قربان تا غدیرمان سیاه شد
حس و حال این روزهایم چگونه است؟

قربان تا غدیرمان سیاه شد

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

هر سال همین موقع که می‌شود. فاصله بین قربان تا غدیر را دنبال عیدی و سکه و جعبه و مهر و تسبیح هستم. مامان دستی به سر و روی خانه می‌کشد و بابا هم دنبال میوه و شیرینی برای مهمان‌های عید غدیر است. همه یک جوری دنبال سر و سامان دادن هستیم تا غدیرمان حسابی طعم عید بگیرد. عیدی که پذیرایی از مهمانش  حسابی می‌چسبد و مسرورمان می‌کند. ولی امسال کمی داستانمان فرق کرده. هیچ کدام‌مان دنبال کارهای معمول عید غدیر نیستیم و من خالی از احساس‌های خوبم. نمی‌توانم واقعی بخندم. نمی‌توانم از اخبار هر روزه و ساعت به ساعت بگذرم. هر روز صبح به جای این‌که پیام‌های دوستانم را بخوانم. به سراغ آخرین خبر و  خبر آنلاین می‌روم. طاقت نمی‌آورم به خانه برسم و از اینترنت منزل استفاده کنم و تمام استرس‌های درونی‌ام را خرج اینترنت سیم کارتم می‌کنم تا شاید خبر تازه‌ای بگیرم. هنوز در بهت یک فاجعه هستم. مانده‌ام که چطور سیصد آدم گم شده‌اند و هنوز خبری از آنها نیست. مگر آدم‌ها خود به خود گم می‌شوند. جستجوی بیمارستان‌ها در حال پایان است و حاجی‌ها به هتل‌ها و کاروان‌هایشان برگشته‌اند .پس چرا خبری از این همه آدم نیست؟ ترسم از این است که خبر درگذشتن همه آن‌ها را به یک باره به ما بدهند. مسئولین با گفتن هفتاد، هشتاد درصد مفقودین جزو جان باختگان هستند ذهن ما را آماده پذیرش فاجعه‌ای دیگر می‌کنند. خودمان هم می‌دانیم ولی باورمان نمی‌شود که شمار کشته‌هایمان برسد به حدود پانصد نفر.

حجاج دارند به ایران بر‌می‌گردند .دیروز اولین گروه حجاج به ایران بازگشتند و خانواده‌هایشان به استقبالشان رفتند. از امروز پیکر درگذشتگان می‌رسد و استقبال کنندگان جای حاجی، جنازه تحویل می‌‌گیرند. نمی‌دانم با چه دلی چمدان‌های حاجی‌شان را باز می‌کنند. می‌ترسم بعضی‌ها باز هم دلشان بخواهند برای حاجی‌شان پرچم نصب کنند و ولیمه بدهند. می‌ترسم خانواده داغداری با دیدن پرچم‌های خوشامدگویی دلش به درد بیاید و دختری با خدا دعوا کند که چرا بابای من برنگشت! نگران خانواده‌های منتظری هستم که حالا حتما دیگر بعد از 5 روز؛ انتظارشان آن‌ها را به حد جنون رسانده و دست‌شان از همه جا کوتاه است و پیگیری‌هایشان ختم به هیچ خبری نشده است و با هر زنگی پشت‌شان می‌لرزد. تصاویر پیکرهای تلنبار شده روی هم توی مغزم رژه می‌رود و شنیدن صحبت‌های شاهدان عینی می‌سوزاندم. هر بار که فاجعه را مرور می‌کنم فرقی نمی‌کند توی خیابان باشم یا محل کار یا هر جای دیگری، چشمم‌تر می‌شود و بغض گلویم را فشار می‌دهد. این داغ آن‌قدر تازه و اندوه‌بار است که نمی‌توانم از آن رها شوم. فاصله‌ی این دو عید که همیشه برایمان پر از جنب و جوش و فعالیت بود، پر از هجمه بغض‌های فرو خورده شده است. مطالبی که باید بنویسم کنار خنده‌هایم که دیگر از ته دل نیستند؛ ته نشین شده‌اند و بالا نمی‌آیند.کارهایم مانده‌اند. انگار زندگی‌ام در لحظه شنیدن خبر متوقف شده است. گاهی خودم را میان جمعیتی احساس می‌کنم که سردرگم هستند و توی گرمای 50 درجه از فشار جمعیت و گرما و تشنگی بی‌حال می‌شوند و نفسم تنگ می‌شود. حس عید شدن را ندارم. دوست دارم روز عید غدیر درب منزل‌مان بنویسم: عید اول مسافرانی که خدا میزبانشان شد. به صرف خرما در خدمتیم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
ای وای ازین مصیبت
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
خونه پدری ما هم امسال دیگه رنگ وبوی عید غدیر رو نداره ...
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
رهبر می گفت این داغ این قدر سنگین هست که آدم فارغ نمی شه از سنگینی این اندوه ؛تا میای لبخند بزنی حرف از حج امسال می شه و تلخندی به سنگینی شمار انبوه این حاجی ها روی دلت سنگینی می کنه..
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
:((((((((((((((((((((
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
اصلا نمیشه فراموش کرد... خیلی دلم گرفت... :((((
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
:((خدالعنت کنه ال سعودو :///
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
:(
سلما
سلما
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
دل من آتیشه نعیمه ..باور کن اصلا حال و هوای عید غدیرو ندارم ..هیچی خوشحالم نمیکنه این روزا ....:(
باران
باران
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
به قول یه بنده خدایی امسال محرم خیلی زود واس ما شروع شد :(
sam.ariyaee
sam.ariyaee
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
نـــــــــــــــــــــــــباید اجازه بدیم چیزی سیاهش کنه بزرگترین جشن شیعیانه و حتی شهدا هم راضی نیستند چون ما هر کدوممون معلوم نیست سال دیگه زنده باشیم یا در خاک در هم پاشیده شده ایم.
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
سلآم؛ بله همینطوره..داغ دیرگذریه :/
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
ممنون ازنوشته ات...بارعاطفی بالایی داشت..:'(:'(
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
دختری با خدا دعوا کند که چرا بابای من برنگشت... .
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
این متن واقعی بود ...ممنون نعیمه جان
e_yousefi
e_yousefi
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
بالاخره موفق شدم مطلبت را بخوانم. خیلی خوب و پر احساس. اما من می گویم برای آن که چشم دشمن را کور کنیم غدیر را بزرگ بداریم. بیش از هر سال. در میهمانی های مان برای مسلمانان دعاهای خوب بکنبم و غدیر را مبدا وحدت مان کنیم. حالا که همه مسلمان ها- و نه فقط شیعه ها- عذاردارند این تلخ کامی را با هم دلی در غدیر اندکی شیرین کنیم. ممنون برای مطلب خوبت
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٧/٠٩
٠
٠
:(واقعا حال همه ی ماها همین طوره
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات