چشم / داستان کوتاه.قسمت دوم

چشم / داستان کوتاه.قسمت دوم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

مرغ می‌خواست حرف‌هایش را ادامه دهد که شنیدن صدای «قار، قار»، افکارش را برهم زد! مرغ سرش را به طرف صدا چرخاند و کلاغ را که از آشپزخانه‌ی یکی از خانه‌های آبادی بیرون آمد با نگاهش تعقیب کرد. کلاغ رفت و روی درخت بزرگ و پهناور گردوی مقابل خانه نشست. دلهره و تشویش مرغ، جوجه‌ها را هم نگران کرد. یکی از جوجه‌ها پرسید: «مادر چه شد؟! آن جانور چیست که این‌گونه به او خیره ماندی؟» مرغ گفت: «او کلاغ است. بعد از گربه، این جانور، بزرگ‌ترین دشمن شماست!»

جوجه‌ی حنایی رنگ، که از حیث رنگ از سایر جوجه‌ها مجزا بود، پرسید: «او که ظاهرش شبیه به ماست. چگونه می‌تواند دشمن‎مان باشد؟!»  مرغ گفت: «باطن هیچ جانداری را نمی‌توان از ظاهرش تشخیص داد!» جوجه‌ی حنایی دوباره پرسید: «او چگونه می‌تواند پرواز کند؟ چگونه بالای آن درخت لانه ساخته؟! چرا ما نمی‌توانیم پرواز کنیم؟! آیا او از ما برتر است؟» مرغ جواب داد: «هر جانداری ویژگی‌های مختص به خودش را دارد. عده‌ای خوب می‌بینند و عده‌ای سریع می‌دوند، عده‌ای قدرتمند و هستند و عده‌ای دیگر نیز می‌توانند در آب شنا کنند! اما این‌ها ملاک برتری بر سایر موجودات نیست! این‌ها همه خواست خداوند بوده و اوست که ما را اینگونه آفریده.»

کلاغ از روی شاخه پرید و به سمتی پرواز کرد. مرغ، دور شدن کلاغ را با نگاهش دنبال کرد؛ سپس، نفس عمیقی کشید و رو به جوجه‌هایش گفت: « خوب! دشمنان‌تان را به شما شناساندم. حالا باهم برویم تا روش به دست آوردن غذا را به شما بیاموزم.»

یکی از جوجه‌ها پرسید: «مادر؛ دوستان‌مان چه؟! آن‌ها را به ما معرفی نمی‌کنی؟!» مرغ گفت: «نیازی به این کار نیست! دشمنان‌تان را که خوب بشناسید، دوستان‌تان را هم شناخته‌اید!» و به طرف باغچه حرکت کرد. جوجه‌ها هم در تعقیبش، به راه افتادند. جوجه‌ی حنایی که هنوز هم، تصویر کلاغ را در ذهنش تجسم می‌کرد، در حین دویدن به دنبال مادر، مدام به سمتی نگاه می‌کرد که کلاغ پرواز کرد و رفت؛ و با خودش گفت: « چه موجود شگفت‌انیگزی بود! آیا واقعا او، جز دشمنان ماست...؟!»

روزها ‌گذشت. جوجه‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شدند. در تمام این مدت، جوجه‌ی حنایی، رفتار کلاغ را زیرنظر گرفته بود. مدام انتظار دیدنش را می‌کشید و هنگامی که او را می‌دید، محو تماشایش می‌گشت. هر روز رفتار تازه‌ای از کلاغ می‌دید و بیشتر با او آشنا می‌شد. با هر بار دیدن کلاغ، علاقه‌ش نسبت به او بیشتر و اشتیاقِ دیدن و همنشینی با او؛ دوچندان می‌شد. جوجه، کلاغ را مراد خود قرار داده و در خیالش، دائم با او صحبت می‌کرد!

این شوق و اشتیاق وافر، تا اندازه‌ای در قلب جوجه ریشه زد که دیگر تاب و توانِ دوری جستن از کلاغ را نداشت! او مطمئن بود که کلاغ موجودی والاست و دیدار با کلاغ، دنیایی جدید و زندگی پرمعنایی را برایش به ارمغان خواهد آورد. به همین خاطر، نقشه‌های فراوانی می‌کشید و راه‌های متفاوتی را برای رسیدن به کلاغ، در ذهنش مرور می‌کرد. او هر روز، در پی فرصتی مناسب کمین می‌کرد. و آن‌قدر انتظار کشید تا بالاخره فرصت مناسب را پیدا کرد...!

یک‌روز که جوجه‌ها همراه مادرشان، مرغ و پدرشان، خروس بیرون از خانه و داخل کوچه، مشغول پیدا کردن غذا و این طرف و آن طرف رفتن بودند؛ جوجه‌ی حنایی، کلاغ را دید که از لانه‌اش بیرون پرید. جوجه، پرواز کلاغ را تا فرود آمدن پشت یکی از خانه‌های آبادی، دنبال کرد. جوجه‌ی حنایی، قبلا از مادرش شنیده بود که پشت آن خانه، جایی است که اهالی آبادی، زباله‌های‌شان را در آن‌جا می‌ریزند. هم‌چنین، او می‌دانست که کلاغ، بیشتر غذای روزانه‌اش را از بین زباله‌ها به دست می‌آورد؛ پس مطمئن بود که کلاغ، به این زودی‌ها، آن جا را ترک نخواهد کرد.

جوجه‌ی حنایی سر و گوشی آب داد. پدر و مادرش هر کدام در گوشه‌ای مشغول نوک زدن به زمین بودند و جوجه‌های دیگر هم سرگرم بازی و جنب و جوش. حالا بهترین فرصت برای ملاقات با کلاغ بود. جوجه، به آرامی و با احتیاط، خودش را از جمع ‌خانواده‌اش جدا کرد و وقتی که کاملا از جلوی چشمان‌شان دور شد، شروع به دویدن کرد. تا به حال، آنقدر سریع ندویده بود! احساس می‌کرد که پاهایش دارند کنده می‌شوند و می‌بُرند! اما هم‌چنان به سرعتش اضافه می‌کرد و با هیجان به سمت زباله‌دانی، می‌دوید.

سه کوچه را که پشت سرگذاشت، به جایی رسید که دیگر خانه‌ای نبود. کمی دورتر، زباله‌دانی را دید. بیشتر که نگاه کرد، کلاغ را هم دید که مشغول نوک زدن و پاره کردن یکی از کیسه‌های زباله بود.

نفسش بند آمده بود و قلبش تند تند می‌زد. هیجان‌زده و هراسان شده بود! چند بار نفس عمیق کشید و عزمش را جزم کرد. بعد با قدم‌هایی کوتاه و آهسته، به سمت کلاغ رفت.

 به ده قدمی کلاغ رسید. کلاغ هم‌چنان مشغول واکاوی محتویات داخل کیسه‌ی زباله بود. جوجه همان‌جا ایستاد و مشغول نظاره‌ی او شد. نمی‌دانست که چگونه سر صحبت را با کلاغ، باز کند! نمی‌دانست چگونه از عشق و علاقه‌اش بگوید! تمام حرف‌هایی را که قبلا برای اولین دیدار با کلاغ، آماده کرده بود، با خودش مرور می‌کرد. اما هیچ کدام را مناسب نیافت! در همین حین، کلاغ میوه‌ی گندیده‌ای را با منقارش، از داخل کیسه بیرون آورد و خواست مشغول خوردنش شود که چشمش به جوجه افتاد. سرش را به طرف جوجه چرخاند. دهانش از تعجب باز ماند و میوه روی زمین افتاد! هر دوشان متحیرانه به یکدیگر نگاه می‌کردند!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠٨
١
٠
سلام . عالی بود آقای عتوی . بی صبرانه منتظر خواندن قسمت سوم داستان شما هستم . ممنون از شما
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
سلام. ممنون؛ لطف دارید. البته اسم من «علوی» هستشا! :) مرسی از همراهی‌تون
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠٩
١
٠
سلام. معذرت می خوام اقای علوی. اشتباه تایپی بوده ،حقیقتا داستانتون زیبا بود. ممنون.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٩
٠
٠
خواهش می‌کنم. خودم متوجه شدم که اشتباه تایپی بوده. بازم تشکر. خیلی لطف دارید.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٧/٠٩
٠
٠
اینکه آدم بتونه از زبون حیوانات حرف بزنه و دیالوگ هاشون رو پیش بینی کنه واقعا سخته... چه جوجه ی شری!! :))))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٩
٠
٠
آره اونم همچین حیوانات فیلسوفی رو!!! :دی . مرسی از حضورتون :)
راتا
راتا
٩٤/٠٧/٠٩
٠
٠
سلام ....این قسمتم فوق العاده شیک....وچه بسااشتباهاتی که ازروی ظاهرمیکنیم وپناه میبریم ازروی نادانی به کسانی که نباید!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٩
٠
٠
سلام. تشکر. بله؛ قضاوت از روی ظاهر و گوش ندادن به نصیحت دیگران سرانجامش میشه، سرانجام "جوجه‌ی حنایی" همین داستان.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤