شکستن‌های محتوم قریب الوقوع

شکستن‌های محتوم قریب الوقوع

نویسنده : f_maveddat

دخترک 15سال بیشتر نداشت. از وقتی که صندلی جلویی من را در اتوبوس اشغال کرد با صحبت‌هایی که با تلفن همراهش داشت، سوژه من شد برای نوشتن سناریویی که پایان جالبی نداشت. سناریویی که خیلی‌ها در آن هم مسیرند. چیزی که تلخی این ماجرا را دو چندان می‌کرد این بود که قرار نبود این مسیر را تنهایی برود و نگاه من معطوف دوستش بود که با علاقه و کنجکاوی به صحبت‌های او گوش می‌داد. شاید نفر بعدی که قرار بود جای او بنشیند. دختری که ادعا می‌کرد پسرها را عین کف دستش می‌شناسد، ادعایی که شاید مشابه‌اش را مخاطبش در آن سوی خط داشته باشد. غافل از این‌که بر خلاف این ادعا  هر دوطرف بدون شناخت و با چشم و گوش بسته وارد رابطه‌هایی می‌شوند که به ندرت پایان خوشی دارد.

البته چیزی که باعث می‌شد من عاقبت خوشی را برای او پیش بینی نکنم این بود که او دقیقا جای دختری نشسته بود که چند روز پیش شاهد لرزش شانه‌هایش و گلایه‌هایش از پسری بودم که از مهلکه گریخته بود و از شلاق‌ها و مهر بی‌آبرویی که بر پیشانیش خورده بود. سرنوشتی که دختر و پسر نمی‌شناسد، پایانش می‌شود قلبی که شکسته و شاید دیگر میلی به تپیدن ندارد.

و «شکستن‌های محتوم قریب الوقوع» می‌شود عنوان و پایان این قبیل سناریو ها.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-dadras
z-dadras
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
:(
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
سلآم ؛ خوش اومدین:) منم تمام مدت قیافم همینشکلی بود:( مخصوصا وقتی اون دختر خانوم داشت فوت وفن های کوزه گریش رو یاد دوسشتش میداد؟!
elnazi
elnazi
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
هی....موندم چی بگم!الان بعد چندین سال وقتی میشینیم بادوستام ازخودمون حرف بزنیم که چی دوسداریمو درفلان شرایط اخلاقمون چطومیشه،بعضی وقتا میمونم!!یعنی خودمم درست نتونستم بشناسم خودمو!!بعدنمیدونم چطوبعضی ازین دختر خانوما؛وقتی بهشون میگی رابطه نداشته باش،میگن مث کف دستم میشناسمش!!جسارت نشه ب کسی... کاش همه چی بهترازین بشه....ممنون بابت مطلب خوبتون...
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
سلآم؛ بله منم همینو میگم؟! مرسی از شما وحضورتون :, )
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٧/١٢
٠
٠
خیلی خوب بسط و ربطش دادین درود واقعا
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
تبلیغات
تبلیغات