درست در نقطه عطف یک ماه قمری

درست در نقطه عطف یک ماه قمری

نویسنده : m_soltani

خیلی خسته بودم. تقریبا نیمه‌های شب بود که دست از سر کتاب برداشتم. لامپ اتاق را خاموش کردم. دراز کشیدم. فکر می‌کردم راحت خوابم می‌برد. اما با تمام خستگی, انگار که خواب سوز شده باشم، خوابم نبرد. دلم تاریکی مطلق خواست. محافظ برق کامپیوتر را هم که زیر میز بود خاموش کردم. نور فسفری فسقلی‌اش خیلی توی چشم می‌آمد. می‌خواستم دوباره روی تخت ولو بشوم که چشمم افتاد به پنجره. حیاط هم خیلی روشن می‌زد، با آن دیوارهای سیمان سفیدش. وسواس طور رفتم توی حیاط تا لامپ‌ها را خاموش کنم اما هیچ چراغی روشن نبود. ناخوداگاه دنبال چراغ بزرگتری گشتم، چشمم افتاد به قرص کامل ماه. همه چیز و همه جا مهتابی‌تر شد. خیلی باشکوه بود، توی یک لحظه انگار با تمام وجودم حس کردم که در تمام دنیا، این فقط من هستم که دقیقا در نقطه عطف یک ماه قمری ایستاده‌ام.

جذبه ماه انگار داشت تمام خون بدنم را مد می‌کرد. هر چه فکر کردم توی چه ماهی هستیم یادم نیامد. به خاطر همه شب‌های مهتابی فوت شده عمرم حسرت خوردم. آخر توی نیمه یک ماه قمری خیلی کارها می‌شد کرد. نیمه یک ماه قمری را، نباید راحت از دست می‌داد؛ شاید شاعرها غزل وانه، دنبال شاه بیت بگردند. عارف‌ها در حالی که شهود می‌کنند، هی دامن از کف بدهند. بعضی‌ها برای سحری آماده شوند. داستان نویس‌ها قهرمان داستان‌شان را توی کوچه و پس کوچه‌های شهر تعقیب کنند. عاشق‌ها مجنون بشوند و مجنون‌ها سر کوچه خیالی لیلی‌شان بست بنشینند به انتظار. نقاش‌ها از راز یک شب تمام مهتاب وام بگیرند و شاید حتی، گربه‌های ولگرد شهر هم بخواهند تشکیل زندگی بدهند.

جست زدم روی صندوق عقب ماشین. پوست صیقلی و خنک ماشین، خوشایند بود برایم. افقی شدم رو به آسمان و دستم را گذاشتم زیر سرم. همین طور که ماه توی دوتا چشمم نرم نرمک ته نشین شده بود، پلک‌هایم سنگین‌تر می‌شد و روی صندوق عقب یک ماشین، داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که اوردوز تعطیلی یک موجود دو پا چه قدر باید باشد، که توی نیمه یک ماه قمری حتی دنبال یک رویای شیرین توی خواب هم نگردد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
بسیار عالی! حرفی برای گفتن نیست، باریکلا، باریکلا! ؛-)
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٠
٠
٠
خیلی سپاس, ممنونم که وقت گذاشتید اقای میرزا:)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
متن عجیبی بود؛ بر هم نشستن لغات کنار هم و مفهوم و تعبیرات خوب بود.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٠
٠
٠
خیلی ممنون :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
دو تا پاراگراف اول خیلی خوب بود و همذات پنداری کردم ولی پاراگراف آخر رو درک نکردم! انگار منتظر یه نتیجه دیگه بودم.
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٠
٠
٠
واقعا؟ فکریم کرد...
admincheh
admincheh
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
راستش منم از نتیجه گیری غافلگیر شدم و شاید برای خودم نتیجه ی دیگه ای ساختم اما حتما خواب دلچسبی ِ وقتی صبح با قلقلک آفتاب روی صورتت هی پتو رو بکشی روی صورتت و هی آفتاب خیره سری کند و تو را بسوزاند..
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢٠
٠
٠
نه پاییز جان اگه می خواستم همون بالا بخابم که صبح باید به صورت یک چلاق خیلی شکیل خودمو از روی زمین جمع می کردم خخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٩
٠
١
سلام:جالب بود.خدانگهدارتان
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
سلام, خیلی ممنونم از کلیک رنجه تون موید باشید :) (عذر می خوام موسم بد عمل مبکنه, سهوا منفی خوردید (ایکن خاراندن سر ))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
سلام:زنده باشید.هرچه ازدوست رسدنیکوست.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود من دوسش داشتم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
یکی بود مثل همه ما

آتنا رفت

٩٦/٠٤/٢٢
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
نکند اعتماد جامعه را سلب کنید

درد کنکور

٩٦/٠٤/٢٢
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
بیایید از این واژه نترسیم

بگو نمی دانم

٩٦/٠٤/٢٢
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
مراتب سیاه نمایی

من یک سیاه نما هستم

٩٦/٠٤/٢٢
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

بی تاب ترین پنجره

٩٦/٠٤/٢٢
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
تبلیغات