ثانیه‌های گمشده / داستان کوتاه

ثانیه‌های گمشده / داستان کوتاه

نویسنده : مهراد علوی

ساعت 23:59 اولین روز فروردین ماه بود. ثانیه‌ها گذشتند و ساعت 00:00 شد. ساعتِ یکِ بامدادِ دویِ فروردین خودش را آماده می‌کرد که شروع شود؛ اما صدای رادیو را شنید که گفت: «ساعت یک تمام!»

ساعت یک با خودش گفت: «یک تمام؟! شروع نشده،چگونه تمام شدم؟!» چند لحظه‌ای سردرگم و حیران بود. ناگهان به خودش آمد و ثانیه‌های ساعتِ دوی فروردین را دید که پیاپی و بی‌وقفه در حال عبور بودند. ساعتِ یک، بر سر ساعتِ دویِ دوی فروردین فریاد زد: «زود باش ثانیه‌های من را پس بده!» ساعت دو با تعجب پرسید: « ثانیه‌های تو؟!» ساعت یک، عقربه‌هایش را محکم به طرف خارج پرتاب کرد و گفت: «آری؛ ثانیه‌های من! اکنون من باید شروع می‌شدم، اما تو از راه رسیدی و ثانیه‌های من را دزدیدی!» ساعت دو گفت: « اشتباه نکن! من سر جای خودم هستم و در زمانی که باید، رسیدم. حتما ساعت دیگری ثانیه‌های تو را دزدیده است!» ساعت یک پرسید: «ساعت دیگری؟! کدام ساعت؟ تو او را می‌شناسی؟!» ساعت دو جواب داد: «نه!» ساعت یک پرسید: «پس از کجا می‌دانی که چنین ساعتی وجود دارد؟! از کجا معلوم که حرفت صحت داشته باشد؟» ساعت دو گفت: «این امری بدیهی است. مگر نمی‌دانی به ازای هر شخصی که از گرسنگی و ضعف خوابش نمی‌برد، شخص دیگری روی زمین وجود دارد که از دردِ شکم خواب ندارد!» ساعت یک تاملی کرد و بعد پرسید: «چگونه پیدایش کنم؟ از کجا بشناسمش؟!» ساعت دو جواب داد: «ساده است! برو و ببین که کدام ساعت، دو بار تکرار می‌شود!»

ساعت یک از ساعت دو عذرخواهی کرد و در پیِ یافتن ثانیه‌هایش به راه افتاد. ساعتِ سه، چهار، پنج را گشت و همین طور ادامه داد تا این‌که روز دومِ فروردین‌ماه تمام شد. سپس، روزها و ساعت‌های فروردین‌ماه‌ را یک به یک گشت، اما ساعت مورد نظرش را پیدا نکرد! به ناچار باز هم ادامه داد. اردیبهشت، خرداد، تیر و مرداد هم سپری شدند. اواخر شهریور ماه بود که ساعتِ یک، بالاخره ثانیه‌های گم شده‌اش را پیدا کرد. ساعتِ بیست و چهارِ روزِ سی‌ام شهریور، آن‌ها را ربوده بود!

ساعتِ یک به ساعتِ بیست و چهار گفت: «هر چه سریع‌تر ثانیه‌های من را پس بده!» ساعت بیست و چهار که حسابی جا خورده بود، پرسید: «ثانیه‌های تو؟! پس این‌ ثانیه‌های تو هستند که من را تکرار می‌کنند؟!» ساعت یک، آهی کشید و گفت: « تو دو بار می‌گذری، در حالی که من یک‌بار هم فرصت بودن را نمی‌یابم!» ساعتِ بیست و چهار گفت: «من ثانیه‌های تو را ندزدیده‌ام! آن‌ها خودشان به این‌جا آمده‌اند.» ساعتِ یک که از شنیدنِ این حرف، خونش به جوش آمده بود، از ثانیه‌هایش پرسید: « او راست می گوید؟!» ثانیه‌ها با صدایی لرزان جواب دادند: «آری! اما ما، به خواستِ خودمان به این‌جا نیامده‌ایم! منجمی که تقویم را تنظیم کرد، ما را از جای اصلی‌مان به این‌جا آورد. تو باید حق خودت را از او طلب کنی!»

ساعتِ یک، به دنبال منجمی که تقویم را گردآورده بود، رفت و او را یافت. او، مردی سالخورده با موهایی سفید بود. ساعت یک، در حالی که نفسش را محکم بیرون می‌داد، از منجم پرسید: «چرا چیزی را که از آنِ من بود، از من گرفتی و به کسی دادی که نیازی به آن نداشت؟!» منجم نگاهی به ساعتِ یک انداخت و گفت: «تو باید ساعت یکِ بامدادِ دویِ فروردین باشی!» ساعتِ یک گفت: «آری؛ خودمم. می‌بینم که به خوبی من را به خاطر می‌آوری! چرا چنین ظلمی را به من رواداشته‌ای؟!» منجم گفت: «من ثانیه‌های تو را برای انجام کاری بزرگ احتیاج داشتم. شرمنده‌ام که از تو اجازه نگرفتم. گمان می‌کردم که خودت به ارزش فداکاری‌ات پی خواهی برد!»

ساعتِ یک که عصبانیتش کم‌کم به کنجکاوی تبدیل می‌شد، پرسید:« فداکاری؟! کدام فداکاری؟!» منجم گفت:« آیا تا به حال به رفتار انسان‌ها نگریسته‌ای؟ آن‌ها مدام به فکر آن‌اند که به جلو بروند. بی‌اعتنا از کنارِ تک‌تکِ ثانیه‌های عمرشان می‌گذرند. مدام منتظر رسیدن آینده‌اند؛ که در آن خوشبختی را بیابند؛ که معنای حقیقی زندگی را بفهمند! آن‌ها نمی‌دانند زندگی همین ثانیه‌هاست که آرام و بی‌صدا در حال عبور کردنند. و صد هزار افسوس زمانی به اشتباه‌شان پی می‌برند که دیگر مهلتی نمانده و به پایان رسیده‌اند! من ثانیه‌های تو را به ساعت بیست و چهار روز سی‌ام شهریور بردم تا هر سال، این نکته را به آدم‌ها یادآوری کنم. برای یادآوری مرگ، کجا بهتر از شروع پاییز؟ اما دریغا که کمتر کسی فهمید!»

ساعتِ یک با عقربه‌ی بزرگش، عقربه‌ی کوچکش را کمی خاراند و گفت:« عجب...!» سپس به فکر فرورفت. چند لحظه‌ای ساکت بود و بعد از آن، از منجم پرسید:« حکمت کارت را درک کردم؛ اما چرا از ثانیه‌های من برداشتی؟! می‎توانستی آن‌ها را از ساعت دیگری برداری!» منجم تبسمی کرد و گفت: «آری! اما این کارم هم بی‌حکمت نبود!» سپس در چشمان ساعت یک خیره شد و گفت: «مهم نیست که چگونه آغاز می‌کنی، مهم این است که چگونه به پایان می‌بری!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
سلام؛ مقدم آقا مهراد علوی رو دوباره گرامی می داریم :) جاهایی خوندم که مشغول بودی در جیم گیم! اما چه اشکال؟ حالام که برگشتی باز قوی شروع کردی. حرفی برای داستانت ندارم جز اینکه موضوع خوبی رو تم داستانت گذاشتی، بماند که خود عمل کردن به این تم، نیازمند تمرین زیاده و اینکه باید مدام تکرار بشه تا ملکه بشه در ذهن. ممنون که باز نوشتی مهرادجان :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
سلام. ممنون از خوش آمدگویی :) سه، چهار تا داستان تایپ کرده بودم و توی ثبت موقتِ وبلاگم، ذخیره‌شون کرده بودم. بلاگفا که خراب شد و وبلاگم پاک شد، اونا هم پاک شدن و منم دیگه حوصله دوباره نوشتنشون رو نداشتم! از طرف دیگه، آمار پایین بازدید، نشون میده که خواننده‌های جیمی با داستانهای من زیاد ارتباط برقرار نمی‌کنند؛ همونطور که من با اکثر نوشته‌های سایت، ارتباط نمی‌گیرم! پس چندان انگیزه‌ای برای نوشتنم نبود. این داستان رو هم پارسال، دقیقا توی 30 شهریور، توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم و الآن فقط چند تا از جمله‌هاشو عوض کردم. امیدوارم بازم حس و حال دوباره نوشتن رو پیدا کنم چون واقعا دلم برای نوشتن تنگ شده. مرسی از حضور گرم شما :)
Samira
Samira
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
داستان تون به نظرم یکم خشک اومد :) ... برای یادآوری مرگ ، کجا بهتر از شروع پاییز؟؟؟ اما دریغا که کمتر کسی فهمید! . پاییز برای شما مرگ رو تداعی میکنه؟؟؟ برداشت من از این قسمت این بود.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
خب فضای اکثر داستانهای من، غم‌انگیز و یا به قول شما خشک هستند و غالبا پایان‌های تلخ دارند. ولی این داستان چندان هم سرد و بی روح نبودا ! *** خب بله. به خاطر خشک شدن خیلی از گیاها و درختا و هم چنین هوای خشک و بیماری‌زای پاییز، خیلی‌ها پاییز رو یادآور مرگ می‌دونند و بهار رو یادآور زنده شدن دوباره. البته این رو هم بگم که توی فصل‌ها، من فصل پاییز رو بیشتر از همه دوست دارم. ممنون از حضورتون.
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
سلآم ؛ اون ژانر همیشه تاریک وغالب اوقات توی سایه اینجام به وضوح مشخصه :) موافقم ما آدما نه تنها از کنار این یک ساعت ها بلکه از کنار خیلی از لحظات عمرمون به راحتی و بدون توجه رد میشیم... تشکر بابت داستان :,)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٦/٣١
٠
٠
سلام. فکر کنم منظورتون توی جمله اول "عکس پروفایلم" بود. که در این صورت باید بگم این عکس اصلا تاریک و مایوسانه نیست! وجود آسمان صاف با رنگ لاجوردی و همچنین خورشید تابان بالای سر، کلا متضاد با یک محیط سیاه و یاس‌آور هستند. این عکس بیشتر "مرموزانه" است و رابطه‌ی مستقیمی با اسم خودم (مهراد علوی) که یک اسم مستعار هستش، داره. ** مرسی از حضورتون و نظرتون :)
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
نع :) من راستش به عکس پروفایلتون دقت نکردم؟! از یاسم حرفی نزدم...برای من تاریکی وسایه بیشتر مرموز بودنو میرسونه...یاد شرلوک میافتم :,) جدای از اون این داستانتونم توی شب اتفاق میافته دیگه** خوآهش :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٧/٠١
٠
٠
بله درسته. به این موضوع که کلِ ساعتایی که توی داستان هستند، شب بودند اصلا دقت نکرده بودم!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨