امروز درست یکسال و هشت ماه و سه هفته و دو روز و چهار ساعته که ندیدمت، ندیدمت، ندیدمت!

امروز درست یکسال و هشت ماه و سه هفته و دو روز و چهار ساعته که ندیدمت، ندیدمت، ندیدمت!

نویسنده : i_banu69

از آخرین باری که دیدمت یکسال و هشت ماه و سه هفته و دو روز و چهار ساعت گذشته باشد و من توی راهروی دانشکده روی یکی از صندلی‌های آبی نشسته باشم و با مطالب فصل دوم پایان‌نامه‌ام کلنجار بروم و یک نفر کنارم ظاهر شود و بگوید سلام و وقتی نگاهش می‌کنم تو باشی. من بهت زده شوم و به زحمت خودم را جمع و جور کنم و جواب سلامت را بدهم و هرکاری کنم نتوانم اشکم را نگه دارم و اشکم سرازیر شود و مثل آن موقع‌ها محو صورتت شوم. صورتی که دیگر ریش‌دارتر و مردانه‌تر شده. این‌که یک درصد هم احتمال نمی‌دادم دوباره زندگی ما را سر راه هم قرار دهد. این‌که من آن هم سختی کشیدم و تغییر رشته و تغییر دانشگاه دادم تا از تو و دانشگاه و خاطراتت دور شوم اما دوباره هم دانشگاهی و دانشکده‌ای و هم رشته‌ای شده‌ایم. این‌که تمام آن روز حالم بد باشد و آخر سر هم بروم با استاد «س» صحبت کنم و بگویم که ناراحتی قلبی دارم و تردد برایم خوب نیست و این ترم را سرکلاس نیایم و ترم آخر هم که پایان نامه است.

این‌که توی اتوبوس به حرف سهیلا فکر کنم که می‌گفت: «بعضی وقت‌ها دلت می‌خواد یه فیلم رو یه بار دیگه هم که شده ببینی اما تلویزیون دیگه هیچ وقت اونو نشون نمیده، بعد یه مدت می‌بینی تلوزیون می‌خواد نشونش بده اما تو اصلا خوشحال نمی‌شی چون اون موقعی که باید، نشون نداد. الان صد بار دیگه هم نشون بده دیگه فایده نداره. بعضی از آدما هم همینطورن. وقتی اون زمانی که باید باشن نیستن، دیگه دوباره اومدنشون ارزشی نداره ،چون اون موقع که می‌خواستیشون نبودن.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
شادزی خانوم
شادزی خانوم
٩٤/٠٧/٠٦
٠
١
درست ِ چون انقدر به نبودنش عادت كردی كه حالای‌كه هم حضور داره برای‌شما حضورش شده مثل زمانی كه نبوده .خدا كن ِ در اين موقعيت ها دو دل نشيد.
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٧/٠٦
١
٠
خیلی عالی......ممنون بابت مطلب
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠٦
١
٠
از دل برود هرآنکه از دیده برفت ....ممنون .
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/٠٧/٠٧
١
٠
منم مثل شمام، منتها اون ارشد قبول شد و من ترم هفتم، ولی من دوس دارم سال دیگ ک ارشد قبول میشم،دوباره هم رشته ای هم دانشکده ای و هم دانشگاهی بشیم تا بتونم دوباره ببینمش )،:
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٧/٠٩
١
٠
درسته:)
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/١٠
٠
٠
یه نوشته داغ نوشتی و داغ دل جمعی گویا تازه شد :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨