بیا؛ من پشت پنجره منتظرم
همه چیز مثل قبل است

بیا؛ من پشت پنجره منتظرم

نویسنده : مریم شیعه زاده

همه چیز مثل قبل است. مثل همان روزهایی که تو هم بودی. من و تو مثل تمام بعد از ظهرهای دیگر، زیر درختان سر به فلک کشیده حیاط بازی می‌کنیم. آن‌قدر بازی می‌کنیم که انگار قرار نیست هیچگاه خسته شویم. بگذار حدس بزنم. آلان باید پشت پنجره اتاقت ایستاده باشی. آرام و بدون سر و صدا. درست مثل همیشه. مثل روزهایی که گوشه اتاق می‌ایستادی تا من بیایم و بعد از آن همه بازی مرا غافلگیر کنی. بعد من نامت را صدا می‌زدم و می‌دویدم دنبالت. تو هم پا به فرار می‌گذاشتی. همان پنجره‌ای که بارها و بارها با توپ هنگام بازی من و تو شکست و تو هر بار تمام تقصیرها را گردن من می‌انداختی. می‌بینی؟ می‌بینی چقدر دقیق آن روزها را به خاطر دارم؟

 

چقدر دلم گرفته. به اندازه تمام بعدازظهرهایی که با شیطنت‌های من و تو جان می‌گرفت. به اندازه تمام لباس‌هایی که موقع بازی کثیف و پاره پاره شد. به اندازه تمام خنده‌های‌مان. دلم گرفته. پیش از هرچیزی که فکرش را کنی. 

بگذار ببینم. چیزی تا بهمن ماه باقی نمانده. حالا همه چیز نوید یک جشن را می‌دهد. درست حدس زدی جشن تولد من. برای گرفتن کادوها لحظه شماری می‌کنم. برای این‌که همه این‌جا جمع شوند و بگویند دریا تولدت مبارک! برای پوشیدن لباس‌های نو. می‌بینی بهمن دوباره آمد. 

 

خانه ساکت است. دیگر صدای خنده‌هایت نمی‌آید. چه سکوت آزار دهنده‌ای. بیا تا با هم بازی کنیم. بیا و مثل همیشه روز تولدم کنارم باش. بهترین هم بازی‌ام باش. اولین کسی باش که تولدم را تبریک می‌گویی و تنها کسی باش که به اندازه من خوشحال است. 

مادر می‌گوید لحظه تولدت هرچه آرزو کنی برآورده می‌شود. پشت پنجره اتاقت می‌ایستم. چشمانم را می‌بندم و آرزو می‌کنم بیایی. بیا مهدی من منتظرم. بیا و من را غافلگیر کن. بیا و تقصیر شیشه‌های شکسته را گردن من بینداز. بیا می‌خواهیم از ته دل بخندیم. مثل ایام کودکی که دست در دست هم مستانه قهقهه می‌زدیم. 

از طرف همان آشنای قدیمی...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
admin
admin
٩٢/٠٤/٣١
١
٠
شانس شما امروز هم نظرات خراب بود ... میگم این از اون مطالب زیر خاکی بود فکر کنم!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
آره قدیمی بود ولی خیلی وقت بود هیچی نتونسته بود اشکمو دربیاره ... چقدر دلم براش تنگ شده ...
پسر ایرونی
پسر ایرونی
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
چقدر دلم گرفته.
ناهید
ناهید
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
ممنون دریا جوووون :))))))
maede
maede
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
واقعیتش متوجه نشدم!
Mahnaz_72
Mahnaz_72
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
ممنون
sahar
sahar
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
آخی...چقد احساسی...ممنون
h-ziya
h-ziya
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
اوخی!!
میلاد
میلاد
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
الان دلت برای داداشت تنگ شده؟!
shiezadeh
shiezadeh
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
مهدی پسر عمه ام بود ، تنها و بهترین همبازی بچگیام ... یه روز نمی دیدمش دق می کردم! از داداشم برام عزیزتر بود . 6 دی امسال ششمین سالگردشه ...
میلاد
میلاد
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
آخی...متاسفم
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
خدا رحمتش کنه
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
عالی .سپاس
ghazale
ghazale
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
:( چه غمناک .... خیلی قشنگ بود ... ممنون
سردار
سردار
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
خیلی رمانتیک بود ، منم متولد بهمن ماه هستم !!!!!!!!!!
سردار
سردار
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
این ماجرا در عین رمانتیک بودن متن ، یک تراژدی غمباری است که بر سر صاحب آن خراب می شود .
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
بسیار زیبا...دلم بد جور هوایی شد...ممنون...
ف.ش
ف.ش
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
خدايش بيامرزد... من غم از دست دادن همبازي دوران كودكي رو مي فهمم... اين روزها يعني نهم يا شايدم دهم ماه رمضون، پنجمين سالگردش شد..
mo_so
mo_so
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
حس دلتنگی،حس غریبی است.قابل وصف نیست
bahareh22
bahareh22
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
چه یادداشت قشنگی.ممنون
mahshid
mahshid
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
مغسی
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
خیلی دلتون تنگه/ خدا بیامرزش
سارا
سارا
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
هعییییییییی خیلی قشنگ بود
javad agha
javad agha
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
سپاس
mahboobeh
mahboobeh
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
ممنون
ati200
ati200
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
خدابیامرزتش
m.coldboy
m.coldboy
٩٢/٠٤/٣١
٠
٠
واقعا قشنگ بود مریم خانوم..واااااااااااااااااااااااااقعا
par!sa
par!sa
٩٢/٠٨/٢٧
٠
٠
گریم گرف!! :((
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات