چشم / داستان کوتاه.قسمت اول

چشم / داستان کوتاه.قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

کلاغ روی درخت گردو نشسته بود و خانه‌های آبادی را یک به یک وارسی می‌کردکه درخشش نوری از پنجره آشپرخانه‌ی یکی از خانه‌ها، توجه او را به خود جلب کرد. به سمت آن پنجره، پرواز کرد و روی سکوی بیرونی پنجره فرود آمد. داخل آشپزخانه را به دقت نگاه کرد؛ کسی نبود. سپس، دنبال منبع نور گشت. آن نور مربوط به قاشقی نقره‌ای می‌شد که نور خورشید را بازتاب می‌کرد. برق قاشق، کلاغ را مسحور خود کرده بود! کلاغ، بی‌درنگ به سمت قاشق پرید؛ آن را با منقارش گرفت و جایش را در دهانش، خوب محکم کرد. سپس آماده‌ی پریدن شد که ناگهان زن صاحبخانه سررسید!

زن با دیدن کلاغ فریاد زد: «جونورِ کثیف!» و سریعا، سیبی از داخل سبدی که در دست داشت، برداشت و به سمت کلاغ پرتاب کرد. سیب به کلاغ خورد و تعادل او را که خیز برداشته بود، برهم زد. قاشق از دهان کلاغ افتاد. کلاغ با «قار، قاری» بلند و سوزناک از پنجره گریخت. هم‌زمان صدای زن را شنید از پشت سر شنید که گفت: «دیگه نبینم این ورا پیدات بشه!»

کلاغ، قار قار کنان رفت و دوباره روی درخت گردو نشست. بال راستش کوفته شده بود و درد می‌کرد. کمی با منقارش آن را خاراند و مالش داد. دردش که کمتر شد، دوباره مشغول تفتیش خانه‌های آبادی شد. دو، سه خانه را که نگاه کرد، در حیاط یکی از خانه‌ها، چشمش به مرغی افتاد که جوجه‌هایش را دور خودش جمع کرده بود. مرغ و جوجه‌هایش هم به او نگاه می‌کردند!

جوجه‌های تازه از تخم بیرون آمده‌ی مرغ، ایستادن روی دو پا و راه رفتن را به خوبی یاد گرفته بودند. مرغ، آن‌ها را کنار خودش جمع کرده بود و برای‌شان می‌گفت: «حال که راه رفتن را یاد گرفته‌اید، دنیای‌تان تا جایی گسترش می‌یابد که پاهای‌تان توان رفتن داشته باشد! دنیایی بسیار وسیع با جانورانی گوناگون و متفاوت؛ عده‌ای دوست و بی‌آزار و عده‌ای، دشمن و خطرناک! بنابراین، اولین چیزی که باید بیاموزید این است که کدام جانور دوست و کدام دشمن مایند. اکنون، من آن‌ها را به شما خواهم شناساند.» سپس، با بال راستش به طرف گربه‌ای که روی دیوار دراز کشیده و دمش را تکان می‌داد، اشاره کرد و گفت :«آن جانور گربه نام دارد. خطرناک‌ترین و پرحیله‌ترین دشمن ما در این آبادی!»

یکی از جوجه‌ها گفت: « او که چهره‌ای معصوم و دوست داشتنی دارد!» مرغ پوزخندی زد و گفت: «وقتی که طعمه‌اش را به دست آورد، باید او را ببینی!» جوجه‌ی دیگری گفت: «مادر! تا آن‌جا که من دیده‌ام، او بیشتر اوقات روی دیوار نشسته و یا خوابیده است! پس ما باید همیشه در ترس و هراس از او زندگی کنیم؟!»

مرغ گفت :« نترسید! تا وقتی که من و یا پدرتان در کنارتان باشیم، او جرات پایین آمدن و حمله کردن به شما را ندارد! کمی بزرگ‌تر هم که شوید، دیگر نمی‌تواند شما را شکار کند و خودتان از پسش برمی‌آیید... دشمنان بعدی، شغال و روباه هستند. جانوارنی شبیه به گربه‌، با جثه‌ای به مراتب بزرگتر! البته این دو حیوان از آدم‌ها می‌ترسند و در طول روز، هرگز وارد آبادی نمی‌شوند. اگر موقع غروب، به لانه برگشته باشید، هرگز این دو جانور را نخواهید دید! اما جانور خطرناک دیگری هست که راسو نام دارد. حیوانی که شب‌ها حمله می‌کند. جانوری با اندامی شبیه به گربه و صورتی شبیه به موش!»

یکی از جوجه‌ها پرسید :«موش دیگر چیست؟! دوست است یا دشمن؟» مرغ جواب داد: «موش همان جانوری است که در سوراخ دیوار انتهای حیاط زندگی می‌کند. برای ما، او جانوری بی‌آزار است... از راسو، برای‌تان می‌گفتم؛ او به راحتی می‌تواند وارد حیاط خانه شود. وقتی وارد شد، زمین اطراف لانه‌مان را با دست‌هایش می‌کند و وارد لانه می‌شود. البته برای ما جای ترسی از او نیست؛ چون صاحبِ خانه، در زمین اطراف لانه‌ی ما سنگ چیده و رویش را با خاک پوشانده است. به این ترتیب، راسو دیگر نمی‌تواند وارد لانه‌ی ما شود!»

مرغ، کمی به اطرافش نگاه کرد و دوباره سرش را به طرف جوجه‌هایش چرخاند و گفت: «دشمن دیگر ما مار نام دارد! موجودی که دست و پا ندارد و روی زمین می‌خزد.» جوجه‌ها پرسیدند: «می‌خزد؟! یعنی چه؟!» مرغ به فکر فرو رفت؛ سپس به طرف خاک باغچه که نمدار و خیس بود، رفت و با چنگالش مشغول کندن زمین شد. بعد از چند بار چنگ کشیدن به زمین، چشمانش درخشید و به طرف زمین نوک زد. سرش را که بالا آورد، جوجه‌ها دیدند که مادرشان، چیزی را به نوک خودش گرفته است.

مرغ پیش جوجه‌هایش برگشت و کرمی را که شکار کرده بود، جلوی‌شان انداخت. سپس گفت: «خوب نگاه کنید. مار درست شبیه به این جانور راه می‌رود!» جوجه‌ها شگفت‌زده و پریشان گفتند: «یعنی این جانور نیز خطرناک است؟!» مرغ خندید و گفت: « نه...! مار، صدها بار بزگتر از این جانور است. این کرم است؛ غذایی خوشمزه و لذیذ.» و با چند ضربه‌ی نوکش، کرم را تکه‌تکه کرد و گفت: «بخورید! خیلی خوشمزه است.» جوجه‌ها با اضطراب به بدن تکه‌تکه شده‌ی کرم نوک زدند و او را خوردند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠٤
٠
٠
باید منتظر قسمت دوم داستان بود تا به مفهوم ماجرا پی برد .ممنون از شما
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٤
٠
٠
ممنون از حضورتون
راتا
راتا
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
سلام.....تابه اینجاکارزیباوشیکی شده بود وکلی معنای واقعی زندگی ماآدمهاپنهان شده بودتوداستانتون...گفت: (حال که راه رفتن را یاد گرفته‌اید، دنیای‌تان تا جایی گسترش می‌یابد که پاهای‌تان توان رفتن داشته باشد! )دنیایی بسیار وسیع با جانورانی وشایدانسانهایی گوناگون و متفاوت؛ عده‌ای دوست و بی‌آزار و عده‌ای، دشمن و خطرناک! بنابراین، اولین چیزی که باید بیاموزید این است که کدام جانور دوست و کدام دشمن مایند......بی نظیربوداین قسمت:))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
سلام. بله این داستان نمادین هستش و برداشت شما هم کاملا درست بوده. ممنون از دقت نظر و لطف‌تون.
سمیرام
سمیرام
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
خیلی خوب بود ، توضیحی که در مورد حیوونا تو داستان داشتین و دوست داشتم :) منتظر قسمت بعد میمونیم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٥
٠
٠
ممنون. تشکر از حضور و همراهی‌تون :)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/٠٦
٠
٠
سلآم؛ کلاغا معمولا سرنوشت جالبی ندارن...چرخه ی شکارو شکارچی هم که برای همه وجود داره...منتظر میمونیم ببینیم با قسمت بعدی مارو قراره کجا ببرین :) موفق باشین....تشکر
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠٦
٠
٠
سلام. ممنون از همراهی‌تون.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠