این همه کار می‌کنی خسته نشی
طی تحقیقات به عمل آمده یا بی‌کاریم یا بی‌کار!

این همه کار می‌کنی خسته نشی

نویسنده : فرانک باباپور

+ مجری۱ : hello به همه شما عشقولیا. «برجام پارمیداپور» هستم با برنامه «شکافی در تاریخ» مهمون شما هستیم.

- مجری۲ : خب قراره امروز درمورد چی صحبت کنیم؟ 

+ طی تحقیقاتی، بچه‌های باحال تیم جستجو در تاریخمون، متنی پیدا کردن مربوط به 80 سال قبل، درمورد زندگی نسل‌های گذشته در سال 1394. نمی‌دونم در جریان هستی؟ 

- نه من در ولتاژم! هه هه هه.

+ هه هه هه و ... ! اینم سخنیه از بزرگان همون دوره، خدا بیامرز جناب خان رو می گم!

- بریم سراغ موضوع اصلی برنامه.

+ موافقم، بهتره اول یه آهنگ بشنویم از هنرمند خوبمون «فانتا خالی». بریم، بر می‌گردیم.

...

+ بله؛ برگشتیم! گویا توی قسمتی از این متن گفته شده که مردم اون دوران به طور متوسط ۱۳ ساعت و ۱۲ دقیقه وقت برای استراحت و نگهداری از خودشون صرف می‌کردن، باورت میشه؟

- really؟ فقط ۱۳ ساعت؟ تو ۱۳ ساعت کیف زندگی رو میبردن؟ با احتساب خواب؟

+ اصلش همون وقت خوابه دیگه. حتما.

- نکنه خواب رو جز فعالیت حساب می‌کردن؟ آخه تو این وقت کم چیکار میتونستن بکنن؟

+ نه چون توی همون متن گفته شده متوسط زمان فعالیت و کارشون ۲ ساعت و  ۵۵ دقیقه بوده. 

-  آخه ۳  ساعت هم زیاده واسه فعالیت. من که هنوز فکر می‌کنم اینا ساعتای فعالیت و استراحتشون قاطی پاتی شده!

+ نه جانم همینه، انقدم نپر وسط حرفام که میام براتا! اینم از سخنان همون بزرگواره.

- خب اگه داری بیا ببینم.

+ چیو؟ جراتشو که دارم.

- نخیر منظورم چیز بود، زور و بازو، که نداری.

+ وقتی اومدم ....

- برجام جان، بشین بر جات ها.

...

- بله. اوممم. یه میان برنامه رو شنیدیم و برگشتیم.

+  داشتم می‌گفتم. توی قسمت آخر این متن هم اومده که به صورت متوسط روزی 2 دقیقه هم صرف کارهای داوطلبانه و خیرخواهانه می‌کردند. 

- ای بابا چه سرعتی داشتن! ما تا بخوایم داوطلب بشیم میشه یه ساعت، اینا تو ۲ دقیقه کار خیرخواهانه هم می‌کردن. در کل آدمای عجیبی بودن.

+ ولی اینا که جمعا میشه ۱۶ساعت، پس بقیه شو چیکار می کردن؟! 

- دیدی؟ احتمالا ۸ ساعت خواب رو نتونستن تو هیچ کدوم از دسته‌ها بذارن کلا حسابش نکردن!

+ باشه بابا تو هم خودتو کشتی. خب دیگه شنوندگان عزیز، به انتهای برنامه رسیدیم. شاد باشید و پیروز، خدانگهدار.

- بله دوستان، تا سری بعد برنامه شکافی در تاریخ، از من هم خدافظی.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
سلام:خدایارتان باد
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
سلام. ممنون از دعای خوبتون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
سلام زنده باشید
aassak13
aassak13
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
هاهاهاهاهاهاها
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
:))))
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/٢٦
١
٠
به نظرم در مجموع قابل دفاع بود ولی در قسمتی که دو گوینده با هم دعواشون میشه متن از کشش و جذابیت می افته
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
بله، قبول دارم. متاسفانه...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
سلام خانم باباپور؛ نظرم اینه که عنوان مطلب و موضوعی که در مطلبتون گنجونده شده، بسیار خوب و بجاست، اما در این قالب اصلا جا نیفتاده. یعنی از دید بالا که بخوام نگاه کنم و خانم باباپور رو هم نویسندۀ مطلب ندونم، میگم نویسنده در بیان پیام هاش و همینطور نسبت به شروع و پایان مطلب بسیار عجولانه عمل کرده. می دونید، کشش نداره که تفکر ایجاد کنه، یک روند تک خطی که از نوسان افتاده. جسارت منو ببخشید، چون مطالبتون رو دوست دارم، خواستم که نظرم رو خدمتتون بگم. موفق باشید در کارِتون! :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
خیلی کار خوبی می کنید که می گید مشکل کجاست، من نویسنده صرف اینکه خوب بود یا معمولی بود یا بد بود به جایی نمی رسم! همیشه هم نمیشه خوب و عالی نوشت. بله قالبش بد شده متاسفانه.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
وقتی میخوام از کار یکی تقلید کنم همین میشه دیگه!! :(
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
خانم باباپور! من خودم از گفتن خوب بود و عالی بود و دلنشین بود و... اکراه دارم و فقط در خوندن شعر از اینا استفاده می کنم، چون در شعر فقط بلدم لذت شعر رو ببرم. اما در متون دیگه اگه متن رو دوست داشته باشم، با یه «حرفی برای گفتن نیست» از مطلب فقط لذت می برم. این کار در نوشتۀ قبلی شما رخ داد. بازم جسارت بنده رو به بزرگواری خودتون ببخشید.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
منکه خیلی خوشحال میشم خواننده ای مثل شما دارم که میتونم به حرف و نظرش اعتماد کنم. بازم ممنونم :) این بیشتر به سیر صعودی من کمک میکنه مسلما.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٧
١
٠
شما لطف و محبت دارین بانو :) امید که پله های موفقیت رو یکی یکی طی کنید! :-)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
:|.....:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
میدونم بد بود! :)))) ممنون.
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
میشه روش کار کرد :)خواهش
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
خوب بود فرانک جان:)ولی اون یکی دیگه مطلبت که(مشترک مورد نظر موجود میباشد)منو بیشتر خندوند برام جذاب بود=))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
همیشه که نمیشه خوب و عالی نوشت! ولی خب باید نهایت سعیم رو بکنم که همیشه خوب بنویسم! ممنونم ازت مریم سادات عزیزم :)
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
دلنشین بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
نه اونقدر که باید می بود! از نظر امیدوار کننده تون سپاس گزارم :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
اگه بخام صادقانه نظر بدم باید بگم اصلا خوب نبود : ( ………و بر خلاف نوشته های قبلی تون حتی یه لبخند کوچیک هم نداشت برام شاید برا تون سنگین باشه تمچین انتقادی اونم از کسی ک تو نوشته هاش اشتباه تایپی و املایی داره اما همینطور ک اکثرا کارا تون و دوست داشتم و صریحا اعلام کردم این بارم نظر واقعیم رو عرض کردم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
اشکالی نداره اصلا. ناراحت نمیشم. منم توقع به به و چه چه ندارم همیشه. اتفاقا خیلی دوس داشتم همه بیان بگن بد بود به این دلیل. مهم اینه که فهمیدم این قالب نوشتن رو بذارم کنار. ممنون :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨