عصر پنج شنبه، راننده تاکسی، اکبر جوجه و باقی ماجراها...

عصر پنج شنبه، راننده تاکسی، اکبر جوجه و باقی ماجراها...

نویسنده : m_heydarpoor

عصر پنجشنبه، نزدیک غروب، گرمای هوا و خیابانی که در آن تاکسی سخت گیر می‌آید به تنهایی برای آزردگی خاطر هر انسانی کافیست. خسته و کلافه در کاوش‌های مکرر برای یافتن وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی که مرا به مقصد برساند دوباره طول و عرض خیابان را می‌کاوم، بلاخره پراید زرد رنگ زهوار در رفته‌ای از دور هویدا می‌شود و چند متر عقب تر از من می زند روی ترمز.

راننده تاکسی کمربند ایمنی را می کشد و می اندازد توی ترمز دستی و زیر لب ذکری می خواند و دستی ماشین را می خواباند. من هم بلافاصله کمربندم را می بندم و نگران از اعتراض راننده به این که « آخه این مسیر همش 10 دقیقست، تصادف نمیشه که» یا « اگه همون کمربند خراب شه خداتومن پولشه» کمی وراندازش می کنم اما نه، گویا از این آدم های خوش خلق روزگار است که لب هایش زیر سیبیل پر پشتش همیشه می خندد.

سر راه مسافر دیگری هم سوار می کنیم، پسر جوان خوش تیپی وارد تاکسی می شود و عطر خوش بویش فضای ماشین را پر می‌کند. راننده می‌گوید: «عجب عطری زدی ها! اگه عطرت تموم شد شیشه خالیش رو ننداز بده من!» بعد نخودکی می‌خندد. پسر لبخند می زند. راننده ادامه می دهد: « معلومه از قشر مرفهین بی دردی ها!!! پس شام امشب در خدمت شماییم!!! فقط اکبر جوجه، فقط چلو کباب! البته دکتر گفته واسم ضرر داره ولی خب یه شبه دیگه!» پسر می خندد، من می‌خندم، مسافر خانمی که سرش توی موبایلش است می خندد- همه جوانیم و خوشحال.

راننده نفس راحتی می‌کشد-در حالی که انگار که دارد بلند بلند فکر می کند، می گوید:« الان دیگه نمی شه جوون ها رو خندوند، همشون ابروهاشون درهمه، حالشون گرفته ست، من همین که بتونم یه جوون رو شاد کنم ینی کارم درسته!»- تعجب می کنم از این مونولوگ!

از تاکسی پیاده می شوم، هنوز عصر پنجشنبه است، نسیم مطبوعی هوا را خنک کرده، حالا 10 دقیقه به غروب خورشید نزدیکتر است. دیگر خسته نیستم، حالم از دیدن یک راننده تاکسی متفاوت خوش شده، مرد پا به سن گذاشته‌ای که دوست دارد برای لحظه‌ای لبخند را مهمان لب‌های یک جوان کند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٥
١
٠
اتفاقا من دو ماهی هست که ماشین ندارم و یک مسیر مجبورم با تاکسی برم خونه؛ گه گاهی آدم های بسیار با شخصیت و شوخ طبع می بینم و برام واقعا عجیبه که توی مشهد که ملت به بدترین شکل ممکن رانندگی می کنند. کسی رو بتونی پیدا کنی که شغلش رانندگی باشه و اینقدر اعصابش سر جاش!
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
سلام, رانندگی واقعا بعضی اوقات اعصاب پولادین می خواد!
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
در یک جمله؛ واقعا داستان حساب شده و روان و دلنشین و مفیدی بود؛ انتقال حس امید در روزمرگی ها؛ آفرین.. فقط کاش یکم ظاهر شخصیت ها مخصوصا خانم دیگر رو بیشتر توصیف می کردین؛ البته طولانی میشد و مثل مطالب بنده کسی نمی خوندش..
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
سلام,ممنون البته لازم به ذکره که این یک داستان واقعی بود.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
سلام:دلتون شادوتنتون سلامت باد.
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
سلام آقای حسنی, همچنین , ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
سلام ممنونم
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
حوصله و اخلاقش قابل تقدیر بوده واقعا :) چه خوب هنوز میشه از لابه لای روزمرگی ها چیزهای خوب پیدا کرد...
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
چه خوب
meshkat
meshkat
٩٤/٠٦/١٥
١
٠
اینم یه لبخند ‎برای راننده تاکسی ‎:)‎
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
خیلی از راننده ها دوست داشتنی اند! من که سعی می کنم باهاشون بخندم
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/١٦
٠
٠
باهاتون موافقم
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
راستی چه خبر از حسن آقا؟
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/١٧
٠
٠
حسنم خوبه... سلام می رسونه
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
نمی‌دانم مرا چه شده است؟

آگه بخوان...

٩٦/٠٥/٢٥
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
همین امروز دست بکار شو

فردا تا ابد دیر است

٩٦/٠٥/٢٩
تبلیغات