خوابگاه دلتنگی

خوابگاه دلتنگی

نویسنده : i_banu69

با همه تلاش ها باز هم مجبور شدم که هفته‌ای یک شب را بروم خوابگاه. حس بدی داشتم مثل حس آخرین روزِ آخرین ترم همکلاس بودن‌مان. این‌که با کسانی همکلاس بودم که حداقل 10 سال از من بزرگتر بودند و افکار بعضی‌های‌شان زمین تا آسمان با من فرق می‌کرد. شام را که از سلف گرفتم نشستم توی سرویس خوابگاه. چراغ‌های خیابان و ماشین‌ها روشن بود و مرا می‌برد به پارسال که دانشجوی ترم آخر لیسانس بودم. توی خوابگاه هم ساکت بودم. یعنی اصلا حال و حوصله حرف زدن با کسی را نداشتم. نمازم را خواندم. شام سرد شده‌ام را خوردم. جزوه‌هایی را که توی کلاس‌های امروز نوشته بودم مرور کردم. آلبوم پاییز تنهایی را گوش دادم. یک بسته کوچک پفک، یک سیب و یک لیوان چای خوردم. خیلی وقت بود که برنامه‌های درپیت تلوزیون را نگاه نمی‌کردم. وسایلم را که داخل کمدم گذاشتم آمدم و خوابیدم.

یک دفعه اشکم جاری شد. نمی‌دانم چرا؟ این‌که دلم برای خانواده‌ام تنگ نشده بود چون اگر عمرم به دنیا بود فردا غروب می‌رفتم خانه. دلتنگ تو هم نبودم چون بالاخره بعد از این همه کلنجار رفتن با خودم، قلبم را قانع کرده بودم که من و تو راهمان جداست و تا حدی هم موفق بودم. به این فکر کردم که بعد از تو زندگی‌ام یک چیزی کم دارد و هرکاری می‌کنم نمی‌توانم چیزی را بجای تو پیدا کنم که مرا خوشحال کند و همه پیشرفت‌هایی که توی درس، کار، فعالیت‌های هنری‌ام و روابط اجتماعی‌ام داشته‌ام همه بر حسب اجبار بوده. این‌که بودن و بعد هم رفتنت یک فضای خالی شده را توی زندگی‌ام به وجود آورده که نه می‌شود جای خالی‌اش را پر کرد و نه می‌شود به دوران قبل خلاء برگشت.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٧/١١
٢
٠
:((
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٢
٢
٠
سلآم، بعد خوندنش حسی که بهم دست دادو نمی پسندم :/ با این وجود این دوبیتی تقدیم شما : بر سرزمین غصبی دل، بعد تو، شاهم!/بر مُلک خالی، حکم‌فرمایی نمی‌چسبد/دار و ندارم بوده‌ای، هستی و خواهی بود/داروندارم! بی تو دارایی نمی‌چسبد؟! امیدوارم همیشه شاد باشی :,)
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٧/١٢
٢
٠
ممنونم
فائزه
فائزه
٩٤/٠٧/١٢
٢
٠
غمناک بود :((
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٧/١٢
١
٠
:(
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٧/١٢
٢
٠
خیلی خوب بود:(
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٧/١٢
١
٠
ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
این آخرین یادداشت زندگیم است

ذوب شدگی

٩٥/١٢/٢٥
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
تو رفتی

کاش می شد...

٩٥/١٢/٢٥
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
مرا تا خورشید بالا ببر

احساس ترس می کنم

٩٥/١٢/٢٨
امان از حافظه های جانبی

حافظه مرا چه شده است؟

٩٥/١٢/٢٨
گمان کردم تویی

خیال

٩٥/١٢/٢٥
حواسمان باشد ظرف هایمان را چطور پر می کنیم

ظرف سال 96

٩٥/١٢/٢٩
تبلیغات
تبلیغات