تولد یک داستان وحشتناک

تولد یک داستان وحشتناک

نویسنده : r_roshnavand

كاملاً سر خوش از وقايع اطرف به اين مي‌انديشم كه بايد داستان در ژانر وحشت بنويسم. براي آغاز بايد سري به پستوي خاطراتم مي‌زدم. هنوز در پستوي خاطراتم را باز نكرده‌ام كه از لاي در چوبي موريانه خورده، چند خاطره با ژانر وحشت خودنمايي مي‌كند. از باز كردن منصرف مي‌شوم و مي‌روم سر وقت گزينه بعدي.

دست به دامان گوشي هوشمندم مي‌شوم و همزمان گوگل، تلگرام، وايبر و اسكايپ را لود مي‌كنم و در نوار جستجو مي‌نويسم «وحشت ناك». گوگل كه انگار افكارم را خوانده بود قبل از زدن دكمه «بگرد» كلي لينك و تصوير روي دستم گذاشت. بقيه هم كمي از گوگل نياوردند و بايد دست مريزادي مي‌گفتم.

براي كسب واژه، سري به شيطان پرستان، خرافه گرايان، جن زدگان، دعانويسان و فال گيران قهوه زدم و در فرهنگ لغات آن‌ها واژگاني از ژانر را يادداشت كردم.

سر خوش از تحقيق سري به داشته‌هايم (خاطره، تصوير، واژه) زدم. و تازه فهميدم با اين‌ها آب گرم نمي‌شود. تحقيق در خصوص سند و اثبات، راه به جايي نداشت. مجبور شدم دست بگذارم روي تنها منبعي كه نياز به مدرك و سند نداشت. و آن چيزي نبود جز « ذهن ». اگر مي‌توانستم ذهن مخاطب را مانند گوگل قبل از اين‌كه پيش بيني كند بخوانم دستم جلو بود. پس شروع كردم به پرسيدن.

چرا بايد ترسيد؟ اسمش چي‌ بود؟ اينو كجا شنيدم؟ اون يارو چه شكلي بود؟ قديمي يا نو؟ چه درختي؟ خال گوشتي؟ چشم‌هاي ور قلمبيده ؟

و بسم الله

يكي بود و يكي نبود ....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٧/١٣
١
٠
کافی بود از دریچه هایی مثل اجاره خونه، هزینه های ازدواج ،مرگ های یهوویی، قبرهای گرون تر از خونه وارد می شدید تا مخاطب با ابعاد جدیدی از ترس روبه رو بشه !
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلام ... بابات دریچه‌هایی که معرفی فرمودید ممنونم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
سلام ... در این مطلب از زاویه دیگر چند اصل متداول در داستان نویسی آورده شده است امید است تلنگوری باشد برای دوستانی که می‌خواهند داستان نویس شوند
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/١٣
٠
٠
به نظرم این متد رو با توجه به مطالب داستان کوتاه دوستان براشون یادآوری کنید. چون برخی هاشون از نظر داستانی یک فاصله معنی داره دارند با هم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
سلام ... در داستان نویسی خاطرات و تجربه کاملا دخیل است
در داستان باید بگونه ای بنویسیم که مخاطب مانند گوگل پیش فرض هایی را که دارد جامع عمل نپوشیم و نتواند حدس بزند اتفاق بعدی چیست و اگر اتفاق را فهمید نتیجه مغایر پیش بینی باشد و گوگل هم از این استفاده می‌کند و بخاطر هوشمند بودنش تشخیص می دهد شما یک کاربر غیر متعارف هستید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٧/١٣
١
٠
سلام جناب روشناوند:شما هرچی مینوسیدعالی است.ممنونم
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
سلام ... لطف دارید قربان . و داشتن دوستانی مانند شما باعث افتخار است
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
سلام قربان شما
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/١٣
١
٠
تقریبا همین رویه در مورد یادداشت هست. فقط در یادداشت یکم بحث و استدلال به جای تخیل لازمه ولی موارد خام موضوع تقریبا همین ها هستند.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
سلام ... ممنونم و تلاش می‌کنم پندی که فرمودید را در رویه‌ام ادامه دهم . سپاس
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/١٣
١
٠
سلآم؛ منم بخوام وحشتناک بنویسم، قدرتمند تر از ذهن خودم سراغ ندارم....شاید چون چیزهایی که برای من ترسناکند برای دیگران نباشه یا بلعکس... تشکر بابت مطلب ومتد های خوبتون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٧/١٤
٠
٠
سلام ... باید روی ذهن مخاطب تاثیر گذار باشد زیرا داریم <دل به دل راه دارد> و حتما ذهن به ذهن راه دارد
زیتون
زیتون
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
خوب نوشته بودید
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠