کلاه قرمزی در زیر گذر پارک ملت

کلاه قرمزی در زیر گذر پارک ملت

نویسنده : محدثه عارفی

از در که وارد شدم غلغله بود. صدای «آقا! این را بدهید. آقا! این طرح را میخواهم.» بچه‌هایی که پشت پیشخوان مغازه ایستاده بودند و مادرشان اجازه داده بود خودشان طرح مورد علاقه‌شان را انتخاب کنند به گوش می‌رسید. بن تن، باربی، طرح مرد عنکبوتی و پری دریایی در انتخاب‌های‌شان به چشم می‌خورد. از بین شلوغی جمعیت، خودم را رساندم به یکی از فروشنده‌ها و گفتم: طرح ایرانی-اسلامی هم دارید؟ با سر اشاره کرد که یعنی «نه» و چند طرح جلد گذاشت جلوی من که اگر طرح خارجی نمی‌خواهید بیایید از این ساده‌ها بردارید. تاکید کردم که دنبال طرح‌های ایرانی هستم. کمی که توی قفسه‌اش گشت یک طرح شکرستان پیدا کرد اما خبری از تنوع در طرح‌هایش نبود. گفت: «خانم! این ایرانی‌ها کیفیت ندارند. خارجی بخرید. کیفیتش بیشتر است!» این را شنیدم و از مغازه‌اش آمدم بیرون.  

بین راه تا برسم نمایشگاه به چند مغازه‌ی دیگر هم سرزدم. لوازم التحریر فروشی‌های کوچکی که با تعجب و تاکید بیشتر «ایرانی-اسلامی» را تکرار کردند و مشخصا آنقدر به گوش‌شان ناآشنا بود که قبل از سوال من اصلا چنین چیزی را نشنیده باشند.

رسیدم به نمایشگاهی که روزهای آخری ست که در یکی از مرکزی‌ترین نقاط شهر-زیر گذر پارک ملت- دایر شده است. به دلیل علاقه ما ایرانی‌ها به حضور در دقیقه نود انتظار ازدحام جمعیت را داشتم اما... از پشت شیشه، فضای خالی و وقتی وارد شدم سکوت بیش از اندازه نمایشگاه، مرا متعجب کرد. غرفه‌هایی که نهایتا یک یا دو نفر داخلشان می‌گشتند! چند دقیقه‌ای به فضای خالی نمایشگاه نگاه کردم. به طرح دفترهای روی پیشخوان. به کلاه قرمزی، ثنا و ثمین، شکرستان و بازیگران پایتخت، به طرح‌های شهدای هسته‌ای، ماهواره‌ی امید و موشک‌های ساخت ایران، به دفترهایی که رویشان شعرهای حافظ و مولانا و سعدی به چشم می‌خورد و مدادهایی که دورشان کاور کلاه قرمزی، ببعی و آقای همساده دیده می‌شد، به کیف‌هایی که روی‌شان طرح تهمینه و رستم و سهراب بود و به بچه‌هایی که کیف‌های چرخ دار خریده بودند و داشتند با آن سالن را دور می‌زدند. به سمت مادر یکی از همین کیف به دست‌ها رفتم و پرسیدم: بچه‌های شما بن تن دوست نداشتند؟ جواب داد: «ای خانوم! اگه بدونین چقدر توی سطح شهر گشتم تا از این طرح‌های ایرانی پیدا کنم. بچه‌ها که دل‌شان بن تن می‌خواهد اما خب وقتی شکرستان را این‌جا پیدا کردم و نشان‌شان دادم خوش‌شان آمد.»

در همین حال صدای خانمی را از پشت سر شنیدم که به دخترش می‌گفت: عجیب است! برگشتم و گفتم: می‌شود بپرسم چه چیز عجیب است؟ با تعجب نگاهم کرد و بعد گفت: قیمت‌ها! کیفیت‌ها! ما چند فروشگاه را گشتیم. وقتی شنیدم طرح‌های ایرانی آمده فکر کردم گران‌تر از بقیه جاهاست یا لااقل کیفیتش کمتر است. پرسیدم: نبود؟ جواب داد: نه! خیلی خوب هستند. قیمت و کیفیت‌شان مثل بقیه فروشگاه‌ها و جنس‌های خارجی ست!  دخترش دستش را کشید که «مامان! از اینا!» و طرح‌های ثنا و ثمین را نشان داد. رو به دخترش گفتم: دلت باربی نخواست؟ نمی‌خواهی طرح باربی داشته باشی؟ کمی فکر کرد و بعد دوباره دست مادرش را کشید و گفت: «مامان ازینا میخوام.» و رو به من گفت «کارتونشون رو دیدم من!» و رفتند سمت غرفه. من هم رفتم سمت فروشنده‌ای که طرح‌های مقاومت و دستاوردهای ایران را طرح جلد کرده بود. پرسیدم: کسی هم از این طرح‌ها می‌خرد؟

-بله خانم! بیشتر پسرها می‌خرند. پسرای دبستانی و راهنمایی از این طرح‌ها دوست دارند.

+ یعنی فروش‌تان خوب بوده؟

- ما هزار تا دفتر تولید کردیم که همه فروش رفت. نمایشگاه بین المللی هم امسال از طرح‌های ما حمایت کرد و غرفه داشتیم. اگه چند تا نمایشگاه مثل این دایر شود و تبلیغات و اطلاع رسانی انجام بدهند، مطمئنا آشنایی مردم و استقبال‌شان از این طرح‌ها هم بیشتر خواهد شد.

چشم چرخاندم توی نمایشگاه خالی از جمعیت. متوجه رد نگاهم شد و گفت: عمر این طرح‌ها نسبت به طرح‌های خارجی خیلی کم‌تر است. زمان می‌خواهد تا جا بیفتد.

گفتم: خب سخت پیدا می‌شود آقا. من از چند مغازه پرسیدم هیچ کدام از این طرح‌ها نداشتند.

- باید مردم بخواهند. اگر چهار نفر مثل شما دنبالش باشند و از مغازه دارها چنین لوازم التحریری را بخواهند و مغازه‌دار بداند که فروش دارد می‌آورد. مهم آشنایی مردم است.  

حواسم پرت پسر بچه‌ای شد که داشت توی غرفه‌ی بغلی برای انتخاب کیف مورد علاقه‌اش قدم می‌زد. نگاهم را دوختم به او و رفتم به سمت کیف‌ها. طرح‌های رستم و تهمینه و شکرستان. فروشنده که متوجه کنجکاویم نسبت به انتخاب پسربچه شد، گفت: اغلبشون شکرستان می‌خرند. کم پیش می‌آید رستم و تهمینه را انتخاب کنند. و خندید.

خانمی که بچه‌هایش داشتند با کیف‌های چرخ‌دار داخل نمایشگاه بازی می‌کردند، از نمایشگاه رفت بیرون. نمایشگاه خالی و خالی‌تر شد و سکوت سنگین‌تر. اعضای شکرستان با چشم‌های باز به من و سایر رهگذران زیرگذر نگاه کردند. کیف‌ها، دفترها و مدادها به همراه کلاه قرمزی و دار و دسته‌اش صدای‌مان کردند و ثنا و ثمین رو به من کرده در گوشی گفتند: «ما تنوع باربی را نداریم ولی شبیه خودشان هستیم. شبیه فرهنگشان. کاش ما را بگذارند لا به لای کیف‌های فرزندانشان» و صدای آهشان بلند شد. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
آفرین؛ تنظیم بسیار خوبی کرده بودید و متن گزارش روان و خوب بود. البته تیتر هنوز هم جذابیت کاملی برای مخاطب نداره که باید فکری برایش بکنید. اما در مورد سوژه بازم باید بگم این هم متأسفانه سوژه جیمی نبود. مخاطب این نوشته؛ پدرها و مادرهایی هستند که بچه های مدرسه ای دارند و در این ایام دیگر خرید لوازم التحریر هستند. لذا به نظر بنده باز هم روی سوژه یابی دقت بیشتر بفرمایید. ممنون
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
ممنون آقای نادری. چشم سعی می کنم روی تیتر و سوژه بیشتر وقت بذارم. حق با شماست. :)
مریم نیک پور
مریم نیک پور
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
تنظیم گزارش عالی بود قلم خوب و روانی هم داری توصیفاتت جوری بود که حس می کردم اونجا حضور دارم فقط یک نکته که علامت سوالهات زیاد بود و اکثرشون خیلی حیاتی نبودند وقتی زیاد علامت تعجب بذاری دو تا مشکل پیش میاد یکی ایراد نگارشی دومی هم حس قضاوت خودت را به مخاطب انتقال میدی و میشه دخل و تصرف نظر خودت در گزارش و به مخاطب حس بدی میده، روی تیتر هم فکر میکنم باید بیشتر فکر کنی ولی روی هم رفته گزارش خوبی بود به خصوص که دقیق توصیف کرده بودی و مصاحبه هات خوب گنجانده بودی توی مطلب ایشاالله روز به روز گزارش بهتر ازت بخونم:))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
مرسی مریم :) سعی می کنم رعایت کنم. مخصوصا اون علامت تعجبا رو. الان که دقت کردم دیدم حق داری یه حالت جهت گیری داره که اصلا درست نیست.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
خیلی خوب بود، دمت گرم م محدثه :)) خوشم اومد! مخصوصا از پاراگراف آخر :) من شهید آوینی دوست... میرم برا خودم میخرم! ؛)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
شهید آوینی هم تو رو دوست. :) مرسی فرانک عزیز :)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
ممنون از گزارش خوبتون :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
ممنون از شما.
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
ممنون، گزارش خوبی بود. عیب از بچه ها نیست که باربی و باب اسفنجی و ... میخان، عیب از صدا و سیماست، شش ماه باب اسفنجی پخش می کنن بعد به بچه میگن اینها بد هستن باید طرح ایرانی بخری
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
آخه اگر باب اسفنجی هم پخش نکنن پس بچه ها چه برنامه کودکی رو نگاه کنن؟! جایگزین نداریم ما توی ایران.
aassak13
aassak13
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
والا زمان ما کلاه قرمزی و زیزیگولو و الستون و ولستون میزاشتن ما هم راضی بودیم
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
سلآم؛ اتفاقا منم امروز تو نوشت افزار شاهد همچین صحنه هایی بودم... چه میشه کرد؟!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
فعلا هیچ کار نمیشه کرد. :))
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
توکار توصیف واقعا خوب عمل کردی . دست گرمی خوبی بود برای شروع گزارش نویسی , ایبل :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
مرسی مرسی. :)
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
گزارش خوبی بود خانوم عارفی // لذت بردیم تشکـــ:ـــ)ــــر
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
ممنون از شما.
e_yousefi
e_yousefi
٩٤/٠٧/٠٦
٠
٠
خیلی لذت بردم از این گزارش. بسیار خوب، مختصر و مفید تنظیم شده بود. البته حتما در آینده بهتر این هم خواهد شد. موفق باشی محدثه عزیز
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
ممنون خانم یوسفی. لطف شما رو میرسونه. :)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
من می دونم چه قدر دغدغه ی این گزارش رو داشتی و با وسواس دنبالش بودی، بهت تبریک می گم که تا آخرش ادامه دادی و نتیجه اش رو برای ما به اشتراک گذاشتی . به نظر من این طرح ها نیاز به یک افکارسنجی از کودکان دارن که با یک فرهنگ ایرانیزه - اسلامی متناسب با سال 2015 به ذهن بچه ها تغذیه داده بشه ، نرم و فرهنگی . موفق باشی:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٧/١٠
٠
٠
ممنونتم. خودت بیشتر از همه و مداوم کمکم کردی. هم توی مصاحبه و هم اینجا. من واقعا ازت ممنونم.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨