يك اتفاق ... / شعر

يك اتفاق ... / شعر

نویسنده : s_mostafa_b

رستم دستان ز پا افتاد از اين ماجرا

شور شيرين از سر فرهاد كوه افكن فتاد

فلسفه از ياد سقراط و رفيقان شد به در

سعدي شيرين سخن زين مدعا الكن فتاد

بوعلي از طب و قانون و شفا شد مشمئز

ليلي از چشمان مجنون همچنان ارزن فتاد

حاتم طايي به درب خانه‌اش زد هفت قفل

قيمت ارز و دلار و سكه و آهن فتاد

ورز آمد استخوان‌هاي زرو زين حادثه

گاو ما زاييد و نرها را هم آبستن فتاد

سرنخ حل معما گم شد و شد ولوله

داخل انبار كاهي دانه‌اي سوزن فتاد

گفت شخصي ماجرا را بهر ما هم كن بيان

چيست علت كاينچنين آشوب در هر تن فتاد

شاعر آمد تا بگويد شرحي از اين مدعا

ناگهان آتش به او از موي تا ناخن فتاد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/٢٠
٠
٠
خیلی ها تا حالا بهم گفتن آدم خنکی هستی! لازم به یادآوری نیست!!!!!
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/٢٠
١
٠
عالی بود، تشکر
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
مرسي. مطمئنا نظر لطف شماست :)
f_maveddat
f_maveddat
٩٤/٠٧/٢١
١
٠
سلآم؛ منم علت این آشوبو نفهمیدم، شاعر چقدر بی موقع آتیش گرفت؟! ای بابا :))))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/٢١
٠
٠
سلام من معذورم نميتونم بگم! ميدونيد :) مرسي از حضورتون :))
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات