روزی که بابا نداشتم!

روزی که بابا نداشتم!

نویسنده : یه آدم

مات بودم، نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده، از هر حسی تهی بودم مثل یک آدمک چوبی که در مزارع فقط برای دک کردن کلاغ‌ها ازش استفاده می‌شود.

با تعجب به مامانم نگاه می‌کردم! چرا دارد گریه می‌کند؟ چرا دارد هوار می‌کشد و می‌گوید بچم یتیم شد؟! من که بابا داشتم، یک بابای مهربان که همیشه مثل کوه پشتم بوده، بابایی که هیچ وقت نگذاشته کسی اذیتم کند، حالا این‌ها می‌گویند که به همین راحتی تنهایم گذاشته و رفته؟ نه امکان ندارد، همه دارند دروغ می‌گویند، شاید چون دیشب با او دعوا کردم از دستم ناراحت شده و با این نمایش می‌خواهد ادبم کند؟ آره همین است و الا بابای من که رفیق نیمه راه نبود.

با دیدن عکس بابا که کنارش یک ربان مشکی چسبانده بودند فهمیدم آنی که دارد به خودش دروغ می‌گوید منم نه اطرافیانم.

چیزی مثل خوره به جانم افتاده بود و داشت تک تک سلول‌هایم را سوراخ می‌کرد. خاله را رو به رویم دیدم که داشت ضربات آرامی به صورتم می‌زد و می‌گفت: فاطمه جان؛ خاله گریه کن، داد بکش، نریز تو خودت.

ولی من فقط نگاه می‌کردم، یاد حرف بابا افتادم که می‌گفت: اگر یک روز من نبودم، ترس به دلت راه نده، مطمئن باش یک خدا داری که همیشه حواسش بهت هست و تنهات نمیذاره.

خدایا! بابایم راست می‌گفت، تنهایم نمی‌گذاری؟ حواست بهم هست؟ اگر هست پس برای چه تمام زندگی‌ام را از من گرفتی؟

با یاد آوری این‌که دیگر پدری ندارم جیغی کشیدم و... از خواب پریدم. تمام بدنم می‌لرزید، باورم نمی‌شد همه این‌ها یک خواب بوده!

خدایا شکرت، پدرم وارد اتاق شد و مرا در آغوش پر مهرش کشید و گفت: «فاطمه جان آروم باش بابا، چیزی نیست خواب دیدی.» و من فقط به این فکر می‌کردم که شاید یک روزی برسد که دیگر پدری پیشم نباشد، که برای جبران زحماتش خیلی دیر شده باشد، پس خم شدم و دست‌های چروکیده‌اش را بوسیدم و زیر لب زمزمه کردم: خیلی دوست دارم بابا جون.

همین حالا و توی همین ثانیه دست پدران‌تان را ببوسید، شاید روزی برسد که خیلی دیر شده باشد، که دیگر وقتی برای ابراز محبت به این فرشته‌های زمینی نداشته باشید.

============

پ.ن: کسانی که این مطلب را می‌خوانید و پدرتون پیش‌تان نیست، بدانید و مطمئن باشید پدرها رفیق نیمه راه نیستند، هنوز هم مثل کوه پشت‌تان هستند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حنا خانوم
حنا خانوم
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
وای امان از این خوابا ... تجربه ی همچین خوابایی رو داشتم ... یه لحظه قلبم اومد تو دهنم :(
یه آدم
یه آدم
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
این داستان بود واقعا ی همچین خوابی ندیدم:)ممنون از اینکه خوندی
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
ایشالا خدا پدر همه روبراشون نگهداره:) و پدرهایی که فوت کردن روخدابیامرزه:(
یه آدم
یه آدم
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
انشاالله:)
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
خدا ان شالله سایه های پدر ها رو رو سر ما حفط کنه:)خیلی قشنگ بود یگانه:)
یه آدم
یه آدم
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
انشاالله:)ممنون مریم جونم^ــ^
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
به نظرم بهتر بود به جای دل نوشته یا خاطره؛ برای نوشته تون یک طرح داستانی انتخاب می کردید. طرح داستانی خیلی کمک می کنه که مخاطب شما بهتر و روان تر همون نتیجه ای رو بگیره که مطلوب شماست
یه آدم
یه آدم
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
واقعی نبود داستان بود:)چشم ممنون از پیشنهادتون
admincheh
admincheh
٩٤/٠٧/٠٢
٠
٠
اول این که از خدا می خوام هیچ وقت ازین خوابا کسی نبینه و کاش می شد آرزو کنم در واقعیتم این اتفاق نیفته و امیدوارم تا باشه سایه ی پدرها و مادرها و بزرگترها سلامت باشه روی سر کوچیکترا ، چون نعمت بزرگی هستن .قدرشونو بدون ودستشونو ببوس . پدرها هیچ وقت رفیق نیمه راه نیستند من که هنوز هم حس می کنمش همیشه :)
یه آدم
یه آدم
٩٤/٠٧/٠٢
٠
٠
تا وقتی هستن قدرشونو نمیدونیم ولی وقتی میرن میفهمیم چه نعمتی رو از دس دادیم://اوهوم مطمئن باش همیشه کنارت هستن^ــ^
admincheh
admincheh
٩٤/٠٧/٠٢
٠
٠
برای این مدل داستان ها پیشنهاد می کنم اگر می خوای مخاطبت رو غافلگیر کنی تا آخر لو ندی خوابت رو و این که خیلی خوبه که می نویسی و می فرستی مطالبت رو:)
یه آدم
یه آدم
٩٤/٠٧/٠٢
٠
٠
مرسی پاییز جونم:)همین دمه مدارس یهو جو داستان نوشتن گرفتم حالا
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠١/١٤
٠
٠
مطلب خوب و دلنشینی بود ، ... ، راستی تولدتون هم مبارک :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات