اتفاقات عجائب الغرائب دل‌هایمان

اتفاقات عجائب الغرائب دل‌هایمان

نویسنده : shamim_mostafazadeh

مادر بزرگم سال‌ها پیش می‌گفت: پدربزرگت نیامده. رفته بود به نانوایی سر کوچه قرضش را بدهد و برای پسرک همیشه ول توی کوچه کیم بخرد، اما دیر کرده و نیامده... صلوات می‌فرستاد و مدام عینکش را می‌زد انگار نبودنش را بهتر می‌دید و مدام می‌گفت در دلم رخت می‌شویند. چند سالی بعد مادرم می‌گفت: این بابای تو رفته بود که ماشین عتیقه‌اش را معامله کند اما دیر کرده... می‌ترسم. چرا که دوستش آدم درستی نیست و مدام مست است. کاش این مرد کمی حواسش را جمع کند و مال زبان بسته‌مان را بر باد ندهد. می‌گفت دلشوره دارم و مدام پنجره‌های سرتاسری خانه‌مان را باز می‌کرد و تا افق را رصد می‌کرد و با چهره‌ای سرد اخم می‌کرد و قرص می‌خورد.

و چند سال بعدش خواهرم... خواهرم با نامزدش به هم زده بود و هر شب زجر آنلاین بودنش را می‌کشید. مدام به نور گوشی خیره بود و همین‌طور به عکس‌های دو نفره‌شان و ساعت مچی بندپارچه‌ای خال خالی که شب‌ها هم دستش بود و تا صبح با همان بندها اشک‌هایش را پاک می‌کرد. صبح که می‌شد تحت تاثیر فایلی که شب آن را گوش داده بود می‌گفت: در دلم، زنانی آبستن، زعفران پاک می‌کنند». بعد هم بالش خیسش را بغل می‌کرد و دمر خوابش می‌برد.

و حالا در امروز، دختری وجود دارد که ایستاده می‌خوابد، چشم‌هایش ورم دارد و رگه‌های قرمز خونی آن بیشتر شده و دارد تمام چشمانش را فرا می‌گیرد. فقط سر کلاس درس است که می‌نشیند و گرنه اغلب نگران و بی قرار است. گویی پای نشستن ندارد، پای رفتن و نماندن دارد. اصلا حتی نمی‌تواند و برود و بیخیال همه چیز شود، اصلا شاید بتوان گفت پا ندارد. نه پای ماندن و تحمل کردن و نه پای رفتن و نماندن. فقط می‌گوید: در دلم، دزدی می‌کنند، تار و پود وجودم را به غارت می‌برند و دست و پاهایم را بسته‌اند .

و فلک چرخید و این دردها هر روز پیچیده‌تر شدند و اتفاقات عجیب الغرائبی برای دل‌‌های‌مان افتاد. چه بسا در آینده‌ای نه چندان دور در دل‌های‌مان انار دانه کنند و خون شود تمام دست و بالمان.

(شمیم )

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٥
١
٠
سلام، مقدم شما رو گرامی می داریم. لذت بردم از خوانش یادداشت شما، خوش آمدید! :-)
shamim_m
shamim_m
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
ممنونم . بسیار خوشحالم از حضور سبزتون
elnazi
elnazi
٩٤/٠٦/٢٥
١
١
تنها چیز باکیفیت تو زندگیمون..درده!!که هر چی میکشیمش پاره نمیشه!! ممنون...
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
سلام . به جیم خوش امدید . عالی نوشته بودید ...ممنون .
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
خوش بیامدید. خوب بود
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
سلام:ایزدسبحان نگهدارتان بادومسرورباشید
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/٢٦
١
٠
به جیم خوش اومدید؛ یک نویسنده خوب دیگه؛ با مطالب زیبا :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
راستی آخرش طنز بود یا جدی؟ واقعا این دخترک نه پای رفتن دارد و نه دل ماندن؟
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٦/٢٦
٠
٠
:) ! وله کنین :) !عشق رو باس با آّب یخ خاموش کرد !
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات