باید یک فصل پاییز بزنم!

باید یک فصل پاییز بزنم!

نویسنده : m_soltani

کفش نوهایم را گذاشته بودم کنار بالشتم. دستم را انداخته بودم روی گردن‌شان. از بوی چرم‌شان نشئه شده بودم. نفهمیده بودم و پاییز یواشکی آمده بود و با کفش‌های من دویده بود توی حیاط. جفت پا رفته بود روی برگ‌های خشک تاک انگور و غش غش خندیده بود. گرد بوته‌ی انار، چند دور دویده بود و روی خط کشی‌ها لی لی کنان به نفس نفس افتاده بود. با کفش‌هایم رفت مدرسه. زنگ‌های تفریح ساندویچ نان پنیرش را برمی‌داشت و گاز می‌زد و هی قدم می‌زد، تا همه ببینند کفش‌هایش چه شخصیتی دارند! با همان کفش‌های نو رفته بود پای تخته، با کچ صورتی و سفید، نوشته بود؛ باز آمد ... بوی ماه مدرسه ...

پاییز آن روزها زیاد می‌رفت مغازه لوازم التحریر. پاییز عاشق جامدادی‌هایش می‌شد، حتی اگر مدام، پاکن‌اش را گم می‌کرد. پاییز هی از خانم معلم می‌پرسید؛ اجازه خانم!؟ دفتر چند برگ برداریم؟

پاییز خیلی زود بلوغ را تجربه کرد. وقتی توانست بدون کمک کسی دفترکتاب‌هایش را جلد کند، وقتی احساس خودکفایی می‌کرد؛ که هم چسب می‌زد و هم کاغذ رنگی را تا می‌داد پس جلد دفتر.

پاییز وقتی باران می‌آمد، اگر پس گردنی هم می‌خورد، باید می‌رفت توی حیاط. باید دست‌هایش را باز می‌کرد تا باران جمع کند. باید سرش را تا جایی که امکان داشت، بالا می‌گرفت و حسابی باران زده می‌شد.

پاییز از اول هم عاشق بوده است. این را از آن‌جایی فهمید؛ که یواشکی نوشتن‌هایش از عشق، همیشه ناشیانه‌ترین‌ها بوده‌اند. بعدها فهمید آدم‌ها از یک جایی به بعد باید عاشق  بشوند. قبلا هم دیده بود پسرهایی دم دبیرستان‌های دخترانه دنبال عشق می‌گردند و دخترهایی توی دانشگاه پی عشق می‌دوند. و شاید به عدد آدم‌های روی زمین راه برای عاشق شدن بود. پاییز هر چه که به اوج بیشتر می‌رسید، گرم و پرشورتر می‌شد. پا برهنه می‌دوید توی کوچه‌های خیال. باریدن می‌گرفت. برگ می‌ریخت. نارنجی می‌شد. و آن‌قدر نارنجی شد که فهمید عشق رسیدنیست. پس نجیبانه لای برگ‌های یتیم وزید و روی نیمکت خالی و تبدارپارک، زیر یک درخت بلند چنار نشست. پاییز از اول هم عاشق بوده است.     

عاشق گرفتگی‌ها و کرختی‌های زمستان نبودم. بهار طرب ناکم می‌کند. با عرق ریزان‌های تابستان گاهی گلاویز می‌شوم. با تمام سرمستی‌های عاشقانه‌اش، مرید پاییز نخواهم شد. اما...پاییز خونم پایین آمده است. باید یک فصل، پاییز بزنم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
خیلی زیبا بود:)))
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
ممنون :)
r_riahi
r_riahi
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
خیلی عالی بود؛ ممنون از شما :))
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خیلی ممنونم از شما :) یه مدت اصلا نبودین انگار
رضا ریاحی
رضا ریاحی
٩٤/٠٧/٠٢
٠
٠
بله متاسفانه مدتی نبودمـ:ــ(ـــ و خوشحالم که مجدد میتونم باشمـ:ــ)ـــ
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
چه عالی:)ولی خوب من زیاد با فصل پاییز حال نمیکنم:)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
مرسی :)چرااااا پاییز خوبه که
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خیلی عالی که در مورد پاییز نوشتید. راستی خبری از اون سبک نوشته های مینیمالتون نشد؟ ما منتظر اون ها هستیم
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
ممنون. ان شالله می نویسیم:)
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
خط آخر اوج متنتون بود کیف کردیم :)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
نوش جان مرسی از حضورتون :)
پربازدیدتریـــن ها
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
چتر صورتی و قدم های دو تایی

سه حرفی جمع و جور

٩٥/١٠/٢٥
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
تبلیغات
تبلیغات