پول ندارم! مي‌فهمي؟ پول ندارم...

پول ندارم! مي‌فهمي؟ پول ندارم...

نویسنده : زهرا‌ آقايي

دارم يك كتاب گوش مي‌دهم! چه شد؟ باز از همين «باي» بسم‌الله لبريز از علامت سوال شديد؟ باز از همين اول مي‌خواهيد بپريد وسط حرف من و بگوييد: «دخترم! عزيزم! ملوسم! نفهم! كتاب را گوش نمي‌دهند، آن را مي‌خوانند!». در جواب بايد بگويم حواس‌تان نبود كه يك كتاب‌هايي وجود دارد به نام «كتاب صوتي»؛ اين نوع كُتُب يا اَكتاب! براي افرادي كه حال ندارند يا اصولاً خسته‌ هستند، بسيار مناسب مي‌نمايد و چون اكثر ما ايراني‌ها حالِ كتاب خواندن نداريم، اين نوع كتب يا اكتاب براي تمام ما بسيار زياد مناسب مي‌نمايد. مثلا همين كتابي كه بنده مي‌خوانم، يك كتاب روانشناسي است كه مثلا قرار است بنده با خواندن اين كتاب، پي به زواياي دروني و بيروني شخصيتم ببرم؛ بعد لايه‌هاي شخصيتم را بشناسم، بعد لايِ لايه‌هاي دروني شخصيتم گوشت چرخ كرده و قارچ و فلفل دلمه‌اي،‌ پنير پيتزا و... بريزم، و با شخصيت خودم لازانيا درست كنم! و در نهايت يك انسان موفقي بشوم كه چشم همه در بيايد و پاي همه در برود! بعد براي اين‌كه بنده، و ايضاً باز هم بنده به اين موقعيت چشم درآور و پا در ببر برسم، بايد يك‌سري تمرين‌هايي را انجام بدهم كه در ادامه به يكي از اين تمرين‌ها اشاره مي‌ورزيم!

تمرين: «شما بايد خودتان را دوست داشته باشيد. براي شروع وقتي به رستوران مي‌رويد، غذايي را كه دوست داريد انتخاب كنيد، و به قيمت آن اصلا فكر نكنيد!»

حالا شما خوانندگان عزيز روي‌تان را آن‌وري كنيد، بنده كمي حرف با نويسنده كتاب دارم! نويسنده‌ محترم! عزيز من! مي‌شود يك سوال از شما بپرسم؟ شما واقعا رفته‌اي درس خوانده‌اي و شده‌اي روانشناس؟! يا اين‌كه در خانه‌‌ي ويلايي‌ات نشسته‌‌اي اين پايت را روي آن پايت، يا شايد آن پايت را روي اين پايت انداخته‌اي و بعد با انگشت شصت اين پايت، آن پايت را خارانده‌اي؟ بعد فكر كرده‌اي و كتاب نوشته‌اي؟! الان اگر بنده بروم رستوران و غذاي مورد علاقه‌ام را سفارش بدهم و به قيمتش فكر نكنم، شما مي‌خواهي فكر كني؟! شما قرار است پولش را حساب كني؟! شما قرار است با «ليموزين» بيايي جلوي در رستوران و مرا تا خانه برساني تا كرايه‌ بازگشت هم ندهم؟ بعد اگر من تمام پولم را به غذا بدهم، و مجبور بشوم پياده به خانه برگردم، آن‌وقت خودم را دوست دارم؟! اصلا اگر كل پول من به آن غذا نرسيد چه؟! بايد از رستوران فرار كنم؟ آن‌وقت خودم را دوست دارم؟!‌ اصلا من وقتي 10 هزار تومان از عابربانك برمي‌دارم، كيفم را محكم مي‌چسبم كه كسي پولم را ندزدد! آن‌وقت شما فكر كرده‌اي كه با همين ده تومان، غذاي مورد علاقه مي‌دهند؟! شما فكر كرده‌اي من اگر پول داشتم، خودم به ذهنم نمي‌رسيد كه بروم غذاي مورد علاقه‌ام را بخورم؟! منتظر مي‌نشستم تا شما فكر كني و به من بگويي، بعد من بروم رستوران؟! تا خودم را دوست داشته باشم؟ تا شخصيتم چشم درآور و پا در ببر بشود؟ بعد شما بشوي يك روانشناس معروف و كتاب بنويسي و كتاب‌هايت را بفروشي و كلي پولدار بشوي؟ شما تا حالا شده است اجاره خانه‌ات عقب بيفتد و صاحب‌خانه بيايد درب منزلت؟! شده است قسط وام‌هايت عقب بيفتد؟ خب براي من هم نشده است! اما اين دليل نمي‌شود بيايم به آدم‌ها بگويم: «به مشكلات لبخند بزنيد!» دليل نمي‌شود بگويم برويد رستوران و غذاي مورد علاقه‌تان را بدون در نظر گرفتن قيمت، سفارش بدهيد! تا شخصيت‌تان خفن بشود. اصلا نمي‌دانم چرا شما اغلب شما روانشناس‌ها واقعيات را در نظر نمي‌گيريد؟! فقط شعار، فقط شعار، فقط شعار... 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلما
سلما
٩٤/٠٧/١٨
٠
٠
اخ آخ آخ گفتی زهرا ها ...همینو بوگو. ...حتما نویسنده در ادامه کتابشم نوشته ..البته خونده! چون کتاب صوتیه دیگه ! برید بازار لباسی رو که دوست دارید بدون توجه به قیمتش بخرید ..اخه من از کجا پول بیارم اون مانتو 400 ای رو بخرم نه واقعا خدا رو خوش میاد ؟ باز هم مثل همیشه عالی بود
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/١٨
٠
٠
چند وقت پیش یه کتاب صوتی دانلود کردم حالم ازش بهم خورد صداش رو اعصاب بود،
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٤/٠٧/١٨
٠
٠
من کلا کتاب صوتی دوست ندارم قبلا امتحان کردم..
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/١٨
٠
٠
تا حالا کتاب صوتی گوش ندادم . به نظرم نباید جالب باشه ...
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
سلآم؛ ولی من توصیه میکنم گوش بدین...در ابتدا اثر های داخلی رو تا بهتر بتونین ارتباط بگیرین :) درسته بعضیاشون خوب نیست اما اثر قابل تعریف هم داریم :)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
سلآم؛ آخ گفتی :( حرفشون درسته ها، غلط میگنش؟! من وقتی به همچین کتابایی میرسم. یه خوب شد گفتی نثارش میکنمو میذارمش کنار؟! مرسی از شما شیک نوشتی :))
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٧/١٩
١
٠
شاعر در این باب سروده: روانشناسا خودشون روانی‌ان...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/١٩
٠
٠
اين جور نويسنده ها روانشناساي بزرگين چون خيلي خوب ميتونن با روان آدم بازي كنن !
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/٠٨/٠٣
٠
٠
حرفتون درسته اما حتی اگر بودجه ی جیب آدم هم نمیرسه باید گاهی از یک سری چیزهای دیگه بزنه و با خریدن چیزایی که دوسشون داره خودش رو خوشحال کنه حداقل من اینطوری هستم و بهش اعتقاد دارم :) حرکات خوش بینانه باز تاب خودش رو داره ،یک جور مقابله با صفت ناداری یا شاید روحیه دادن به خودمون ، رو به رو شدن با ترس و یا از اون بهتر اینکه بتونیم به خودمون امید این رو بدیم که باید از زندگی همین الان لذت برد حتی اگر مجبور بشی با خوردن یک غذای گرون پیاده برگردی خونه :)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

بزهکار

٩٦/٠١/٠٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید پس از آیت الله فقید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساندویچ همبرگر

٩٦/٠١/٠٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

مِهر هایی که به آبان آورد

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

تکذیب های پادری‌ها راست بودند

٩٦/٠١/٠٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

پای من لغزید

٩٦/٠١/٠٤
تبلیغات
تبلیغات