یک مرثیه ابدی / داستان کوتاه.قسمت اول

یک مرثیه ابدی / داستان کوتاه.قسمت اول

نویسنده : زهرا- خسروی

شنیده بودم دو سال است که گیاه خوار شده. آدم وسواسی نبود اما همیشه دستکش سفید به دستش می‌کرد. از پشت که نگاهش می‌کردم کمی صورتش چروک شده بود اما هنوز همان تواضع همیشگی توی چشم‌های سبزش موج می‌زد، همان افتادگی‌های ظاهری ابرو که انگار بیشتر هوس سقوط به سرشان زده بود و صورتش را مهربان‌تر کرده بودند. می‌خواستم برگردم که سلام کنم اما حساب کرد و با عجله همان‌طور که گوشی‌اش را جواب می‌داد خودش را به سمت در خروجی پرتاب کرد. چشمانم یک لحظه پریدند و سیبِ توی دستم قِل خورد و رفت زیر پای یک پیرزن و در آستانه‌ی لِه شدن بود که دستم را بُردم زیر پایش و برش داشتم. برداشتن همانا و لِه شدن انگشت اشاره خودم همانا و حساب کردن میوه‌ها همانا.

سریع  بیرون آمدم، طوری که نزدیک بود پایم به میله آلومینیومی در میوه فروشی گیر کند اما آنی از رویش پریدم و به سمتی که ردپای سایه‌اش را قبل از خروج دنبال کرده بودم خودم را هدایت می‌کردم اما با شتاب، با هُل، با یک حِس دوری و نزدیکی عجیب، با یک بغضِ چند ساله خفیف. کتش... کتِ کِرمی‌اش که روز تولد چهل و دوسالگش‌اش بهش داده بودم و او ازخوشحالی چنان تشکری کرد که انگار دنیا را که نه، کل کهکشان راه شیری را پیچیده بودم دور کاغذ کادو و به او داده‌ام. انگار آرام گرفته بود، سرش را تکیه داده بود به فرمان ماشین و من توی دلم می‌گفتم: چقدر این آرامش به تو می‌آید بابا. انگشتِ اشاره‌ام را به نشانه زدن تَق روی شیشه آزرایِ سفیدش بردم. چشم‌هایش در طول چند دقیقه پیش پُف دار شده بودند و انگار یک تپه سبز ازشان زده بود بیرون و پشت شیشه من را دید می‌زد. مشخص بود نمی‌دانست از ماشین چطور پیاده شود چند بار ماشین را قفل کرد و باز کرد تا به خودش آمده و عزم ِ پیاده شدن گرفت.

هر دو توی آن خیابان  خلوت یک و نیم بعد از  ظهر، مبهوت و سردرگم، هر یک در دنیای خودش. لعنتی چقدر دلم می‌خواست مثل اولین بار که گفت حالا محرم منی، حالا من پدر تو ام، حالا می‌توانی بپری بغلم لیا(ی) من، مثل همان وقت‌ها بپرم بغلش، ماچش کنم و مثل هر  روز صبح که می‌گفتم، بگویم چند تا بزرگ شده‌ام بابا؟

اشک‌هام انگار پشت چشم‌های مشکی و آرامم خفه شده بودند، انگار دلشان می‌خواست بپیوندند به آدرنالین و هِی ضربانِ قلبم را ببرند بالا، هِی صورتم را سرخ و سفید کنند، هِی بدنم را گرم و سرد کنند، فقط یک کلمه، بابا.. بعد انگار که فرمان شلیک را از فرمانده‌شان شنیده باشند تند و تند پرتاب می‌شدند روی صورتم، و او روی گونه‌هایش مثل وقت‌هایی که به شدت شکّه می‌شد، عرق میکرد. چند مرتبه پلک‌هایش را فشار می‌داد و باز می‌کرد که شاید من نباشم، که شاید فقط یک شباهت با دوز بالا باشد! شاید... ولی من بودم، همان لِیای بیست سال قبل، همان که از یتیم خانه خسته شده بود و تمامِ دیوارهای حیاطش را با زغال کتک می‌زد و تمامِ زورِ پنج سالگی‌اش را توی یک روز تابستانی خالی می‌کرد، توی صورت دیوارهای بی پناه! همان که تندی آمدی و بغلش کردی و او توی بغلت دست و پا می‌زد و جیغ می‌کشید، همان کودکِ بدقِلِقِ لجباز! آره لیا روبرویت دارد ریه‌هایش را پر از بازدم‌های نفس‌های تو می‌کند و یک بار دیگر، باب.. جان.. و بدون مکثی، یک صدای خش دار که گویی تارهای صوتی اش زنگ زده بودند و توان حرف زدن نداشتند... جانِ بابا..

ادامه دارد...

===========

هر چند کارِ قوی ای نیست اما خودم دوستش دارم، یک جورهایی آرام و سفید می‌زند .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
توصیفات وموضوع قشنگی بود زهرای عزیز:)))مشتاقم ادامشو بخونم(*_*)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
ما هم دوستش داریم.منتظر ادامه ایم :)
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
کارجذابی بودچون موضوعی متفاوت بود....فقط عزیزم درادامه روی نگارشش خیلی دقت کن حیفه موضوع به این خوبی ونوشته ای به این خوبی به خاطرایرادات نگارشی لطمه بخوره.....زیبابود:)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
من با پی نوشت خیلی موافقم! می دونید داستان خواندن از نظر من غیر از یک مجموعه واحد که اسمش کتاب است هیچ وقت توی سایت یا وبلاگ جواب نداده؛ چون مخاطب نمی تواند همه آنچه دوست دارد را یکچا بخواند؛ و اینطوری از داستان دور می شود.
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
موضوع انتخابیتون عالی و خاص بود؛ نه به بعضیا که هیچی از چهره ی افراد توصیف نمیکنن و نه مثل شما که توصیفاتتون به نظر من مناسب یک رمان بلنده و بنظمر این داستان حالاحالاها ادامه دارد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام خدایارتان باد
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات