چمدانی کوچک، خیالی روشن، راهی معلوم...

چمدانی کوچک، خیالی روشن، راهی معلوم...

نویسنده : yekta_b

در همان روز عجیب ِ بی‌باور، با یک اشاره، در نگاه اول قاپم را دزدید و من برای داشتنش مصمم‌ترین شدم. کسی هم نبود گوشم را بپیچاند و چشم غره برود و اخم کند تا من خجالت بکشم برای این مدل خواستن ِ بی‌دلیل ِ از سر ِ احتمال، آن هم در روزهایی که همه چیز زیادی معلق بود و آویزان از سرنوشت و تقدیر. از همان لحظه‌ای که زیر چشمی وجودش را رصد کردم، فهمیدم باید روزها و سال‌هایی را تنها با او روزگار بگذرانم. یعنی راستش را بخواهید بدجوری دلم خواست در این بحبوحه‌ی زمانه مال من باشد. آخر یک جوری همدم بودن بهش می‌آمد، معلوم بود کارش را خوب بلد است، معلوم بود از پس روزهای سخت و خسته خوب برمی‌آید. می‌دانستم بعدها حضورش به من امید می‌دهد، انگیزه می‌دهد، فقط کافی است به داشتنش فکر کنم بعد یک لبخند ِگنده‌ی پت و پهن بود که روی صورتم هویدا می‌شد. به خاطر همین برای خریدنش دل‌دل نکردم. صاف رفتم و به آقای فروشنده گفتم که آن چمدان سورمه‌ای پشت ویترین را می‌خواهم! می‌خواهم چرخ‌هایش پابه‌پای من چرخ بخورد، می‌خواهم با وسواس هی پُر و خالی‌‌اش کنم، می‌خواهم زندگی کردن تنها با یک چمدان سورمه‌ای را بلد شوم. حالا چمدان سورمه‌ا‌ی محبوبم این‌جا کنار من است و برای راهی شدن و شروع یک زندگی خوابگاهی حسابی ذوق زده است.

=========

چمدانی کوچک / خیالی روشن / راهی معلوم /

بعد هم هوای رفتن به جایی دور/ یکی دو کتاب ورق خورده / خُرده نانی برای کبوتری در راه / 

سایه سار دو کاج، دو سایه، دو سبز / یکی‌شان سر بر شانه دیگری انگار / 

منتظرِ قصه نویسِ قدیمیِ همان برف‌ها و باران‌ها / 

می‌شود باز کسی را دید / سیگاری کشید، صحبتی شنید 

(سید علی صالحی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
حرفی برای گفتن نیست، بی نقص، باریکلا! :-)
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
ممنونم که وقت گذاشتین جناب میرزا :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خواهش می کنم، وظیفه س، موفق باشید!
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
این مسافر ناظر؛ چمدانی در دست؛ تو چرا چشم نشستی؟ سالی یکبار که باران آید؛ با بهار متغیر شده اش؛ متججد اما، چترهامان که همان است هنوز؛ این مسافر ناظر، فرعش اما بر دوش، اصل ها در چمدان (هادی قنبری) لحظاتی که برای بودن با چمدان نوشتید یک مفهوم دینی داشت و آنهم کوله بار عمل انسان
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٦/١٨
١
٠
چه خوب ! من اصلاً این دیدگاه توی ذهنم نبود ! مرسی :)
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
خیلی زیبا بود
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
شما زیبا خوندین :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلتم ودرودبرشما:ایزدرحمان یارتان باد
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
لطف دارین :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢٠
٠
٠
چمدون کلا وسیله با احساسیه. من اولین چیزی که تو چمدون خوابگام گذاشتم یه تشت بود!
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٦/٢٣
٠
٠
تشت ؟؟؟ :)))))
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات