پیرمردی که نامرئی بود!

پیرمردی که نامرئی بود!

نویسنده : الهام خانم

قدی کوتاه و خمیده داشت. با چهره‌ای که شیارهای زیاد روی پیشانی‌اش مهربانی چهره‌اش را پنهان کرده بودند. دست‌های پینه زده‌اش بیش‌تر از همه به چشم می‌خورد. طوری بی‌صدا و آرام حرکت می‌کرد که بین آن همه شلوغی باز هم ظاهر غیر معمولش توجه هیچ کس را به خودش جلب نمی‌کرد. آهسته و بی میل به سمت کیسه زباله‌ای که جلوی میوه فروشی گذاشته شده بود حرکت کرد با خودم گفتم شاید مامور شهرداری ست اما لباسش شبیه ماموران شهرداری نبود.

غرق در این تفکرات بودم که برق چشم‌های پیرمرد توجه‌ام را جلب کرد. چهره چروکیده و درهم پیرمرد جایش را به لبخند شادی داده بود انگار صدای شادی  بی‌صدا و آرام پیر مرد حتی بیش‌تر از قهقهه جوانانی که رو به روی کافه تریا بی‌اعتنا به پیرمرد درحال خوردن بستنی بودند به گوشم می‌رسید. این بار چشمانم را بیش‌تر تیز کردم تا دلیل خوشحالی‌اش را بفهمم، در دستش یک خربزه سالم بود که در میان زباله‌های جلوی میوه فروشی پیدا کرده بود. هنوز باورم نمی‌شد این همه خوشحالی فقط به خاطر یک خربزه بود.

خربزه را روی زین چرخ درب و داغانی که با خود آورده بود گذاشت و از آن‌جا دور شد، با دور شدنش دوباره خیابان مثل قبلش شده بود، دوباره صدای قهقهه پسرها به گوش می‌رسید، دوباره خیابان پر شده بود از اتومبیل‌هایی که با سرعت از آن می‌گذشتند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/٢٢
١
٠
من هم با دیدن آدمهایی که توی زباله ها دنبال چیزی می گردند خیلی دلم به درد میاد ...زیبا نوشته بودی الهام عزیز .ممنونم .
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
ممنون(: آره دیدن این تصاویر درد آور ):
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
سلام همشهری؛ همین که باز دست به قلم شدید و چند خطی نوشتید، جای بسی شکر داره و چقدر خوشحال شدم. مرحبا، قلمتون هم خوب بود و موضوع خوبی رو هم نوشته بودین. ممنون که نوشتین :-)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
سلام جناب همشهری ممنون انتخاب موضوع های اجتماعی را از شما یاد گرفتم البته خیلی مونده تا به پای نوشته های شما برسه (:
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
نوشتن تمرین زیاد می خواد، هر موقع دیدین که موضوعی به ذهنتون نمی رسه برای نوشتن، خاطرات روزانتون رو بنویسید، مطمئن باشید که در لابلاش خودش رو بهتون نشون میده. بنویسید، یادتون نره :-)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٢
٠
٠
هیچ وقت سعی نکنید که قلمبه سلمبه بنویسید، یا اینکه سعی نکنید که مطلبتون خاص باشه؛ خودتون باشید و هر چه از دلتون بر اومد، اونو بیارید روی صفحۀ ورد، مطمئن باشید لاجرم به دل مخاطب میشینه. عادت ندارم که تا ازم سوالی نشده پاسخ بدم، اما خب شما همشهری هستید و دوست داشتم که بگم این نکات رو. فقط بنویسید :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٣
١
٠
مررسی جناب میرزا اتفاقا خوشحال میشم راهنماییم کنید
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/٠٧/١٤
٠
١
البته الهام جان همیشه یادت باشه حرفی که از دل بر می اید را بهتر است با ادبیاتی شیک و مجلسی بیان کنی تا به مذاق مخاطب خوش بیاد اینطوری قلمبه سلمبه بودن کلمات نقض میشود نوشتار باید با گفتار فرق داشته باشد
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٧/١٦
٠
٠
چشم لیلی جان حتما برای دفعات بعد از راهنمایت استفاده میکنم مرررسی
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
آفرین الهام جان....روی موضوع جالبی دست گذاشتی.....نوشته خوبی هم بود:)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
مررسی راتا جان به نوشتن امیدوارم کردید
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
جریان مهر در یک خربزه که باعث نمود مهر و خنده ی پیرمرد شد؛ مضمون خوبی بود؛ یک کوتاه بود.
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
ممنون آقای قنبری کاش اون صحنه را میدید که اون پیرمرد چقد برای یه خربزه خوشحال شد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام:امیدوارم که وضع همه طوری بشه که حداقل نیازهای زندگی راداشته باشند.ممنون.پاینده باشید
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
سلام آقای حسنی بله من هم امیدوارم (: ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام:خدانگهدارتان باد
Cold
Cold
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
فاصله تا چه حد؟...
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
بلی ): ممنون آقای کلد
fatemeh _t
fatemeh _t
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
خیلی متن درد آوری بود... نزدیک به بعضی از افراد جامعه
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
بله خودمم از دیدن اون صحنه خییلی ناراحت شدم ): ممنون کلیک رنجه فرمودین (:
ستایش
ستایش
٩٤/٠٦/٢٧
٠
٠
از متنتون لذت بردم :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
مررسی ممنون از اینکه متنمو خوندی ستایش جان
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
سلام الهام خانوم ، تولدتون مبارک :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/١٠/٠٣
٠
٠
مرسی آقای بزرگواری ((:
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٤
٠
٠
خیلی خوب بود، موضوع و خصوصا اون اخرش و جمع بندیت. راستش خط اول جذبم نکرد ک ب عنوان شروع چون کلیشه ای میزد ولی عنوان و بقیه خط ها خوب بود و خوب ادامه دادی و موضوع رو تموم کردی چون نه سعی کردی پند و اندرز بدی نه چیزی فقط شرح ما وقع بود اونم با یذره اغراق تو اخرش ک خیلی هم ب جا بود و جذاب و تاثیر گذار چون خیابون این وسط بی هیاهو نشده بود این راوی داستان بود ک حواسش پی پیرمرد رفته بود. فقط اینجا ( توجه هیچ کس را به خودش جلب نمی‌کرد ) غلطه چون توجه راوی بش جلب شده بود :)) این خط رو هم ( انگار صدای شادی بی‌صدا و آرام پیر مرد حتی بیش‌تر از قهقهه جوانانی که رو به روی کافه تریا بی‌اعتنا به پیرمرد درحال خوردن بستنی بودند به گوشم می‌رسید ) در کنار اخر داستان خیلی دوس داشتم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٠/١٥
٠
٠
این رو هم اگر بخونی بد نیس، خوندن پست هم کفایت میکنه لازم نی حتما کتابا رو بخری :)) http://www.jeem.ir/pagetwo.php?print=3&type=9&id=21714
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
شعری سروده خودم

قسم به طرز نگاهت

٩٥/١٠/٢٠
اصرار ازل را نه تو دانی و نه من

سجاده ی دوست داشتنی من

٩٥/١٠/٢١
کاش گرگ بودیم

گرگ ها گریه نمی کنند؟

٩٥/١٠/٢٠
شعری سروده خودم

تو خودت سجده شکری

٩٥/١٠/٢٢
تغییر نام و تحول در اوضاع و احوال کشور

غذا و سیمای ایران

٩٥/١٠/٢١
شاید هل ام داده باشند

افتاده به آب هیچ نفهمد که چه گویی!

٩٥/١٠/٢٢
شعری سروده خودم

برای درگذشت سیاست مدار با اخلاق مان

٩٥/١٠/٢١
چرا آدم ها را از روی ظاهر قضاوت می کنیم؟

چادر سیاه

٩٥/١٠/٢٢
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
شما هم نظر بدهید!

پیشنهاد امتیاز دهی به نوشته های سایت جیم

٩٥/١٠/٢٢
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
حکایت آمارهای تکان دهنده

لطفا قبل از مصرف تکان دهید

٩٥/١٠/٢٠
ته ریشت را بیشتر

موهایت را دوست دارم

٩٥/١٠/٢٠
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات