنوز کسی نیست بگوید چه بپوشم و چه به پا کنم. هوا دارد سردتر و تاریک‌تر می‌شود. اصلا کاش به مهمانی نروم. مهمانی مال آدم‌های سرخوش است، همان‌های که با چشمک و زبان درازی عکس می‌گیرند، نه مال من که نمی‌دانم دلم از کجا درد می‌کند. دردهای لخته شده و سلول‌های خشک شده. هنوز کسی نیست بگوید محشر  شده‌ام، پس به مهمانی نمی‌روم، چون رژگونه‌ام تمام شده و لپ‌هایم گل نمی‌اندازد!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٧/١١
٠
٠
تنهایی های بی سر و تهی که درد به جانت می اندازد . لپ هایت سرخ شود به زودی ، نه از رژگونه که از شادی و سرخی که زیر سلولهای پوستت رنگ بیندازد دوست عزیز:)
shamim_m
shamim_m
٩٤/٠٧/١١
٠
٠
ممنونم اکرم جان .. تنهایی های بی سر و ته را خوب گفتی .. اصلا تنهایی های بی پدر مادر !
elnazi
elnazi
٩٤/٠٧/١١
١
٠
بنظرمن فوق العاده بود...عااااالی...مرسی:)
shamim_m
shamim_m
٩٤/٠٧/١١
٠
٠
ممنون الناز جان .. شما فوق العاده میبینی
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٧/١١
٠
٠
متنت غم داشت:)ولی من نتونستم درک کنم:|||ی روی بالاخره میرسه.....:)ممنون
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٧/١١
١
٠
خیلی به دلم نشست:))عاالی بود:))
shamim_m
shamim_m
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
ممنون عزیز دل .. به دلت بنشیند و از دلت برنخیزد !
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
متن واقعا زیبای بود/تک تک کلماتش
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
شما خیلی خوب می نویسید/اسن متن هم مثل قبلی که من خوشم امده بود ازش خیلی خوب بود/زیاد مطلب بفرستید این مدلی (:
shamim_m
shamim_m
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
ممنونم از شما به خاطر نظر ارزشمندتون .. اتفاقا یکی توو همین مایه ها نوشتم . حذف شد !!!! بازم ممنون .. همین که به دل دوستان بنشیند مرا خوشحال می کند زیااااد
Anis
Anis
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
دلت هر لحظه تنگ میشه ک کاش بودن کنارت...کاش یکی باشه که بفهمه دلت با تعریفاش هری میریزه پایین.. بعدش هی ازت تعریف کنه!
shamim_m
shamim_m
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
اصلا به قول بزرگی : یکی که بشه جلوش بلند بلند فکر کرد .. مرسی از نظرتون
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
سلآم؛ تلخ بود...امیدوارم همیشه شاد وخرم باشی :)
فائزه
فائزه
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
عالی بوود :)) ممنوووون
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات