چیستی شناسی سایه ام!

چیستی شناسی سایه ام!

نویسنده : رضا تمجیدی

گاهی بلند گاهی کوتاه گاهی سمت چپ،گاهی راست گاهی جلوتر از من گاهی عقب تر. ولی همیشه سیاه... سایه‌ام را می‌گویم.

همان یار همیشگی، همان که مرا تعقیب میکند و گاهی اوقات من او را.گاهی کنارم راه میرود گاهی زیر پایم است گاهی به من نزدیک گاهی آنقدر دور که حتی انتهایش به سختی دیده میشود. ولی همیشه هست،گاهی مرا میخنداند. دلقکیست برای خودش، انگار کاریکاتوری است از من. ولی مثل من نیست، اخم نمی‌کند،گریه نمی‌کند، هیچوقت اشکهایش را ندیده‌ام،

گاهی وقت‌ها با او حرف می‌زنم، درد دل میکنم، طفلکی فقط گوش می‌کند. تنها کسی‌ست که می‌توانم به او اعتماد کنم.

سایه‌ام سنگین نیست، ولی گاهی وقت‌ها دوست دارم سایه‌ام سنگین شود، تا دیگران بگویند؛ سایتون سنگین شده آقا، چقدر این جمله کلاس دارد. ولی خب سایه‌ام مثل خودم لاغر است و سبک. گاهی وقتها سایه‌ام شیطنت میکند و دنبال سایه‌ی بعضی‌ها می افتد، همان خانوم‌های سانتال مانتال... من را هم همراه خودش می‌کشد، به میل خودم که نمی‌روم، مجبورم، نمی‌توانم سایه‌ام را رها کنم و بالاجبار سایه به سایه‌اش میروم.

اگر هوایی شود چه؟ اگر مرا رها کند چه؟ اصلا از فردا او را نمی‌آورم بیرون.

بعضی‌ها پشت سرم گفته‌اند فلانی از سایه‌ی خودش می‌ترسد. من از همینجا اعلام میکنم که اتفاقا با سایه‌ام خیلی هم دوستم و اصلا از او نمیترسم. بعضی‌ها هم سایه‌ام را با تیر میزنند، نمیدانم سایه‌ی بیچاره‌ام چه هیزم تری به آنها فروخته که کمر به کشتن او بسته اند. ولی بعضی‌ها هم میگویند زیر سایه‌ی شما، نمیدانم چرا دوست دارند سایه‌ی من بالاسرشان باشد .عجب سایه‌ی عجیبی.

امیدوارم شما هم سایه‌تان همیشه بالاسر آنهایی که دوستشان دارید و دوستتان دارند بماند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Anise
Anise
٩٤/٠٦/١٦
٢
٠
من اونقد با سایه م بازی میکنم!! هم بازی خوبیه!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون بخاطر حضورتون دوست من
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٦
١
٠
خیلی متن دلنشینی بود لذت بردیم در ضمن من تا بحال اصلا به سایم توجه نکرده بودم ممنون که یاد اورش شدید :-)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون دوست خوبم نظر لطفتونه خوشحالم که ارتباط گرفتید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٦
١
٠
سلام:آمین.زنده وپاینده باشید
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون جناب حسنی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
سلام قربان شما
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٧
١
٠
زیباوبانمک.....تا دیگران بگویند؛ سایتون سنگین شده آقا .....و.....بعضی‌ها پشت سرم گفته‌اند فلانی از سایه‌ی خودش می‌ترسد. من از همینجا اعلام میکنم که اتفاقا با سایه‌ام خیلی هم دوستم و اصلا از او نمیترسم......این دوقسمت خیلی معناداروعمیق بود:)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
١
٠
ممنون دوست من بخاطر توجهتون و حضورتون
سلما
سلما
٩٤/٠٦/١٧
١
٠
دعای خوبی در انتها داشت مرسی آقای تمجیدی :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون دوست خوبم نظر لطف شماست
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٧
١
٠
آخرهای متن یک مقداری بهتر شد ولی در کل متن دلچسبی نبود. سوژه تا حد زیادی تکراری بود و البته حرف نو هم در مطلب کم گفته شده بود
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون جناب نادری بخاطر حضور و نظرتون.حتما در نوشته های بعدی سعی میکنم سوژهای جدیدتر و حرفهای نو تری بزنم.ممنون از راهنمایی شما
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٧
٢
٠
راستی آقا رضا پاسخ کامنت ها در حد پاسخ سلام واجبه ها :))
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
آقای نادری عزیز من تمام کامنت ها رو پاسخ میدهم میتونید سوابق رو بررسی کنید اگر هم یک دو نفر از قلم افتادن من ازشون معذرت میخوام بازم ممنون بخاطر یاداوریتون
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٧
١
٠
متن روزمره گونه ای بود! عجب سایه بازی هستید ...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
ممنون هادی جان یار همیشگی ام
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠