پسرك سرش را از روي آجرها برداشت و همانطور كه روي زمين افتاده بود به سمت احد كه با پشت چشم‌هاي نازك شده و دهان باز داشت نگاهش مي‌كرد برگشت. پلك‌هاي احد چند بار با سرعت به هم خورد، چند قدم عقب عقب برداشت و همانطور كه زير لب صلوات مي‌فرستاد پله‌هاى نصف كاره ساختمان را دو تا يكي پايين آمد. دم در كه رسيد سرعتش را كم كرد و وارد خيابان شد، چشمش دنبال رد پاي پسر بچه روي آسفالت بود كه هر چه گشت اثري نديد. نگاهش را از روي زمين برداشت و دنبال عادل كه تنها رفيقش بين همه كارگرها بود مي‌گشت كه با يك ضربه به پشتش از جا پريد.

صداي خنده عادل بلند شد و گفت: بيا احد جون ببين پرش كرديم شد مثل اولش؛ سالاري هم بياد واسه بازديد عمرا نمي‌فهمه. الكى هم خودت جوش آوردي هم بچه مردمو بردي اون بالا زهر تركش كني. كِى ولش كردي؟ نديدم بياد بيرون. احد دستش را گذاشت روى درخت كنارش، زبانش را دور دهانش چرخاند و گفت: پ پ ..پسره خوني شده صورتش، م م ...من نميدونم چي شد، داشت مچشو از تو دستم ميكشيد بيرون كه در بره م م ...منم ولش كردم ولى خورد زمين سرش ر ر .... رفت تو اجرها.

عادل نفس گرفت كه چيزي بگويد اما چند قدم آرام آرام از احد دور شد و بعد شروع كرد به دويدن سمت ساختمان. احد نشست روي زمين تكيه داد به درخت و سرش را بين دو دستش گرفت و انگار با چشمان باز به خوابى عميق رفت؛ تا اين‌كه با صداي لولاي خراب در آهنى از اين اغماى چند روزه بيرون آمد و سربازي را روبرويش ديد كه مي‌گفت: برو خدا رو شكر كن پسره به هوش اومده، چند روز ديگه آزادي...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خیلی قشنگ بود:)
m_haghkhah
m_haghkhah
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خيلى ممنون كه خونديد . و خوشحالم از اينكه خوشتون اومده :)))
r_riahi
r_riahi
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خیلی هم عالی عزیزم :))
m_haghkhah
m_haghkhah
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
فداى شما برادر. مرسى كه خوندى :)))
سعيد صادق
سعيد صادق
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خيلى خوب بود . واقعا لذت بردم و تا اخرين لحظه حس تعليق همرام بود. موفق باشيد.
zahra_ste
zahra_ste
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خیلی خوووب بود عالی بود اصن حرف نداشت
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات