خداحافظ قلیان؛ سلام طهران!

خداحافظ قلیان؛ سلام طهران!

نویسنده : atefeH.mz

هفته گذشته، بالاخره توانستم بعد از مدت‌ها، دو روز آخر هفته را مرخصی بگیرم و از این شلوغی و سر و صدا و دود، فرار کنم! مثل همه تهرانی‌ها، ما هم به شمال ایران گریختیم! من و همسرم  با این‌که دو موتوره کار می‌کنیم، اما باز هم وسط برج که می‌شود، هشتمان گرو نُه مان است! اما به هر حال سعی می‌کنیم از زندگی لذت ببریم و شاد باشیم و اگر بعد از ماه‌ها، فقط دو روز مسافرت می‌رویم، همان دو روز به خودمان و بچه‌ها، حسابی خوش بگذرد!

وقتی به خانه رسیدم، همسرم همه وسایل سفر را آماده کرده بود، آن‌ها را در صندوق عقب ماشین گذاشتم و حرکت کردیم. چند کیلومتر که از خانه دور شدیم، یادم آمد مهم‌ترین وسیله سفر را برنداشتم! همسرم یادآوری می‌کرد که چادر مسافرتی، شارژر، پیژامه مامان دوز گل‌گلی و تخمه جاپنی هم برداشته! اما من همچنان ماشین را سر و ته می‌کردم تا به خانه برگردم و یار غارم را با خودم به سفر ببرم! منقل و زغال و... فکرتان منحرف نشود! منقل و زغال برای به سیخ کشیدن کباب است! و البته قدیمی‌ترین رفیقم، قلیان ِجان!

اصلاً همه شمال رفتن به این است که کنار دریا لم بدهی و در هوای آزاد، قلیان بکشی! رفیق عزیزم را داخل ماشین گذاشتم و این دفعه با سرعت بیشتری به سمت جاده‌های شمال حرکت کردیم.

کیلومترها رفتیم و من با شعار «جاده‌های شمال،محاله یادم بره» خانواده را سرگرم کرده و از خواب، بی‌خوابشان می‌کردم! وقتی سر و صدای شکم اهل و عیال درآمد، کنار یک رستوران بین راهی ایستادیم تا یک حالی به شکم‌مان بدهیم. البته گوشت گربه و گورخر، حال چندانی ندارد! بگذریم... همین که سیرمان کند، کافی ست!  به داخل رستوران رفتیم و غذایی خوردیم و ساعتی بعد، وقتی به سمت ماشین رفتم، همسرم جیغ بنفشی کشید و من متوجه شدم که کار از کار گذشته و ماشین ما را دزد زده است. پله‌های رستوران را دوتا یکی پایین آمدم و به سمت ماشین دویدم. همه چرخ‌های ماشین سرجایشان بودند! قفل فرمان، چمدان، جعبه کمک‌های اولیه، خوراکی‌های‌مان، چادر مسافرتی، فلش حاوی آهنگ‌های بسیار قدیمی... خیلی عجیب به نظر می‌رسید که همه چیز سر جای اولش قرار داشت! حتی ضبط ماشین هم دست نخورده بود! احساس کردم به شخصیت من و خانواده‌ام توهین شده! جناب دزد به ماشین ما نفوذ کرده بود اما چیزی را با خودش نبرده بود! شاید دزد با دیدن ضبطی که چنگی به دل نمی‌زد و وسایل کهنه داخل ماشین، دلش به رحم آمده و چیزی را سرقت نکرده بود! نفس عمیقی کشیدم و خدارا شکر کردم که چیز گران قیمتی داخل ماشین  نبود. اما ناگهان پسر کوچکم فریاد زد و گفت «بابا دوستت نیست!»

ماشین را زیر و رو کردم و متوجه شدم که اتفاقاً دزد بی‌معرفت، با ارزش‌ترین وسیله من را با خودش برده! بنابراین سر تا پای ایشان را زیر بار فحش گرفتم! درست است که در آن سفر، داغ قلیان کشیدن لب دریا به دلم ماند، اما بهتر شد! ما تهرانی‌ها می‌رویم شمال تا از دود و ترافیک و آلودگی تهران فرار کنیم. همگی با هم می‌رویم شمال و دقیقاً همان کارهایی را انجام می‌دهیم که در تهران هم می‌توانستیم! پس چه بهتر که اگر دو روزی را با خانواده به شمال می‌رویم، بی‌خیال دود و قلیان شویم. البته مدیونید اگر فکر کنید خودم با این حرف‌هایی که زدم موافقم! فقط نصیحت‌های همسرجانم را هی با خودم تکرار می‌کنم تا از شدت حرص، سکته قلبی نکنم!

حالا که سفر دو روزه ما به اتمام رسیده است و ما درحال بازگشت به تهران هستیم، از همین تریبون از جناب دزد محترم خواهش می‌کنم که قلیان عزیزم را به فلان آدرس بیاورد و آن را با ضبط ماشین عوض کند. درست است ضبط ماشینم آش دهان سوزی نیست، اما قول می‌دهم مقداری پول هم داخل داشبورد بگذارم تا از خجالت جناب دزد هم در بیایم بالاخره ایشان هم باید نان بخورد!

خلاصه که ما برگشتیم تهران. سلام آلودگی! سلام دود! سلام طهران!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
چه خووووووووووووووب که دزد زد قلیون رو :) بسی خوشحالم.
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٧/٠٣
٠
٠
:)))
f_babaei
f_babaei
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
تکراری بود خخخخ (قبلا خودت برام خونده بودیش :دی )
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٧/٠٣
٠
٠
تو که منو کشتی با این عکس پاییزیت دختر :) عاشقتم کههههه :))
r_riahi
r_riahi
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
سلام آلودگی، سلام دود، سلام طهران! // خیلی ممنون
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٧/٠٣
٠
٠
ممنون که خوندین :)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
جالب بود . ممنون
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٧/٠٣
٠
٠
خواهش میکنم.ممنون که خوندین :)
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
ازنظرمن خیلی خووب نوشتی من ترغیب شدم تاآخرش رو بخونم:-)
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٧/٠٣
٠
٠
فدا مدااااااا :)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
اورین عاطفه :))
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٧/٠٣
٠
٠
مرسی عزیییییییییییزدلم :)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/٠٤
٠
٠
سلآم؛ همون بهتر دزدیده شد...قلیون کلا چیز خوبی نیست:,)
عاطفه مزرعی
عاطفه مزرعی
٩٤/٠٧/٠٤
٠
٠
آره والله :))
khashah
khashah
٩٤/٠٨/٠٣
٠
٠
kheyli khob bod 👏👏👏👏👏👏 khob age beja ghlyon sigar keshid labe darya bazam hava alode mishe !?
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات