خود نمرود به شر، یاد نمرود به خیر!

خود نمرود به شر، یاد نمرود به خیر!

نویسنده : میرزا

چپیده بود تو و بیرون هم نمی‌آمد. کیاناز آن طرف لب‌هاش رو غنچه کرده بود و پریناز هم این طرف. فاطمه هم با آن‌که مدت‌هاست اذیتش می‌کنم و روی اعصابش بدو بدو می‌کنم، ابروهاش را در هم کشیده و لب‌هاش را غنچه کرده. چمدان بسته‌اش آن گوشه است. هی می‌گوید می‌روم و نمی‌رود. هنوز زیر چشمش کبود است. نسیم خنکی که از طرف غنچه‌های فاطمه می‌وزد، کدورت همراه با عشق است. همش تقصیر پریناز شد و پنکه!

از همان اول می‌دانستم از زن جماعت کاری بر نمی‌آید. آن‌ها که محتویات درون سرشان کامل است، چه می‌کنند که این‌ها بکنند. همین هم شده بود، نه فاطمه می‌توانست نجاتم دهد و نه پریناز و کیاناز. این آخِر کاری هم پریناز دستمال خونی‌اش را نشانم داد و داغ دلم را تازه کرد.

می‌کوبید، سفت هم می‌کوبید. نوبر بود به قرآن! پناه آوردم به آقاجانی، همسایه طبقه بالا. آقاجانی گاهی انگشتش را تا نرسیده به استخوانِ روی دست، فرو می‌کرد و در می‌آورد. روبرویم میلاد و میثاق هم لب‌هاشان را غنچه کرده بودند و من هم درد می‌کشیدم. این جماعت هم با عقل کامل کاری از پیش نبردند. نا امید از همه جا خوابیدم تا بلکه فردا صبح سرحال و بی‌درد، برخیزم بروم دنبال زندگیم، اما مگر درد می‌گذاشت، هی می‌کوبید. اتاق تاریک بود و بچه‌ها هم خوابیده بودند. فقط فاطمه در آشپزخانه نمی‌دانم چکار می‌کرد. رفتم درون تفکر، نمی‌دانم... شاید تفکر آمد درون من.

آپارات روشن شد. می‌چرخید و می‌چرخید و اعمالم را فریم به فریم نشانم می‌داد. از اذیت کردن فاطمه تا گریه‌های اقدس‌خانم روبروی در. پاره کردن توپ بچه قلی‌پور این وسط چه می‌گوید؟ تقصیر خودشان بود. صاف زدند توی شیشه اطاق کیاناز! خدا را شکر نشکست، و الا توپ که هیچ، خود قلی‌پور را هم جر می‌دادم.

اصلا به من چه پناهنده مدتی‌ست بیکار است. مرد است و درشت‌هیکل؛ کار که عار نیست. بیکار هم که باشد، کرایه‌اش را باید سر موعد بدهد. مردک 7 ماه است کرایه‌اش عقب افتاده و تا مرز ریختن اسباب و اثاثیه‌اش هم جلو رفتم. دعایش را به جان اقدس‌خانم بکند که به موقع چشمه جوشانش فوران کرد و گریه کرد. هر ماه که می‌رفتم اشکش دم مشکش بود. دل نیست لامذهب! تا آخِر هفته فرصت دارند خالی کنند. عیال‌وار است که عیال‌وار باشد. یاد آن پیرزنِ مستأجر قبلی بیفتد که تا مدت‌ها روبروی منزل توی چادر با پسرش زندگی می‌کرد، کرایه‌اش را سر وقت می‌دهد.

با کریمی مدتی‌ست قهرم. چکار کنم که درخت مو پیچ خورده و تا پنجره اتاقش رفته. انگورش را من نچینم، پسران آقاجانی زحمتش را می‌کشند. می‌گفت: «تو غلط کردی که یا‌الله نگفته از پنجره بالا آمدی!» حالا مگر کی تو اتاق بود؟! عفت‌خانم بود و دخترش. تا دیدم‌شان، وجداناً صورتم را برگرداندم. نمی‌شد که بی‌خیال انگورها شوم! هنوز به خاطر مشتی که زدم، چهار استخوان روی دستم درد می‌کنند.

منیر هم توی این گیر و دار ول کن ماجرا نیست. مدام زنگ می‌زند. تا آن موقع که یواشکی می‌رفتم و می‌آمدم، غمی نبود، اما از وقتی برای فاطمه رو کردم، روزگار فاطمه را سیاه کردم. هر چه می‌گویم: «خود اسلام اجازه چهارتاشو داده، این تازه دومیشه، اون هم برای تکمیل عقل!» فاطمه گوش نمی‌دهد که نمی‌دهد. آخرین بار کارِ نکرده را کردم. دستم را رویش بلند کردم و خواباندم زیر چشمش. این اواخر نه محل درست حسابی بهش گذاشتم، نه برایش چیزی خریدم. خرید خانه را هم خودش انجام می‌دهد، با پس‌انداز خودش. شنیدم از کیاناز هم قرض می‌کند. خانه‌مان شده سمساری. وسایلش را جمع کرده. فقط آشپزخانه به کار است، آن هم به خاطر کیاناز و پریناز. هی می‌گوید می‌روم و نمی‌رود.

می‌کوبد، بدجور می‌کوبد. درد که نمی‌گذارد بخوابم! رفتم توی هال. پام گیر کرد به کارتن جاروبرقی و روی زمین پخش و پلا شدم. فاطمه سراسیمه از آشپزخانه دوید و بلندم کرد. درد داشتم. فاطمه زنگ زد به آقای نظری و او هم رساندم به اورژانس. دستش درد نکند، با این‌که هفته گذشته ماشینش را پنچر کرده بودم که روبروی پارکینگم پارک نکند، اما آمد. دکتر قطره‌ای چکاند توی چشمم و آن یک ده‌هزارم از یک پوست تخمه را از چشمم بیرون کشید. دستت بشکند پریناز... نه، نشکند. بادت بخوابد پنکه! اصلا بسوزی! یک پوست تخمه زمین‌گیرم کرد! روزگارم را سیاه کرد! هه... یاد نمرود و دبدبه و کبکبه‌اش افتادم. آدم می‌شوم... یعنی باید بشوم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
هم بامزه بود،هم گریه دار! باشد که عبرت گیریم از سرنوشت نمرود. میگما این شخصیت اول هم کلکسیون بداخلاقیه وا‎;)‎ مثل همیشه لذت بخش.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
دقیقا... خواستم ساختار رو جوری طراحی کنم که برسم به نتیجه ای که شما دریافت کردید. والله به چیزی بند نیستیم. ممنون از مصاحبت بانو :-)
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
چه قدر تلخ بودی ولی سبک نوشتنتون مورد علاقه منه نویسنده یک جوری مینویسه که تو تا با دقت نخونی متوجه نمیشی مرسی واقعا
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
من تلخ بودم با نوشته؟ :-) خواهش می کنم، همینکه افتخار حضور دادین لطف بسیار بزرگی بود. سپاس :-)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
هم تلخ بود و هم خیلی غم انگیز .... یاد این مثل افتادم : خدا جای حق نشسته ! و اینکه چوب خدا صدا نداره! ممنون جناب میرزا/ مثل همیشه عالی :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
زنده باشین خانم یزدی! جدای از ضرب المثل ها که کاملا هم درست و بجاست و فکر نمی کنم که دیگه کسی باشه که اعتقاد نداشته باشه، خواستم به وجود آدمی بپردازم که با این همه بعضا آزار و اذیتش و با این همه غرور و تکبری که در بعضی هست، ته تهش که نگاه کنیم به هیچ چیزی متکی نیست. ممنون از مصاحبت همیشگی تون بانو :-)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
وای از این غرور و تکبر... آدمی اگه عمر ابدی داشت,چکار میخواست بکنه.چقدر از این واژه متنفرم.خصوصا اگه غرور بیجا باشه
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
دقیقا، چیزیه که مخترعش از درگاه خدا رانده شد.
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
داستانتون خیلی قشنگ بود خدا این جور صاحب خانه حتی همسایه ای را نصیب هیچ کس نکند
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
احوال همشهری ما چطوره؟ دیدتون قشنگ بوده خانم. بله، وجود یه همچین افرادی در جوار بشر، خیلی جالب نیست و گاهی اوقت آدم رو تلخ می کنه.
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
والاخداهمچین شوهری روهم نصیب نکنه:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
قلمتون فوق العاده ست جناب میرزا. شبیه قلم "بزرگ علوی" است. من عاشق سبک نوشته هاشون هستم. و همچنین داستانهای شما... عزتتون مستدام.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
مقدمتون گرامی بانو؛ شما لطف دارین به بنده. شما که خودتون ماشاءالله دست به قلمید. مرسی که همراه بودین :-)
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام جناب میرزا.خیلی زیبا بود.اما چه بد عنقه شخصیت نوشتتون!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
علیکم السلام سیده بانو؛ لطف دارین شما، هم بد عنق و هم بد قلق، اما خب انسان هم یه جاهایی سرش به سنگ می خوره. متشکرم بابت همراهی :-)
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
قشنگ بود ..واقعا بعضیا خییل مردم آزارن و از هیچ آزاری دست نمیکشن ...کاش پایانشو اینجوری تموم نمیکردیین...نمیدونم من احساس میکنم نباید این طور صریح اعلا م میکرد که قراره آدم بشه ...این نظر من بود البته
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنونم سلما بانو؛ باز دوسالگیتون مبارک! نظر شما برای من به واقع محترم و ارزشمنده. یه پاسخی در جواب آقای نادری نوشتم، فکر می کنم جوابگوی شما هم باشه بانو. مرسی بابت حضور :-)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
آقا میرزا به نظرتون نباید پایان بندی اش یک مقداری کوبنده تر و هم نرم تر بود. الان مثلا طرف خودش گفته که من دارم ملت رو آزار میدم و حالا یک چیز کوچولو من رو آزار میده. بهتر نبود فرهادی گونه انتهای داستان باز می شد؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون مهندس جان که قابل دونستی؛ آقای نادری عزیز! من اعتقادم اینه که انسانی که استعداد تغییر رو داره، یک تلنگر کوچک هم براش کافبه. این رو به این خاطر میگم که از اول شخص استفاده کردم و این استفاده کردن از اول شخص، قابلیت این رو داره که مخاطب کم کم با خود شخصیت جلو بره و با عقیدش به مرور آشنا بشه. در اینجا هم همین اتفاق افتاد و لااقل سعی من بر این قضیه بوده. شخصیت اصلی خودش به مرور به نتایجی رسید که از نظر منِ نوعی هم منطقی به نظر می رسه و در همین نرم خویی و لطافت در پایان بندی، میشه نتیجه رو استخراج کرد. در تاریکی و یا موقع خواب، چون جایی رو واضح نمیشه دید، چشم ذهن روشن میشه و تمرکز بیشتر روی این مقوله س، حتی انسان های خیلی شرور هم به نتایجی می رسند، اما چون استعداد تغییر رو ندارن، این اتفاق براشون رخ نمیده. علی ای حال دیدگاه شما هم خیلی قشنگه و این نوع رو هم می شد انتخاب کرد. ممنون از حضور ارزشمند حضرتعالی :-)
m_maed0090
m_maed0090
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
قشنگ بود ولی نمیدونم یه جاش اشکال داشت به وب منم سر بزنید و نظر بدید وبلاگ دنیای خلاقیت
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنونم؛ دقیق متوجه منظورتون نشدم، کجاش اشکال داشت؟ چشم، آدرستون رو مرحمت بفرماین :-)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
یاد "من نویسی" های جلال آل احمد افتادم..
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
شکر خدا، چقدر خوب که یاد چیزهای خوب خوب افتادین، مرسی از همراهی آقا :-)
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام استاد....مطلب قشنگی بودوالبته جذاب به خاطرنهان بودن چیزی که شخصیت اصلی روآزارمی داد......خیلی هوشمندانه منظوررورسوندید....درابتدافکرکردم بیماری سختی شایدگرفته ودرانتهاکه به این نتیجه رسیدم هدف اینه که بفهمیم گاهی میتونه کوچیکترین چیزهازمین گیرمون کنه پس بهتره باعث آزاردیگران نباشیم فوق العاده متعجب شدم......عالی بودازنظرمن:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
و علیکم السلام؛ نه فقط آزار دیگران، بلکه هر کار سوء که مخالف با فطرت آدمیزاده، هر چیزی می تونه باشه، حتی خود درگیری. به هر صورت ممنون بابت مصاحبتتون بانو :-)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
با اینکه ممکنه واسه همه عجیب باشه که همچین آدمی مگه هست ولی واقعا وجود دارن یه همچین آدمایی که از هیچ تلاشی واسه آزار بقیه دریغ نمیکنن!!!منم با نظر آقای نادری موافقم آقای میرزا...!از همچین آدمی با این همه کارای اشتباه همچین طرزفکری بعد یه اتفاق بعیده؛ممکن هست ولی خب کمی غیرقابل باور...!راستی قضیه پنکه چی بود من نفهمیدم؟؟!!ولی داستانک عالی ای نوشته بودین؛قلمتون مستدام:))))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
تصور نمی کنم که دیگه برای کسی عجیب باشه، هر کسی در اطرافش همه جور انسانی هست و فقط کم و کیف قضیه فرق می کنه./ کارای اشتباه به اون معنا نیست به نظرم که نشه با یه ضربۀ کوچیک حلش کرد. مثال بخوام بزنم یه جورایی مثل شیطنت های دوران مدرسه ست، البته جدای از آزار و اذیت همسر، که به نظرم نهایت بی شرمیه./ قضیۀ پنکه رو شما خودتون زحمت تصورش رو بکشین، حالا به هر صورتی که خودتون دوست دارین. ممنونم از حضورتون دختر آریایی :-)
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون استاد خدایش خیلی لذت نبردم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
خواهش می کنم؛ پیداتون نیست؟ بیاین، سر بزنین، بنویسین. من شرمندم، اگه لذت نبردین ببخشید! :-)
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
اخ اخ خدا نیاره ازین همممممسرااااااا از خدا پیغمبر فقط چهارتا زنشو یاد گرفتن خیلی قلمتون قشنگ و روونه همیشه موندگار اقا میرزا راستی تا یادم نرفته بگم این اقاهه دو تا زن داره بعد هی میگه خانوما عقلشون فلان بهمان نچ نچ نچ خب نگیر محترم جان نگیر مجبورت ک نکردددددن
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
لطف دارین بانو. آره، بعضی ها چیزای خوب دینو سوا می کنن واسه خودشون :) تو متن که گفت، میگه من منیر رو گرفتم که با اون نیمچه عقل، بشه یه عقل کامل ؛) اما غلط میگه، عقلشون از اقایون هم بیشتره. مرسی که همراه بودین :-)
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
ممنووووووووووون
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خدا کن ما از اینجور آدما نباشیم. اگر مرد خدا نیستیم لا اقل خلق الله از دستمون در امان باشند. خیلی زیبا بود.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
آره محمد جان، آره، خداکنه درک درست بیاد سراغمون! خدا کنه همون نام نیکو برامون به یادگار بمونه! عزتت زیاد!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤