آيا تا چشم‌تان به عنوان افتاد فكر كرديد كه بنده گيرِ يك عدد ميز هستم و ميز ندارم؟! آيا فكر كرديد لباسم به ميز گير كرده و پاره شده است؟ آيا فكر كرديد من ميز دارم و ميزم به من گير سه پيچ مي‌دهد كه تا اين ساعت كجا بوده‌ام؟! يا اين‌كه فكر كرديد كه ميزم گير و گرفتاري مالي دارد و من مي‌خواهم از شما پول بگيرم، بعد شما نخوانده آمده‌ايد بگوييد كه پول نداريد؟! اصلا آيا فكر كرده‌ايد يا نه؟! در هر صورت در تمام موارد بالا شما اشتباه كرده‌ايد، حتي اگر فكر نكرده‌ايد باز هم اشتباه كرده‌ايد! حتي اگر منظور مرا از همان اول فهميده‌ايد باز هم اشتباه كرده‌ايد! چون من دلم نمي‌خواست كه شما از همان اول متوجه منظور من بشويد! چون مي‌خواستم شما را غافل‌گير كنم و نوشته‌ام خيلي خفن‌الاحوال بشود! از آن‌هايي كه ضربه پاياني و اصل غافلگيري و از اينجور چيزهايي كه نوشته‌هاي خفن دارد، از آن‌ها داشته باشد. و حالا كه اينطور شد به كسي كه از اول متوجه منظور بنده شده است اجازه نمي‌دهم مطلب را تا آخر بخواند. و از همين‌جا بايد زمينِ اين نوشته را ببوسد و با نوشته‌ من خداحافظي كند!

اما دوستان عزيزي كه منظور بنده را حدس نزديد و گذاشتيد كه اين نوشته خفن‌الاحوال و شاخ بشود! خب اول به بنده تبريك بگوييد بابت اين نوشته‌ي بسيار زيبا تا برويم به ادامه مطلب... گفتيد؟! خب بگذاريد كمي هم تواضع كنم مثلا كه «اي بابا شما استاد مايي؛ شما چشم مايي؛ ما هرچه داريم از شما داريم؛ اصلا ما متعلق به شما هستيم و...»

اما منظور از «گيرميز» همان گيرميز بوده است. يعني همان «قرمز»! ولي چون من ترك هستم دوست دارم بگويم «گيرميز» و دوست دارم كه در موردش مطلب بنويسم. حالا چرا منظور من گيرميز بوده است؟ چون خواب مي‌ديدم كه يك بلوز گيرميز به همراه يك شلوارك گيرميز به همراه يك جفت صندل گيرميز بسيار زيبا بر تن دارم كه تعريف از خود باشد، خيلي هم به بنده مي‌آمد. بعد در خواب يك جور باحالي پرواز مي‌كردم. طوري كه از تمام ماشين‌ها سرعتم بالاتر بود! هي «وييييژژژ» مي‌گفتم و با لباس‌هاي گيرميزم مي‌رفتم و كلي هم خوش مي‌گذشت و هيچ گشت ارشادي هم به لباس گيرميز من گير نداد! آخرش جالب بود، در يك آدرس دقيق، رد يك دزد كودك را زدم و داشتم با 110 تماس مي‌گرفتم. اين شد كه آمدم در مورد اين خاطره‌ «گشنگ» مطلب نوشتم! اكنون از شما تقاضا دارم اگر در خواب گذرتان به «كرج، عظيميه، ميدان مهران، خيابان فرشته؛ كوچه دوم از بالا»* افتاد، يك در سفيد آنجا هست كه منزل دزد بچه آن‌جاست! لطفا به پليس اطلاع دهيد و يك خانواده را از نگراني دربياوريد. بي زحمت اگر بنده را هم ديديد يك عكس از ما بگيريد چون گيرميز خيلي به من مي‌آمد!

آقا قبول نيست! يك نفر از آن‌هايي كه منظور من را از اول حدس زده بود، دزدكي نوشته را تا آخر خواند! من حلالش نمي‌كنم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
admincheh
admincheh
٩٤/٠٦/٢٨
١
٠
من یه برادرزاده دارم که وقتی تازه به حرف اومد کلمات رو خوب نمی تونست بگه مخصوصا ق رو و ما هی اذیتش می کردیم بگو قندون ، قسطنطنیه ، قوری =) اونم همه رو اشتباهی گاف می گفت :))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
آخی... ممنونم از حضور و وقتی که گذاشتید...
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
آخی... ممنونم از حضور و وقتی که گذاشتید...
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
ساغون زهرا.سلامت اولاسون:))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
چخ ممنووون قیزیم:))
Nafiseh.Sadat_Banihashem
Nafiseh.Sadat_Banihashem
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
:))))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
عالی، بی نقص و طناز! خواندن دوباره اش جانی تازه به ما بخشید :-)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
وااای جدی؟؟!! جناب میرزا ذوق زده مان کردید!!
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
خیلی خفن الاحوال بود :)ممنون
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
ممنون خفن الاحوالب از خودتونه:)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
برای بار دوم لذت بردم از این گیرمیز نامه.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
وااای مشکات جون شما هم دوبار خوندی؟! باورم نمیشه!!! مرسی از وقت و حوصله ای که گذاشتی...
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
کامنتم نیومد؟خخ...میگم اون بالا گیرمیز رو گیر میز نوشته..ینی جداست..بعد منم ک فکر کردم دو تا کلمه ان ن یکی:دی..واسه همین اشتباه خوندم..البته غیر اونم نمیتونستم بخونم چون ترک نیستم:دی..مرسی خندیدم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
خوشحالم که خندید. اینا رو عمدا جدا گذاشتم که شک نکنید! عکسم خودم فرستادم...
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
خخخخخخخخخخ
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
خب با عکس و اسم معلومه ما یاده می میفتیم خخخخخخخخ
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
سلام ... پارگراف اول و دوم را خواندم از كشش موضوع كاسته شد پارگرافهاي بعدي را نخواندم . /// يكي بگه چي شد آخرش؟
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
می ترسم بگم آخرش چی شد بازم نخونید! البته شاید حق با شماست:))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
فک کنم اون یه نفر من بودم!! حلالم کن دیگه لطفا :)) یاد این تجمع دخترای تهران تو میدون فردوسی افتادم، به یاد عاشقانه ی یاقوت... :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
حالا دیگه چون تویی حلالت می کنم. مرسی از حضورت عزیز دلم:)
راتا
راتا
٩٤/٠٦/٢٨
٠
٠
جالبه...یادبرادرزادم افتادم....2سالشه....به قرمز میگه گرمز:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
ناااازی خدا حفظش کنه. ممنونم راتاجان
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
من یکی از اون مخاطبام ک نه میز و نه عکسش نتونست گمراهم کنه خبلی گمراه کننده بودنا ولی من بشدت در مقابل گمراه شدن مقاومت کردم :)،بازم عالی بود،یه پیشنهاد با قلم خوب و خفنی ک داری برو سراغ سوژه های دغدغه ای :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
سلام جناب سروان. شما اگه اخفال میشدی جای تعجب بود... مگه جناب سرواناهم اصلا اخفال میشن... پیشنهادتون خیلی خوبه اتفاقا خودمم جدیدا داشتم فکر می کردم خیلی وقته دغدغه ای ننوشتم چون قبلاها بیشتر نوشته هام دغدغه ای بود. اما به خاطر بعضی بازخوردا هر وقت نوشته ی دغدغه ای برای جیم فرستادم پشبمون شدم و اخیرا هم از مدیر خواستم قبل انتشار این قبیل یادداشتام حذف بشن! چون من در موارد دغدغه ای خیلی جدی ام. شاید دوستانی که وبلاگمو بخونن با اون نوشته هتم بیشتر آشنا باشن. اونا رو تو جیم نمیذارم... اما بازم ممنونم از پیشنهادتون.:)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
پ آدرس وبلاگتون و در صورت امکان...
زهرا آقایی
زهرا آقایی
٩٤/٠٦/٣٠
٠
٠
در کمال میل و با افتخار. بلاگفا یه بار کل نوشته های وبمو پروند. بعد یه ناه دوباره توشتم دوباره مال یک ماهو پروند. یه چیزایی تهش مونده که خوشحال میشیم تشریف بیارید zahraaghaee2.blogfa.com
f_bi3daa
f_bi3daa
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
سلآم؛ جالب بود...منم منحرف شدم کلا ذهنم رفت سمت مشتقات میز...زیر میزو غیره... :)
sh_shahalami
sh_shahalami
٩٤/٠٦/٢٩
٠
٠
خداییش خیلی باطراوت نوشته بودید احسنت :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠