پسرا پیاز بنفش‌اند!

پسرا پیاز بنفش‌اند!

نویسنده : زهرا- خسروی

اصلاً به زهر هلاهل، به اسفرالسافرین، به درک که بدخُلقی افتاده توی جانم عینهو کَنه، وِلَم که نمی‌کند هیچ، می‌خواهد سَر از عمقی‌ترین لایه پیوندی پوستم هم در بیاورد بی‌حیا! من نمی‌دانم تقاص کدامین گناه را می‌دهم که مامان، پسرهای خاله‌مان را و پسرهای همسایه بالایی‌مان را حتی به من ترجیح می‌دهد. این روزها مشکوکم به خودم و در حال پیدا کردن مامانِ اصلی‌ام هستم!

ولی نه کار از این حرف‌ها گذشته، مامان یک پسر دوست تمام عیار است، وقتی آقازاده‌ها تشریف فرما می‌شوند خانه‌مان نمی‌دانید که با چه هُلی چادر را سر می‌کند می‌رود سوپر میوهِ شهر و از شیر نارگیل تا جان آلوئه وِرای آفریقای جنوبی را خریداری کرده، می‌آید با لبخندهای گشاد و دلبرانه‌اش به خورد معده‌های گور به گور شده این پسرک‌های موفرفری تُخسِ گِلی می‌دهد (از جهت آن که 24 ساعته  پاچه شلوارهاشان بوی گِل می‌دهد!)

مامان جدیدا روی من بی تعصب شده توی جمع به جای قربان صدقه رفتن من، مثل پروانه دورِ پسر بچه‌های فامیل می‌گردد، کم مانده است برود قایم موشک هم باهاشان بازی کند! بهش می‌گویم خوب مامان جان یک بچه بِزّا شاید این یکی‌ات پسر شد، می‌زند پس کلّه‌ام و می‌گوید: عقل کلِ خاندان؛ با این اندی سال سن، من پوشک عوض کنم؟ غذای بچه هم حتما درست کنم؟ تو که می‌روی دانشگاه آن یکی‌تان هم بعد تو می‌رود؟ عمه‌ات حتما می‌آید بچه را آب و جارو می‌کند؟! برو پِی درس‌ت فردا روز، رتبه‌ات نشود مثل شارژ ایرانسل، بلندشو  بلندشو زرافه! -نگران نباشید به خاطر گردن درازم به زرافه‌ی فامیل معروفم!-

نمی‌دانستم دیگر به کدام صراط مستقیم رو بیاورم بَلکَم مامان جانمان از درازگوشِ شیطان بیاید پایین! این شد که تصمیم گرفتیم پسرک‌های خاله‌مان را گوش مالی دهیم اما نه در بین اهالی خانواده، در خفا و دور از مامان جان! بله؛ می‌گفتم چِش و چالتان روز بَد نبیند، یک روز که احمدرضا کوچولو در خانه‌مان اتراق کرده بود، شیطانک افتاد توی دلمان قلقلک یک شیطنت داد که برویم و کمی حالش را جا بیاوریم بر آن شدیم که لُپ‌هایش را چندین برابر ظرفیت کشیده تا آخ و ناله‌اش در آید، همین که تصمیم و قصد این کار کردیم، نمی‌دانم  این چه وقت آمدن بود که  کلید در سوراخش چرخید و مامان با این صحنه روبرو شده. جاروی کنار در را گرفت و در همان حال که کله جارو را از بدنه جدا می‌کرد به دنبال من دوید. نمی‌دانید که دو روز در اتاق حبس‌مان کرد و غذای‌مان را همچون زندانی‌ها از یک سوراخ می‌دادند یا بیشتر، ما هم که دیدیم بهتر است قضیه را بیخ ندهیم و فیصله پیدا کند، زودتر رفتیم با یک عذر خواهی شبیه طومارنامه‌ی پدر مادر دار، قضیه را عِی همچین ختم به خیر کرده و از خیرش گذشتیم!

از آن روز است که هر پسر بچه‌ای را می‌بینم در دلم می‌گویم (پسرا پیازن!) اصلا پیاز بنفش‌اند! تند و تخس و اشک‌درار! اصلا هم به درک مامان جانمان هم برود وَرِ دل خواهر زاده‌هایش روزگار بگذراند!

============

پ.ن: صرفا یک نوشته بود، وگرنه من خودم عاشق پسر بچه‌های موفرفری خاله جانمان‌ام

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام:خدانگهدارتان
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
نه من نمی تونم باور کنم که تو عاشق بچه های مو فرفری خاله جانی:))))) دویوق میگی:) بانمک بود...
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
ما پیاز بنفش؛ حتی با آن موهایمان که مثل ریشه هایش است؛ دخترا یک سیب زمینی پشندی بیش نیستند؛ محض خنده با کمال احترام
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
بسیار خوب؛ دوباره برگشتید به سر خطی که اول ازش شروع کرده بودید. عالی :)
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
بامزه بود:)......آفرین
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨