شما دارید در مقابل اسرارهای بی‌حد میزبان مبنی بر این که یک کفگیر دیگر برای‌تان بکشد مقاومت جانانه‌ای می‌کنید و از ترس بشقاب غذا را پشت‌تان مخفی کرده‌اید. در همین گیر و دار یکی از بزرگان فامیل سری به تاسف می‌جنباند و رو به شما می‌گوید که وقتی جوان بوده اینطور قرتی نبوده و در هر وعده غذایش لااقل ده تا بشقاب پلو خورشت را یکجا می‌خورده. یک جور لبخندی که خاص قرتی‌ها نباشد می‌زنید و می‌گویید که هنوز هم ماشالا جوان است و هنوز خیلی مانده که شما به جایگاه ایشان برسید. به بشقاب غذایش نگاه می‌کنید که فقط چند قاشق ازش خورده شده. آخر با این‌که هنوز 60 را رد نکرده مجبور شده است عمل قلب باز بکند و دکتر بیش از این را برایش ممنوع کرده.

حسرت به دلمان ماند که یکی از همین بزرگان، کتاب‌های باز نشده و نو مانده توی کتابخانه را ببیند و به ما که داریم توی صفحه تلگرام دنبال یک استیکر لبخند می‌گردیم بگوید: یادش به خیر. جوان که بودیم هفته‌ای یک کتاب می‌خواندیم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kianaz
kianaz
٩٤/٠٧/٠٦
١
٠
ولي فكر كنم من هنوز جوونم ولي هفته اي يه دونه كتاب و نه
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠٦
١
٠
اصرار درسته نه اسرار:)مممون. جالب بود.
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٧/٠٧
٠
٠
جمله های کوتاهی که زیاد کامل نیستند مانع می شن از این که احساس تون به مخاطب منتقل بشه . دغدغه ی ارزشمندی است که چه طور میشه این نسل رو کتابخون کرد با وجود این همه عرصه و وقتی که در دنیای مجازی خیلی راحت وقت کشی می کند.
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
سلآم؛ دغدغه تون ارزشمنده...قدیمی ها واقعن آدما جالبین...یکیشون به من گفت این همه درس میخونی که چی بشه آخرش که میری (در حالی که دستشومیزد به زمین) زیر همین خاک؟! البته بنده ی خدا از اینکه به بهانه درس خبرشو نمیگرفتم این حرفو زد... ولی خب بازم منو متحیر کرد :) مرسی از شما
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣