همشان رهگذرند تو بمان لبخند من

همشان رهگذرند تو بمان لبخند من

نویسنده : زهرا- خسروی

بعد از ظهرها باید باشند، باشند تا بِچَپی توی اتاقت، مچاله کنی خودت را به یاد دوران جنینی‌ات، مشت‌هایت را که حالا کمی بزرگ‌تر شده‌اند و یادآوری می‌کنند حالِ خوبِ آن دوران را مثل بُکسُرها گارد بگیری روبروی پیشانی‌ات و به حجم خالی هوا را با پاهایت ضربه بزنی. انگار که مثلا با رحم مادرت اشتباهش گرفته‌ای، لبخند بزنی و فکر کنی بعد از ظهرها باید باشند تا تو را از هجوم استرس‌های کمی تا اندازه‌ای شدید نجات دهند تا بیاندازند تو را  توی 9 ماهگی‌ات شاید، که ناخودآگاه لبخند بزنی، بعد از ظهرها باید باشند تا روده‌ی یخچال‌ها را وقتی مامان عمیق خوابش بُرده خالی کنی و هِی پشت سر هم خربزه جبّاری به خورد معده‌ات بدهی و بگویی مثلا اگر الان عسل بخورم چه می‌شود و دوباره به فکرهای مسمومِ بچه‌طورگونه‌ات بخندی! بعد از ظهرها عجیب می‌چسبد توی اتاقی کوچک زیر پنجره شعر بخوانی، میکروفون گوشی‌‌ات را روشن کنی و صدایت را ضبط کنی و علی کوچیکه‌ی فروغ نوازش دهد ذهن نوستالژی پرستت را! و تکرار پشت تکرار...

«از توی این دنیای دلمرده‌ی چار دیواریا

نق نق نحس ساعتا خستگیا بیكاریا 

دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی

درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی

دنیای بشكن زدن و لوس بازی 

 عروس دوماد بازی و ناموس بازی 

دنیای هی خیابونا رو الكی گز كردن 

از عربی خوندن یه لچك بسر حظ كردن 

دنیای صبح سحرا 

تو توپخونه 

تماشای دار زدن 

نصف شبا 

رو قصه آقابالاخان زار زدن 

دنیایی كه هر وخت خداش 

تو كوچه هاش پا میذاره 

یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش 

یه دسه قداره كش از جلوش میاد 

دنیایی كه هر جا میری 

 صدای رادیوش میاد»

نمی‌دانم کجای این متن پر از نوستالژی است؟ کجایش حِس خوب دارد؟ فقط می‌دانم بعد از ظهرها دلشان پیشِ این شعر گیر است و مُدام با همه توان گره می‌خورند به مغزم و می‌روند روی دورِ تکرار، می‌دانی هر روز نگاه کردن به پرهای دم صبح باد کرده گنجشک‌های شمال چه کیفی دارد؟ یا مثلا هر روز مامان بگوید: بابا رفته سر کار، صدقه یادت نره دختر! بندازیا من خوابم!

اصلا صبح‌ها بهترند، بهترند چون روی کتاب‌ها خوابیدن صفای عجیبی دارد، کوله‌ات را می‌اندازی پشتت و سپاس تا مصلی را پیاده گز می‌کنی، می‌رسی روبه‌روی کتابخانه و باز لبخند می‌زنی و می‌گویی: یا علی... یازده شب می‌خوابی و می‌گویی: «بابا الان دوازده قدیمه‌ها» و شاید شب‌ها لذت‌شان با گول زدن حافظه بیشتر باشد، این بار خودت را زیر ملحفه قایم می‌کنی و باز هم پاهایت به بالا جمع می‌شوند انگار که زمین را با شکم مادر اشتباه گرفته‌اند! صبح‌ها خوبند، بعد از ظهرها عجیبند و شب‌ها آرامش بخش. انگار که خدا هوس دارد مُسَکِّن‌هایش را با ساعت به خوردمان بدهد با صبح بخیر و بعد از ظهرتان خوش و شب‌تان آبی گفتن‌هایش که بگوید ببین چقدر لذت بخش است، هر روز انگار سه فصل را پشت سر هم می‌گذاری و فقط از تو می‌خواهد بخندی و لبانت را فقط به لبخند باز کنی، شادِ شاد باش، برو واستا بالا آن تپّه بلنده داد بزن بگو «ببین دنیات چقدر قشنگه»، داد بزن بگو «حالم خوبِ عجیب، خوبه خدا».

============

پ.ن: داستانی که می‌خواستم بذارم خیلی زیاده و احساس می‌کنم جلوی نوشته‌های کوتاه رو می‌گیره فعلا داستان کوتاه کات

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات