در پناه باران حرمت

در پناه باران حرمت

نویسنده : میرزا

از تشنگی لب‌هام ترک خورده بود و دهانم نیمه‌باز. تاب و توان طی طریق نداشتم. نگاه بی‌حالم را به هر سویی می‌چرخاندم تا بجویم کمکی را. کسی نبود. همه‌اش بیابان بود و آفتاب و تشنگی و سراب.

چشمانم را باز می‌کنم. درد داشت. درد دارد؛ همان‌طور که روی دست چپش خوابیده. نگاهش می‌کنم و درد می‌کشم. دل‌تنگ یک تکان اندک بود، اما نمی‌توانست. تاب و توان حرکت نداشت. مثل میخی که چکش خورده باشد، زمین را در آغوش گرفته بود. جابجا که می‌شد، درد امانش را می‌برید و طاقتش را طاق می‌کرد.

آدمی نمی‌داند کی می‌آید تا برنامه‌هایش را با آن هماهنگ کند. برخلاف بقیه مهمانانِ بی‌دعوت، خرجش با میزبان است. به ناگاه وجود را می‌قاپد. می‌گیرد کیف، مستی، سرخوشی و هدیه می‌دهد سرخوردگی، نومیدی و خماری. زمین گیرت می‌کند. سر جا می‌نشاندت. میخکوبت می‌کند. اختیار خانه را تمام و کمال در دست می‌گیرد. در یک کلام، معتکف شود، بیچاره‌ات می‌کند؛ چانه هم بر نمی‌دارد. اویی که در کنارم درد می‌کشد، مدت‌هاست میزبان این مهمان ناخوانده است. فکر می‌کرد و فکر می‌کردم که مهمان چند روزه باشد، اما کنگر خورده بود و لنگر انداخت؛ ماند؛ نرفت. می‌گفتند ابدیست. آمده است که بماند. پیچشی به تن می‌دهد، رشد می‌کند، بزرگ می‌شود و رفته‌رفته می‌میراند. همیشه زیر گوشم به آرامی زمزمه می‌کرد: «دعا کن کارش را سریع انجام دهد.» خسته بود. خشکیده بود. درد داشت.   

نگاه از او و مهمانش می‌گیرم و رو می‌کنم به دخترک معصوم و زیبای کناری. بیدار که شد، بر لبانش خوش‌مشربی نشسته بود. لبخند محبت، شور، صمیمیت، مهرورزی، شیفتگی و دلدادگی. انگار که کسی به او وعده درنگ داده بود؛ نوید آسایش. کسی از صنف نور و سلسله روشنایی.

دستم را در مشبکِ پنجره قفل می‌کنم. می‌گویم: «ای امام رئوف! علیک آلاف الثناء. ای مردِ نور و روشنی! ای امام خوبی‌ها! ملجا درماندگان! مأمن بیچارگان!...» و نیاز در دل می‌گویم. نگاه از دستان چسبیده به مشبک می‌گیرم و می‌چرخانم به سمت او. بدجور درد می‌کشد. طاقتِ نگاه نیست. می‌گریم. اشک می‌ریزم آرام. دوباره پنجره را در می‌یابم. با امام درد دل می‌کنم. در همان واگویه‌های درد و التماس، می‌روم. انگار که احساس عقب‌ماندگی می‌کنم. می‌روم در شلوغیِ احساس.

تا دیدگان یاری می‌کرد، بیابان بود و بیابان. آفتاب می‌سوزاندم. عطش چیره گشته بود و تشنگی غالب. طاقتم طاق شد. با زانو داغی زمین را لمس کردم. گرفت آسمان نگاهم را. مدد خواستم از ایزد. آفتاب آمد دلیلِ آفتاب. از سمت خورشید، از سمت نور. رو در روی نگاهم ایستاد و پرسید: «چه می‌خواهی؟» «آب!» پیاله‌ای میان دو روشنی. گفت: «بگیر.» پیاله را گرفتم و نوشیدم. سرد و شهدآگین و نوشین! تا قطره آخِر نوشیدم و به عادت گفتم: «سلام بر حسین» نگاهش منفجر شد و اشک در آن غلیان کرد. فلک تنهایش نگذاشت؛ آسمان با او گریست.  

قطرات باران بر چهره‌ام چکید. در صحن بودم و باران می‌بارید. خلوت بود و رواق‌ها شلوغ. یادم می‌آید او آن‌جا خوابیده درد می‌کشد. بی‌خیال باران می‌دوم به سویش. دست می‌برم تا بلندش کنم. خیسِ آب است. زبان باز می‌کند: «خودم می‌توانم.» دست را تکیه بر زانو می‌دهد. می‌خشکم. شگفت‌زده نگاهش می‌کنم. با چه مشقتی آورده بودمش و رسانده بودمش به پنجره فولاد و برایش از همان‌جا زیارت‌نامه خوانده بودم؛ و حالا ناتوانِ درد کشیده با توانِ خویش برمی‌خیزد. اشک‌هایم زیر باران گم شده. او روی پای خود می‌ایستد. می‌پرسم: «شِفا...؟!» هنوز سوالم تمام نشده، سری به علامت تأیید تکان می‌دهد. مگر می‌شود با ایمان بیایی و بدون گرفتنش خارج شوی؟ به آغوشش می‌گیرم و می‌بوسمش. می‌بوسمش، می‌بوسمش، بوسه‌های خیس. باز به فکر من است؛ می‌گوید: «برو... خیس می‌شوی.» می‌خواهم ببرمش. می‌گوید: «باران دوست دارم. آسمان دوست دارم. ماه‌هاست بی‌حرکت زمین دیده‌ام. می‌مانم؛ می‌خواهم قدم بزنم؛ خیس شوم؛ همراهش روان شوم.»

شوری اشک را نادیده می‌گیرم. لبخند شیرینی می‌زنم و می‌روم. کمی دورتر می‌ایستم و نگاهش می‌کنم، آن هم با چه ذوقی! انگار که هیچ‌کس نیست. من هستم و او و او. باران شدت می‌گیرد. انگار که کبوترِ حرم است. بال‌هایش را باز می‌کند و می‌چرخد. باران می‌بارد و او عاشقانه می‌چرخد.

نگاهش می‌کنم. باز نگاهش می‌کنم... بی‌اختیار بر لبم جاری می‌شود: «السلام‌ علیک یا علی‌بن‌موسی علیهما السلام؛ تولدی دوباره، مبارکت باشد مادر!» اشک می‌ریزم، اشک شوق!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
سلام ... آقا ميزا ممنونم كلي هوايي شدم. بايد برم. و چه دل انگيز به تصوير كشيديد
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
علیکم السلام جناب روشناوند؛ اگه تونسته باشم همچین کاری بکنم، بر خود می بالم. بفرماین یه جوونی هم تو اصفهون منتظری اذن شوماست؛ عرض ارادت.
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
قلمتون. رضوی،برای منم دعا کنید خیلی دعا کنید،ممنون واقعا ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
چه دعای قشنگی! انشالا که در همین مسیرها بچرخه! محتاج دعا... لطف و محبت داشتین، خیلی! :-)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
کاش دل من هم بالهاش رو باز کنه و بچرخه و برسه تا پنجره فولادش و شفا بگیره و ایمان و قرار. فوق العاده بود جناب میرزا، واقعا حس کردم دارم یه فیلم سراسر احساس میبینم، انقدر که زیبا به تصویر کشیدین.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
انشالا همین اتفاق بیفته، به شرطی که مارو هم فراموش نکنین. لطف و محبت شماست بانو، سلامت باشید! :-)
bidar_am
bidar_am
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
خیلی خوب بود .. هوایی شدیم ..
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
خوش اومدین! لطف دارین شما، باز هوای مشدم آرزوست! ممنون از مصاحبت :-)
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
واقعا خوشبحال هرکسی که همسایه و خادم امام رضاست.من که خیلی وقته نرفتم:( کبوتر دلمون پر کشید سمت حرم.ممنون آقای میرزا
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
دقیقا همینطوره، کیف می کنن واسه خودشون :) انشالا که قسمت شما هم بشه! خواهش می کنم، لطف کردین :-)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
مرحبا آمیرزا،عالی انشا الله عطر رضوی کل فضای زندگی مون و پر کنه
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
زنده باد جناب سروان! چه دعای شیکی! انشالا، انشالا! :-)
na3er
na3er
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
سلام بر میرزای اصفهانی .مثل همیشه زیبا بود و خواندنی بود.میگما ماروهم هوایی کردین برم حرم آ
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
علیکم السلام رفیق فابریکم :) شما که دیگه همون اطرافین، گاهی یه سری می زنید، خوشا بر احوالتون :-)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
سلآم؛ قشنگ بود...اسمش هرجا باشه دلارو هوایی میکنه...تشکر به دل مینشینه :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
علیکم السلام؛ ممنون از محبت شما، بله دقیقا همینطوره، حتی اسمشون هم آرامش بخشه :-)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
داستان بسیار زییا بود. برای مسابقه در پناه حرمت هم ارسال شده بود. ممنون که اینجا هم گذاشتید. خواندن دوباره اش لذت مضاعفی داشت
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
مخلص آقای نادری عزیز؛ نظر لطف و محبت شماست آقا، سپاسگزارم.
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
حس توصیفی لذت بخشی بود ممنون :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
خواهش می کنم، قدم رنجه فرمودین :-)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
چه زیبا!چقدر حس خوب گنجونده شده بود در مطلبتون ....نمیدونم چرا ولی مطلبتون به منم حس امید داد حسِ اینو که برم حرم آقا و حاجت روا برگردم ...ولی با ایمان برم ...درسته مشکل جسمانی ندارم ولی گرفتاری روحیمو میخوام آفا ...برام آقایی کنند مثلِ همیشه ....زیبا و دوست داشتنی بود جناب میرزا :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
انشالا همچین اتفاقی که فرمودین براتون رخ بده! ممنون بابت حضور :-)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٧/٠٩
١
٠
نشاالله ممنونم :)خواهش
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٩
١
٠
ای کاش ایمان دل من هم یه روزی انقدر بزرگ و بی اندازه بشه.بسیار زیبا بود...کاملا متفاوت بود نسبت به داستانهای دیگه ای که از شفا و امام رضا خونده بودم. التماس دعا جناب میرزا :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
مشرف فرمودین خانم یزدی؛ سعی کردم که متفاوت بنویسم، خواب رو گذاشتم که راوی ببینه؛ محتاج دعای خوبانی چون شما :-)
va_nahaie
va_nahaie
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
کلی حس خوب گرفتم از متنتون .... پاراگراف سه که فوق العاده بود...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
خوش اومدین بانو :) خوشحالم که این اتفاق افتاد! خیلی لطف و محبت دارین شما :-)
kianaz
kianaz
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
اقاي ميرزا با اينكه چند ماه پيش اومدم مشهد ولي با نوشته ي شما باز هوايي شدم هوايي آقام رضا ... مرسي براي اين نوشته عالي بود :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
چه اشکال؟ بار و بندیل سفر ببندین و حرکت کنین :) مرسی به خاطر حضورتون :-)
دختر چادری
دختر چادری
٩٤/٠٧/٠٩
٠
٠
اشكال كه نه ولي وقت نميشه فكر كنم بايد كل زندگي رو ول كنم بيام مشهد !
s_shahbazi
s_shahbazi
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
زیبا مثل بقیه مطالب
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
زیبا می بینین، ممنونم بابت حضورتون :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
چقدر خوب بود..چند باری شاهد شفا گرفتن بیمارها ر حرم آقا بودم و این بار با خوندن نوشته شما بار دیگه خودمو اونجا حس کردم...به امید شفای همه اسیران تخت
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٢٠
٠
٠
سلام خانم رهبر؛ من اما در حسرت دیدن این صحنه ام؛ ان شاءالله خدا اول خودم رو شفا بده و بعد هم توفیق زیارت و بعدش توفیق دیدن این صحنه ها رو عنایت کنه! ازتون ممنونم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣