از دفترچه‎ی خاطرات یک دوشیزه / داستان کوتاه

از دفترچه‎ی خاطرات یک دوشیزه / داستان کوتاه

نویسنده : وبگردی

13 اکتبر

خیلی خوشحالم... بالاخره به کوری چشم دشمنان در کوچه‎ی من هم عید شد!

باورم نمی‎شد. حتی به چشم‎های خودم هم اعتماد ندارم‎. از صبح زود در مقابل پنجره‎ی اتاقم مرد قدبلند مومشکی و چشم و ابرو سیاهی مرتبا قدم می‎زند.

سبیل‎هایش عالی است! ... امروز پنجمین روزی است که از صبح زود تا اوایل شب مرتبا جلوی پنجره‎ی اتاق من قدم می‎زند و پیوسته نگاه می‎کند. من چنین وانمود می‎کنم که متوجه او نیستم.

 

15 اکتبر

امروز از صبح باران سیل‎آسایی می‎بارید... با وجود این طفلک مثل روزهای قبل، از صبح زود در مقابل اتاق من قدم می‎زند. دلم سوخت و برای این‌که تشویقش کرده باشم چشمکی به او زده و بوسه‎ی هوایی برایش فرستادم. با لبخند دلپذیری جوابم داد.

راستی او کیست؟ خواهرم واریا می‎گوید که این مرد عاشق اوست و فقط به خاطر اوست که در زیر باران سیل‎آسا راه می‎رود و خیس می‎شود. آه چقدر خواهرم بی‎عقل است، مگر ممکن است که مرد موسیاه و چشم و ابرومشکی، دختری موسیاه و چشم و ابرو مشکی را دوست بدارد؟ پس از این‌که مادرم از این ماجرا باخبر شد به ما دستور داد که بهترین لباس‌مان را بپوشیم و سر و وضعمان را مرتب کرده و در کنار پنجره بنشینیم. او گفت: «شاید این مرد آدم حقه‎بازی است شاید هم آدم خوبی باشد در هر صورت شما کار خودتان را بکنید.»

حقه باز؟ بر عکس. آه مادر جان چقدر تو آدم ساده و احمقی هستی!

 

16 اکتبر

خواهرم واریا امروز گفت که من باعث ناراحتی زندگی او شده‎ام و در مقابل سعادت و خوشبختی‎اش سدی ایجاد کرده‎ام! من چه تقصیر دارم که او مرا دوست دارد و به خواهرم اعتنایی نمی‎کند؛ پنجره را باز کردم و طوری که کسی نفهمد یادداشت کوچکی را به سویش پرتاب نمودم... کاغذ را خواند. آه چقدر بدجنس است... گچی از جیبش بیرون آورد و با حروف درشت روی آستینش نوشت «بعدا» مدتی در مقابل پنجره قدم زد سپس به آن طرف خیابان رفت و روی در خانه‎ی مقابل با گچ نوشت: «با پیشنهاد شما مخالفتی ندارم ولی بعدا» و فورا نوشته‎ی خود را پاک کرد. چرا قلب من به این شدت می تپد؟

 

17 اکتبر

امروز واریا با آرنجش ضربه‎ی محکمی به پهلویم زد. دخترک کثیف و حسود و مهملی است! امروز هم مثل روزهای قبل او در زیر پنجره‎ی اتاق راه می‎رفت. با پاسبان محله تعارف کرد و در حالی که چند بار پنجره اتاق مرا به او نشان داد مدتی با یکدیگر آهسته صحبت کردند. حقه‎ای می‎خواهد بزند؟ حتما دارد به پلیس وعده و وعید می‎دهد و او را با خودش همراه می‎سازد. آه مردها! چقدر شما ظالم و بدجنس و در عین حال موجودی عالی و دوست‎داشتنی هستید!

 

18 اکتبر

دیشب پس از غیبت طولانی برادرم «سرژ» از مسافرت برگشت. هنوز داخل رختخوابش نرفته بود که از طرف پلیس او را به کلانتری بردند.

 

19 اکتبر

مردکه‎ی کثیف پست فطرت. بی همه چیز! حالا معلوم شد که در تمام مدت این 12روز او در زیر پنجره‎ی ما به خاطر برادرم که پول اداره‎اش را به جیب زده و مخفی شده بود راه می‎رفت و کشیک می‎داد. امروز صبح باز سر و کله‎اش در مقابل پنجره‎ی اتاقم پیدا شد. قدری در خیابان راه رفت و موقعی که خلوت شد، روی در خانه‎ی مقابل نوشت: «حالا دیگر آزادم و در اختیار شما هستم.» از لجم زبانم را در آورده و به او نشان دادم... حیوان پست فطرت!

==============

برگزیده‎ی داستان‎های آنتوان پاولوویچ چخوف . ترجمه‌ی رضا آذرخشی و هوشنگ رادپور- انتشارات جاودان

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
من عاشق این جور داستانام :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
چقد ریزبینی و ظرافت نوشته های چخوف رو دوس دارم من‎;)‎
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود :) مرسی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
عالی بود :)))
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی هم زیبا :)ممنون از شما
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
نتایج معکوس این داستانها و بازی با طرز افکار خواننده واقعا جالبه..
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
«دوستت دارم»های زندگی

بعضی از آدم ها...

٩٦/٠٣/٠١
یاد روزهای قبل از عاشق شدن

پسر آن دیگری

٩٦/٠٣/٠١
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
جایی برای آدم های تازه

نترس و بگذار بروند

٩٦/٠٣/٠١
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
شعری سروده خودم

درد شادی

٩٦/٠٣/٠١
تبلیغات
تبلیغات