ما خیلی خاصیم!

ما خیلی خاصیم!

نویسنده : m_soltani

سر قابلمه مسی را گذاشتم روی گاز. ملاقه را چند دور توی قابلمه چرخاندم. تلفن زنگ زد. صحبت کردنم با خاله، ده دقیقه هم کمتر طول کشید. فراموش کرده بودم در قابلمه را بگذارم. نباید بوی مست قرمه سبزی، توی قابلمه رو باز مسی شیلنگ تخته می‌انداخت. به محض برگشتن داخل آشپزخانه همین که سر قابلمه را برمی‌داشتم, یکهو احساس کردم یک سرب سرخ آتشین را گرفته‌ام توی دستم. ناغافل نفهمیده بودم و در قابلمه را گذاشته بودم روی شعله کم زور گاز. همزمان که داشتم کباب می‌شدم جیغ می‌زدم در قابلمه را پرت کردم روی قوری که سرنشین کتری شده بود و آن هم به طرز نکبت باری چپه شد و تفاله‌اش هم پخش و پلا گردید.

هیچی دیگر! اثر انگشتم، انگشت وسطی و شصتم کاملا اتو شده بود. وسط کف دستم هم به صورت هلال خیلی شکیلی، لبه قابلمه حک شده بود. و کمی بعد انگشت سبابه‌ام تاول زد. مشغول ذنبه‌اید اگر فکر کنید من نگران اثر انگشتی شدم که برباد رفته بود. چون کمی بعد پوسته سوخته تحلیل رفت و جای آن، دالان‌های صورتی ظریف و پیچ درپیچ، دوباره رخ بنمود و همه چیز به خیر و خوشی خلاص رفت.

نتیجه اخلاقی؛ ماخییییییلی خاصیم. می‌پرسید چرا؟! عرض می‌کنم خدمتتان؛

شاید توی دنیا کسی باشد که چشم‌هایش شبیه من باشد و معماری کاسه سرش با من مو نزند و اتفاقا دماغش حاصل هشتاد درصد گوشت باشد و بیست درصد چربی (الکی مثلا) و اساسا به درد عمل جراحی زیبایی نخورد و قالب نپذیرد! اما به ضرس قاطع می‌توان گفت که هیچ کس اثر انگشتش شبیه مال من نیست. (یعنی کشفم به حلقم!)

اگر گاهی اوقات بین اورجینال بودن یا نبودن خودتان شک کردید، لطفا شک نکنید! ما چانه‌های خمیری مونتاژ شده‌ای از هزاران چانه خمیر نیستیم که اگر این طور بود از همان ابتدای قان‌وقونمان از سکه می‌افتادیم و به بنجلیت می‌رسیدیم و به درد فوت هم نمی‌خوردیم. بدبختی ما آدم‌ها از جایی شروع می‌شود که به خودمان اجازه می‌دهیم با دیگران مقایسه شویم. حالا چه از روی حس حقارت باشد چه از روی حس برتری.

یک پیشنهاد ویژه: همین حالا به اثر انگشت‌تان که امضای خاص خداوند است نگاه کنید، یک لبخند کشدار بزنید و برای شادی روح خودتان، قردار و ظریف ذکر کنید؛ ما خیلی خاصیم! 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
شستم/ مشغول الذمه// توصیف فضای اول رو با فضای دوم متأسفانه درک نکردم، ولی از سبک نوشتار مشخصه که می تونید خیلی خوب بنویسید.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
چه غلط های املایی ناجوری داشتم من خخ. مرسی اقای میرزا
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
اشکالی نداره، ولی خیلی خوب می نویسید! :)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سبک نوشتار عامیانه ی خوبی دارید؛ نوشتن از روزمرگی ها و اتفاقات اون هنر میخواد و البته به نظرم بهتره که آخر متن؛ متن رو رها کنین و به ادامه ی زندگی بسپاریدش..
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
مرسی از کامنت چند لایه تون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢٤
٠
٠
سلام پیروزوسلامت باشید
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٥
٠
٠
وعلیکم السلام ممنونم از حضورتون شاد و سلامت باشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨