چشم / داستان کوتاه. قسمت آخر

چشم / داستان کوتاه. قسمت آخر

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

بالاخره، جوجه به حرف آمد و با صدایی لرزان گفت: « سَ ...سَ ...سلام!» و آب دهانش را قورت داد! کلاغ با صدای خشنش پرسید: «این‌جا چه می‌خواهی؟!» جوجه جواب داد: «من... من آمده‌ام تا مرید شما شوم!»

کلاغ داشت دیوانه می‌شد! نمی‌دانست باید خوشحال باشد و یا این‌که بترسد و فرار کند! باورش نمی‌شد که بیدار است! با تلفیقی از تمسخر و تعجب پرسید:« مرید من؟!» جوجه مشتاقانه جواب داد:« بله...، بله... مرید شما! من می‌خواهم مثل شما شوم.» کلاغ پرسید:« چرا می‌خواهی مثل من شوی؟!»

جوجه که ترسش، تقریبا از بین رفته بود و خودش را به آرزویش نزدیک می‌دید، شروع به گفتن حرف‌های دلش کرد: «اولین بار که شما را دیدم، مادرم شما را دشمن خطاب کرد و به من و خواهران و برادران گفت که باید از شما، دوری بجوییم. اما من در وجود شما، چیزی جز وقار و شکوه ندیدم. هرگز باور نکردم که شما دشمن ما باشید. تمام چیزهایی که مادرم از شما می‌گفت، چیزهایی بود که از پدر و مادرش شنیده بود و خودش هرگز، ندیده بود. من مطمئنم که آن شنیده‌ها حقیقت ندارند، چون خودم چیزهای دیگری را از شما دیده‌ام.» کلاغ که چشمانش درشت شده و خیره به جوجه نگاه می‌کرد، گفت: «خوب؛ بگو ببینم که چه چیزهایی از من دیده‌ای؟»

جوجه گفت: «همان بار اول که شما را دیدم‌... شما از پنجره‌ی یکی از خانه‌ها، شتابان بیرون جستید. مادرم می‌گفت که شما سارق هستید و به خاطر علاقه‌ی شدیدی که به اشیای براق دارید؛ آن‌ها را می‌دزدید و در لانه‌تان جمع می‌کنید! اما من اسم این کارتان را دزدی نمی‌گذارم؛ این خود عشق است! بارها دیده‌ام که به خاطر این عشق‌تان، چه خطرهایی را تحمل کرده‌اید و به چه جاهای خطرناکی قدم گذاشته‌اید. و با این‌که، آسیب‌های فراوانی هم دیده‌اید، اما هرگز از کارتان دست نکشیده‌اید!»

کلاغ حرفی نمی‌زد، اما با حرکات سرش نشان می‌داد که مشغول گوش دادن است. جوجه هم پرحرارت و مسلسل‌وار ادامه داد: «مورد دیگر، لانه کردن‌تان در بلندترین شاخه‌های مرتفع‌ترین درختان بود! نزدیک‌ترین جای ممکن به آسمان. و این نشانه‌ی آزادگی و آزادی دوستی شماست. البته من این ویژگی‌ها را در راه رفتن‌تان هم دیده‌ام؛ با قدم‌هایی هم‌اندازه و مرتب، در حالی که سرتان را بالا می‌گیرد و سینه‌تان را به جلو می‌دهید. مادرم می‌گفت شما چیزی از آزادی و مناعت طبع نمی‌دانید، می‌گفت که این‌ها از غرور و تکبر شماست، وگرنه که شما از زباله‌ها تغذیه نمی‌کردید و یا غذای انسان‌ها را نمی‌دزدیدید. حرف‌های مادرم مرا به فکر فرو برد که چرا شما با این همه غرور و عظمت در رفتار، از زباله‌ها و غذاهای دور ریز انسان‌ها، تغذیه می‌کنید؟! چند روزی که به این موضوع فکر کردم، خودم جوابم را یافتم.»

کلاغ پرسید: «و آن جواب چه بود؟!» جوجه جواب داد: «این موضوع دقیقا به خاطر عزت نفس بالای شماست! در واقع شما حاضر شده‌اید که از زباله‌ها تغذیه کنید، اما خواری و ذلتِ جیره‌خوارِ انسان‌ها شدن را نپذیرید! برخلاف پدر و مادر من...!» و سرش را پایین انداخت.

کلاغ خنده‌ی شادمانه‌ای سر داد و گفت: «آفرین، آفرین بر تو!» و بعد از مکث کوتاهی پرسید: «خوب... دیگر چه؟!» جوجه سرش را بالا آورد و با چشمانی سرشار از اشتیاق جواب داد: «من تا به امروز، فقط همین‌ها را از شما فهمیده‌ام! اما مطمئنا چیزهای بیشتری را می‌توان از شما آموخت که شاید مهم‌ترین‌شان، چگونه پرواز کردن باشد! به همین سبب، پیش شما آمده‌ام تا از خودتان بیاموزم.» و با حظ فراوان، به کلاغ چشم دوخت.

کلاغ بادی به غبغبش انداخت و با نگاهی خاص به جوجه خیره ماند. ناگهان، با دو حرکت سریع منقارش، هر دو چشم جوجه را از حدقه درآورد و خورد! جوجه فریادی کشید و روی زمین افتاد.

کلاغ چشم‌های جوجه را که فرو برد، بالای سر جسم نیمه‌جان جوجه رفت. منقارش را نزدیک گوش جوجه برد و گفت: «بگذار تا این کارم را خودم برایت تفسیر کنم!» سپس، سرش را بالا گرفت و شمرده شمرده گفت: «چشمی که آتش را آب ببیند، از حدقه درش‌می‌آورند!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلآم؛ من تمام مدت گفتم الان کلاغه ناکارش میکنه؟! الان ناکارش میکنه؟! الان دیگه ناکارش میکنه :)))) میدونین انتظارشو داشتم :) سیر داستان وپایانش خوب بود...مخصوصا جمله ی آخر...ممنون براتون آرزوی موفقیت میکنم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلام. بله خب این داستان تعلیقی نبود و تقریبا از همون اواسط داستان ‌می‌شد همچین پایانی رو براش پیش‌بینی کرد. ولی داستان‌هایی مثل «کشنده» (که قبلا توی سایت منتشر شده) و یا «رانده شده» (که اگه خدا بخواد بعدا پستش می‌کنم) تعلیقی هستند و حدس زدن پایان داستان، کار دشواریه. ممنون از همراهی‌تون.
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
درست میگین... من به خاطر داستانای قبلی وکلا مدل دنباله دار بودن داستان انتظار اون حس تعلیقو داشتم :) درمورد کشنده هم باید بگم راضی کننده بود...ولی میدونین از نظر من یه نوشته یا سناریو ماجرا هر چیزی که توی اون ژانر راز آلود بودنه، یه جایی باید یه سرنخی دست مخاطب بده، طوری که وقتی من به انتهای داستان رسیدم حس کنم همراه نویسنده از اول همه چیزو میدونستم؟! مثل حسی که موقع دیدن شرلوک هلمز دارم :) به هر جهت براتون آرزوی موفقیت میکنم و منتظر داستان بعدیتون هستم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
به نظر خودم، داستان "کشنده" نکاتی رو برای مشکوک شدن خواننده داشت که با نکات انحرافیه دیگه‌ای اونا رو کم اهمیت نشون دادم. مثل این‌که چرا پدر "کیوان" با این‌که از دوستش (آرش) متنفر بود و با وجود اعتراف آرش به قتل کیوان، از اون شکایت نکرد. خود "آرش" (کیوان) هم میگه که اگه میخواست می‌تونست خیلی راحت پیدام کنه! حالا اینکه چرا این کار رو بعد از گذشت یک ماه نکرده، خودش مشکوکه! ** نکته‌ی دیگه، ساره می‌تونست به پلیس اطلاع بده به جای اونهمه اصرار کردن به آرش! ** تشکر. منم آرزوی وفقیت برای شما دارم. مرسی از همراهی‌تون
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
سلام . داستان زیبایی بود آقای علوی . به نظر شما میشه برای همچین داستانی ،پایان خوشی نوشت ؟ آخر داستان خیلی تلخ بود . ممنون از شما
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
سلام. تشکر. بله میشه. ولی من پایانهای تلخ رو برای داستانام ترجیح میدم. به نظر من، یه پایان تلخ خیلی بیشتر توی مخاطب تاثیر میذاره و اونو بیشتر به فکر می‌بره. و همچنین خیلی بهتر، پیام نویسنده رو به مخاطبش، القا می‌کنه. نکته‌ی دیگه، داستانهای تلخ، خیلی دیرتر کهنه و تکراری میشن. ممنون از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣