اعتراض! / داستان کوتاه. قسمت اول

اعتراض! / داستان کوتاه. قسمت اول

نویسنده : میرزا

1/ داخلی- خانه پدر زهرا - روز

حکم دادگاه را از دست پدر قاپیدم و دویدم توی اتاقم. موهای روبروی چشمم را کنار زدم و گذاشتم‌شان پشت گوشم در جوار بقیه هم قطاراش. هر چه پیش می‌رفتم، بیشتر احساس حقارت می‌کردم. به آخِر حکم که رسیدم، پرتش کردم گوشه‌ای و قدری به دور از چشم خانواده، برای دل خودم اشک ریختم. 

به پیشنهاد سمیرا، دختر خاله و وکیلم، دست به قلم شدم برای اعتراض نسبت به حکم، تا بعد سمیرا تنظیمش کند.

«ریاست محترم دادگاه تجدیدنظر

احتراماً، اینجانب زهرا توکلی، در سال 1384 به عقد دائمی آقای افشین مسلمی در آمده‌ام، لکن ایشان به هیچ عنوان حقوق اولیه اینجانب را به عنوان همسرشان از ابتدا رعایت نکرده و بارها بنده را مورد بی‌احترامی و توهین و هتک‌حرمت قرار داده‌اند و اکنون نیز با مشکلات فراوان، اینجانب را از منزل بیرون نموده‌اند و مدت‌هاست هیچ‌گونه نفقه‌ای پرداخت ننموده‌اند. مهریه اینجانب نیز چهارصد سکه بهار آزادی و چهل مثقال طلای ساخته شده بوده است که ایشان به صورت عندالمطالبه متعهد به پرداخت آن گردیده‌اند، لکن پس از محکوم شدن به پرداخت، تقاضای اعسار از پرداخت آن نمود‌ه‌ و پس از رسیدگی، محکوم به پرداخت هر چهار ماه یک سکه شده‌اند.

نظر به این‌که ایشان حقوق اینجانب را پرداخت نکرده‌اند و بر این عقیده بوده‌اند که زن صرفاً یک موجود ناقص‌العقل و بی‌شخصیت و فاقد شعور است، که لیاقت هیچ‌گونه صحبت و برخورد مناسبی را ندارد و همیشه ادعای شعور و تفکر و مردانگی داشته و دارند، آیا انصاف و عدالت است که با وجود این‌که شخص ایشان، خود با شعور و تفکر و ملاحظه شرایط، تقبل به پرداخت این مهریه به صورت عندالمطالبه نموده‌اند، بنده را از حق شرعی خود به واسطه عدم تمکین محروم نمایند؟

ایشان محکوم به پرداخت ماهیانه ربع سکه شده‌اند. این در حالی است که ایشان به عنوان یک جوان 29 ساله، توانایی جسمی و فکری بالایی در کار کردن و تأمین دیون خود دارند. علاوه بر این‌که ارثیه‌ای نیز از جانب پدر مرحوم‌شان به ایشان رسیده است.

وی هر ماه یارانه بنده را نیز که توسط دولت جهت امرار معاش اینجانب پرداخت می‌شود، دریافت نموده و با آن که جدای از من زندگی می‌کنند و می‌دانند که شدیداً به آن نیازمندم، با درخواست‌های مکرر، به بنده پرداخت نمی‌نمایند.

بنده به عنوان یک دختر 25 ساله که در روستا زندگی می‌کنم، با اجبار و اصرار ایشان مجبور به بازگشت به خانه پدر بازنشسته‌ام شده‌ام و پدرم دارای 4 دختر دیگر هم هستند، چگونه باید امرار معاش کنم؟ آیا راهی جز مطالبه حقوق شرعی و قانونی خود دارم؟ با وجود این اقساط مشخص شده، یعنی سالیانه 3 سکه، می‌توان به صورت آبرومند زندگی کرد؟ آیا ایشان مسئول پرداخت مهریه عندالمطالبه هستند یا خیر؟

در نهایت عاجزانه از محضر آن مقامان استدعا دارم شرایط اینجانب را درک نموده و در راه احقاق حق اینجانب و با در نظر گرفتن شرایط موجود و توانایی جسمی و مالی واقعی ایشان، حکم را نقض و ایشان را محکوم به پرداخت کل مهریه و یا حداقل پرداخت چندین سکه به صورت پیش پرداخت و بالا بردن مبلغ اقساط ماهیانه نمایید؛ همان‌گونه که خود می‌دانید پرداخت 400 عدد سکه، که حق شرعی و الهی اینجانب می‌باشد، به نحوی که در رأی صادر شده ذکر گردیده، به مدت  1600 ماه طول خواهد کشید که دقیقاً برابر با 133 سال است، یقیناً عمر ایشان و بنده کفایت دریافت و پرداخت آن را نمی‌کند.

اجرکم عندالله/ زهرا توکلی»

سمیرا متن را تنظیم کرد و برای دادگاه تجدید‌نظر فرستاد. مدتی بعد اما حکمی به دستم رسید که تمام رشته‌های ذهنم پنبه شد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nadia
nadia
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
جای تاسف داره که در مملکتی زندگی می کنیم که اسلامی است اما ما خانم ها حتی نمی توایم حق شرعی خود(مهریه) که از شیر مادرمان حلال تر است را بگیریم....الان هم که کلا کسانی که در خراسان رضوی زندگی میکنند نمیتوانند تقاضای مهریه نمایند چرا؟چون پرونده ای با عنوان مهریه نمیپذیرند و بعد من و خیلی های دیگر حاضر می شویم تن بدهیم به زندگی کردن با مردانی که نه تنها حرف خوب زدن بلد نیستند بلکه دائم تو سری خورشان هستیم به خاطر یکی از خطبه های نهج البلاغه که مارا ناقص العقل معرفی کرده و .... خیلی چیزهای دیگر که آدم را از درون آتش میزند.... داستانتون عالی بود جناب میرزا و خیلی به حال و هوای این روزهای من شباهت داشت در پناه حق
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢١
١
٠
خوش آمدین بانو؛ کامننتون گویای مطلبه، من سکوت می کنم و در مقابلش و درباره اش نظری نمیدم. البته این یک قسمته و در ادامه.../ خواهش می کنم، امیدوارم روزگار بر وفق مرادتون بشه!
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
سلام،خیلی خوب و استادانه تو قالب داد خواست تجدید نظر خواهی یه خلاصه از وضعیت شخصیت اصلی داستان و به مخاطب دادید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
علیکم السلام جناب سروان؛ لطف داری برادرم! این قصه که در واقع واقعی هم هست، دو تا شخصیت هستند که در ادامه خواهید خوند. من داستانت رو سر فرصت می خونم و نظرم رو میگم، گفتم که بدونی فراموش نکردم :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
سلااااام جناب میرزا متاسفانه کم نیستند خانم هایی که به این وضع را دارند اینکه در هر داستان دارید مشکلات اجنماعی کشورمون را بیان می کنید عالیه طوری داستانه ها را می نویسید که شخصیت ها واقعی جلوه می کنند و خواننده میتونه به راحتی باهاشون ارتباط برقرار کنه هر دفعه دارم از نوشته هاتون چیزهای جدید تری یاد میگرم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
علیکم السلام همشهری؛ از اینکه همشهری رو همراهی می کنید بسیار سپاسگزارم بانو :) خوشحالم که این اتفاق افتاده! آرزوهاتون برآورده! :-)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
امان از این مشکلات و قوانین مربوط به طلاق! مثل همیشه روون و پرکشش، ما منتظر دومیش هستیم‎;)‎
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
نظر لطف شماست خانم مشکات؛ مرسی که مصاحبت دارین :-)
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
سلام خیلی خوب بود . وصف حال خیلی از زنانی بود که در دادگاه های خانواده به دنبال حق شرعی خود هستند اما اکثرا در انتها ی کار باید با بخشیدن مهریه تن به طلاق توافقی بدهند . بی صبرانه منتظر ادامه داستان شما هستم .
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
علیکم السلام بانو؛ خیلی خوش اومدین. ممنون از محبتی که داشتین :-)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
سلام خوب هستید ؟ والا من اونقدر بزرگ نیستم و شاید عقلِ بنده کفافِ کامنت هایِ آنچنانی دادن را نداشته باشد اما درهمان حدِ خودم میگویم مطلب ِ خوبی بود ولی ،اما ، این بحث ها که زیاد پیش آمده و هرکسی با نوعِ قلمِ خودش اعتراضش را نوشته ولی ،اما ،چرا گوشِ بعضی هایی که باید بشنود و چشمشان که باید ببیندو بخواند نه میشنود ونه میخواند ؟! مگر کم شاعری داشتیم که شعر کفته است برای زنانی که حقشان پایمال شده یا نوسنده هایی که نوشته اند یاحتی آنها بیچارگی یک زن را نمیبینند بعداز خوردنِ مهرِ طلاق برشناسنامه اش ؟حق نیست اینکه هم آن زن را مقصر میدانیم برای طلاق میگوییم حتما مشکل از زنه بوده (ببخشید )وهم آن خانوم شاید قبل از طلاق هم زندگی خخوشی با همسرش نداشته که حالا رازی به جدایی از مردِ زندگی اش شده وهم بعداز طلاق و ماجراهایِ بعدش :(بازهم میگویم سنی ندارم که کامنت های آنچنانی بگذارم اما چرا این اعتراض ها به جایی نمیرسد ؟چرا فرهنگ هایِ اشتباهِ گذشته عوض نمیشوند؟برعکس فرهنگ های زیباو درست دارند عوض میشوند :( راستش را بخواهید قرار نبود اینطور بنویسم ولی خب ... جنابِ میرزا منتظر دومیش هم هستیم :)بی صبرانه
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
علیکم السلام؛ نیازی نیست کامنت آنچنانی بدین، همین که خودتون بودین کافیه و چه کامنت خوبی! ممنون از حضورتون و همراهیتون :-)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم :) ممنونم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
من ممنونم دختر خاص، ممنونم بابت اینکه همراه بودین :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
نمیدونم چرا حس کردم اسم وکیله رو از روی اسم سمیرای وکیل خودمون انتخاب کردین؛شایدم اشتباه میکنم:))این مورد ظلم واقع شدن زنا واکثرا پایمال شدن حق وحقوقشون به کنار،غیرمنطقی بودن وطرفداری بیجای قانون تو بیشتر پرونده ها آشکارتره!!!خب واقعا باعقل جور درمیاد با وجود استطاعت مرد یه جوری قسط بندی کنن که به این فضاحت آدمو سر بدوئونن؟!؟!133سال؟!؟!دل آدم میسوزه واقعا!برام جالب بود که با یه دید حق طلبانه دارین از یه زن طرفداری میکنین:)عدالتی که باید تو یه جامعه ی علوی باشه دیگه به چشم نمیاد اصلا...به امید یه جامعه بهتر:)))نوشته هاتون آگاه کننده ودرعین حال نشون دهنده موضوعات بطن جامعه است؛لذت می برم از خوندنشون وممنونم از قلم زیباتون(*_*)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
فکر می کنم، فکر می کنما، فکر می کنم که درست حس کردین، تا حدودی :) خب تا اونجایی که من دیدم، تو این موارد یه مقدار به طرف مرد می چربه و احساسم اینه که به زن ظلم میشه!/ بله، به امید یک جامعۀ بهتر و گسترش عدالت در کلش!// خواهش می کنم، خیلی لطف و محبت دارین دختر آریایی :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
سلام. فعلا راجع به داستان نظری ندارم تا خوندن قسمت دوم. گفتم یه احوال پرسی کرده باشم. :) ** توی خط اول «هم قطارهایش» باید می نوشتید.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
١
٠
علیکم السلام آقا مهراد عزیز؛ عرض ادب و احترام خدمت شما دوست خوبم :)// درسته، «هاء» رو جا انداختم. ممنون که صله رحم به جا اوردین :-)
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
والا چی بگم شاید تا حدود زیادی با خوندن بخش اول حق رو به خانم بدیم ولی باید تا اخر این داستان رو خوند یه ضرب المثلی هست که میگه هیچ وقت یک طرفه منبر نریم صد البته این اصل موضوع طلاقه که اشتباه ِطلاق هر روز بیشتر از دیروز بی صبرانه منتظر هستم برای پرده دوم این نمایش ذهنی خیلی ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
تولدتون مبارک آقا! ممنون بابت همراهی... :-)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
سلام...به برادر بزرگوار...خداقوت...عالی...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
علیکم السلام؛ قربان شما برادر بزرگوارم، ممنون :-)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
سلام دوست عزیز:عالی بود.قلمتان ماندگارودلتان ازشادی سرشارباد
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
علیکم السلام استاد عزیزم؛ عالی نگریستید، مرحمت عالی زیاد ان شاءالله!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
سلام قربان شما
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
فدای مرام و معرفت شما
نعیمه السادات زینبی :)
نعیمه السادات زینبی :)
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
متاسفانه خود خانم ها می دونن که دریافت چنین مهریه ای امکان پذیر نیست ولی اون رو شرط ازدواج می کنن. حالا آدم قصه ممکنه داشته باشه ولی خیلی از جوون ها ندارن که بپردازن؛ برن زندان؟ کسی که چهار صد سکه مهریه طلب میکنه از فلسفه مهریه چیزی نمی دونه متاسفانه!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
مرحبا خانم زینبی! اتفاقا یکی از نکاتی که مد نظرم بود، همین موضوع بود که ماشالا شما انقدر ریز بین هستید که شکارش کردین. بله، می دونن که نمیشه دریافت کرد و من هم در اطراف خودم دیدم که کسی نه داده و نه گرفته، اما باز این عددهای نجومی رو اون هم برای سکه ترتیب میدن. البته ته تهش اگر هم کسی برا گرفتنش پافشاری کنه، ختم میشه به وراث، که اینم تا الان ندیدم. ای کاش طبق اصول عمل کنیم. ممنون از نگاهتون :-)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
بسیار زیرکانه و متفاوت مخاطب رو با شخصیت های اصلی داستان آشنا کردید جناب میرزا,شخصیت زهرا با وجودی که یک زن روستایی هست,چقدر خوب درخواست تجدید نظر تنظیم کرده,حتما باید یک زن تحصیل کرده باشه!منتظر ادامه این داستان هستم.راستی یک سوال :در ابتدای داستان موقعیت صحنه رو توصیف کردید,مگه توصیف موقعیت صحنه فقط برای نمایشنامه و یا فیلمنامه نیست؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
مرسی خانم یزدی؛ دیگه روستایی در مملکت ما وجود نداره که این مسائل رو بلد نباشن متأسفانه! در ثانی دختر خالۀ ایشون هم وکیلشون بودن./ خب قاعدتا فضاسازی در هر مدیومی وجود داره، در نمایشنامه، فضای سن و ملزومات سن و نور و... در قالب سن، در ذهن مخاطب ترسیم میشه، در سینما و فیلمنامه، فضای کادر و چیزی که قراره در اون کادر دیده بشه و در داستان، اونچه باید در ذهن بی انتهای محاطب نقش ببنده. از این منظر همه این فضاسازی رو دارن. ذهن هر کسی هم که یکجور تصویر رو می سازه. دقیقا مث جایی که نوشتید: «از پله‌های عریض و سنگی ساختمان خودم را بالا می‌کشم، کلید را از کیفم بیرون می‌کشم، در را باز می‌کنم و داخل می‌شوم.». مرسی از دیدگاهتون بانو :-)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
ممنون از توضیحاتتون جناب میرزا :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشید!
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام جناب استاد.....موضوع بسیارخوبی روانتخاب کردید.....چون داستان ادامه داره فعلانظرخاصی نمیدم.....وچه خوبترمیشه که پرداخته بشه به حقوق زن درادامه ی داستانتون:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
علیکم السلام بانو؛ خواهش می کنم، محبت داشتین! سعیم بر همینه :)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
این داستان ادامه دارد؛ جناب میرزا ؛ اینطوری که در قسمت اول فقط یه حکم کل داستان رو گرفت؛ فک کنم 100 قسمتی همراه شما باشیم؛ ولی موضوع جالب و عامیانه و آموزنده ای هست؛
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
دو قسمت برادرم، کل جریان در این حکمه، شکار کنید :-)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
صد البته؛ منظور منم این نبود که چون این قسمت رو حکم گرفته پس مفهومی نداره؛
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
اختیار داری داداشم، متوجه منظورت شدم، توضیح خودمو دادم :)
Gisoo_E
Gisoo_E
٩٥/٠٥/١٨
٠
٠
مطالبتون کاملا آموزنده و گویاست... به قول یکی از دوستان:قلمتون مستدام...! منتظر نوشته های بعدی هستیم...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠