استاد فرهيخته

استاد فرهيخته

نویسنده : s_mostafa_b

آن روز با بقيه روزهاي استاد فرهيخته فرق ميكرد، با شنيدن صداي زنگ ساعتش بدون غرغر و غلطيدن‌‌هاي هميشگي چشم هايش را باز كرد و از تخت پايين آمد، بسم الله بلندي گفت و مستقيم به سمت روشويي رفت، صورتش را شست، موهايش را شانه كرد، عطر زد و لبخند روي چهره‌اش را تقويت كرد و در تمام اين مدت در ذهنش مرور ميكرد كه امروز با بقيه روزها فرق ميكند، به ورودي آشپزخانه كه رسيد با صدايي سرشار از انرژي به اهل خانه سلام گرمي تقديم كرد و سر ميز صبحانه نشست. آنروز در ميان لقمه‌هايي كه براي خودش ميگرفت لقمه‌هاي كوچك و پرملاتي را هم براي بچه‌هايش برمي‌داشت و همزمان با بذله گويي‌هايش همسر مكرمه را به وجد مياورد، گرچه اين شيرين كاري ها و شيرين بياني ها آنقدر براي همسر و فرزندان استاد شگفت آور و بزرگ بود كه هر لحظه آرزو ميكردند كه اي كاش هر روز با بقيه روزها فرق ميكرد! ....

به اتاقش رفت، كيفش را برداشت، سوييچش را به دستش گرفت و از تك تك اعضاي خانواده سفارتشاتشان را گرفت و به تك تكشان سفارشاتش را گوشزد كرد، سپس با يك خداحافظي بوسه‌‌دار با يكايكشان وداع نمود؛ اين كارها را كه ميكرد حتي او هم فهميد كه روز متفاوتي با همه روزهاي استاد رقم خورده، سوار آسانسور شد و لحظه اي بعد درهاي پاركينگ جلوي رويش باز ميشدند، تمام مدتي كه پشت فرمان نشسته بود با رويي باز رانندگي كرد و حتي به كودكي كه شيشه‌هاي ماشينش را در پشت چراغ قرمز دستمال مي كشيد با لبخند ده هزارتومان پول داد.

راستي لازم است ياد آور شوم كه آن روز براي استاد روز متفاوتي بوده؟ پشت در دانشگاه كه رسيد دستش را روي بوق نگه نداشت و عوض بد و بيراه هاي هميشگي در حالي كه ميخنديد بلند گفت داداش اين در رو براي ما باز نميكني؟ داخل سالن كه شد آرام و با وقار قدم برداشت و در كمال ناباوري جواب سلام تمامي دانشجوها را با رويي گشاده و لحني مهربان پاسخ داد، وارد قسمت اداري كه شد به همه خسته نباشيد گفت حتي به آبدارچي! آبدارچي اما لبخند تلخي زد، آخر او هم مثل نگهبان، دانشجوها و بقيه كاركنان به خوبي ميدانست كه امروز با بقيه روزها فرق ميكند! وقتي نوبت به حضور استاد بر سركلاس رسيد زودتر از موعد سر كلاس حاضر شد، تخته را خودش پاك كرد و به تك تك دانشجويان خوش آمد گفت؛ آنقدر مسلط و شيرين درس ميداد و آنقدر با حوصله به سوالات بچه‌ها پاسخ مي‌گفت كه اگر كسي تنها همان يك جلسه سركلاس درسش حاضر ميشد ميتوانست سوگند ياد كند كه استاد فرهيخته بهترين استاد دنياست.

در مسير بازگشت به خانه در كنار خريدهاي ذكر شده در ليست مذكور يك شاخه گل هم خريد، ميگفت هر از چند گاهي بايد اين كار را انجام داد، ميگفت به عنوان پدر خانواده وظيفه روحيه دادن به همسر و بچه هايش بر عهده اوست ... شب كه شد از لحظه اي كه با لباس خوشرنگ مخصوص خوابش به رختخواب ميرفت تا موقعي كه چشمانش را ببندد، فكر ميكرد كه چقدر روز سختي را طي كرده، يك روز سخت كه چيزي كم از يك كابوس نداشته است، وقتي استاد به خواب ميرفت، گمان نميكرد كه چه خواب شيريني را براي خانواده، دانشجويان و كاركنان خود رقم زده، نميدانست كه كودك سر چهارراه امشب چقدر سرخوش خوابيده!

او هم كه حالا كارش تمام شده بود خودكارش را از جيبش در آورد و مشغول نوشتن نام مستندش روي نوار فيلم شد اما خوب ميدانست كه آن روز با بقيه روزهاي استاد فرق داشته و مستندش مستند نيست، نوشته اش را خواند يك استاد فرهيخته، اما اين عنوان اسم خوبي براي مستندش نبود براي همين از نو نوشت فرهيختگي يك استاد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
این «او» که گره داستان است به نظرتان در کجای ماجرا قرار دارد؟ آیا دانشجو است؟ آیا فردی از خانواده استاد است؟ این قسمت مبهم بود و تا انتهای داستان هم خط اصلی برای خواننده باز نمی شود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
حق با شماست به خاطر وجود ضمير "او" در خط سوم پاراگراف سوم و خط دوم پاراگراف چهارم كه اگه دقت بيشتري ميكردم و تو ويرايش نهايي حذفشون ميكردم به نظرم سوالتون جوابش پيدا ميشد! ممنون :)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلآم؛ عذر خواهم؟! نگرفتم چی شد؟!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلام. اول تشكر ميكنم از اينكه نظر داديد و بعد از اون عرض ميكنم كه: واقعا؟ پس مطمئنا من بايد عذر خواهي كنم چون از شما دوتا بزرگواري كه پيام فرستاديد هيچكدوم متوجه نشديد! (احتمالا ساير دوستان هم متوجه نشدن!)حتما گنگ نويسي از من بوده! عارضم خدمت شما كه تو اين داستان داشتن از يك روز زندگي استاد فيلم مستند ميساختند اما استاد جلوي دوربين همون آدم هميشگي نبودن و خودش رو يه آدم ايده آل نشون داده!
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
که اینطور؟!! امان از دست این آدمها :/ مرسی از شما بابت توضیحتون...الان دیگه قشنگ برام جا افتاد :)
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
درس هایی از یک فیلم!

دیو و دلبر

٩٦/٠٣/٠٨
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

مایه ننگ بشر خواهیم شد

٩٦/٠٣/٠٧
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
زندگی به جای شخصیت های کودکی

چقدر خوب که من خودم هستم

٩٦/٠٣/٠٧
تبلیغات
تبلیغات