روحم دارد گیلاس در می آورد

روحم دارد گیلاس در می آورد

نویسنده : وبگردی

بلوغ جسمی  و جنسی درد داشت. پسرهارا نمی دانم. اما ما همه جایمان درد می کرد. از صورت هایی که پر از مو می شد تا سینه هایی که انگار به سیخ می کشیدنشان همه اش درد داشت. ماهی یکبار درد غیرقابل تحمل کمر و جوش های قرمز رنگش که هر یکیش قد یک گیلاس بود. به خودمان که در آینه نگاه می کردیم حالمان بد می شد و درد می کشیدیم. افسردگی می گرفتیم که چقدر زشت و پشمالو و بدقواره شده ایم. دماغمان چرا اِن قدر گنده است؟ وای نکند تا آخر عمر همین طور بمانم؟ این جوش های سرسیاه لعنتی که با هیچ چیز پاک نمی شود را چه کنم؟ آخ کمرم!

 

اگر یک بار به بلوغ جسمی می رسیم. عوضش هزار بار در معرض بلوغ روحی و روانی هستیم. در پانزده سالگی و بیست سالگی و سی سالگی و سی وپنج سالگی و سی و هفت سالگی و نودو پنج سالگی و هر عددی که بین این ها و بعد این هاست. بلوغ روحی یک اتفاق یا یک انتخاب نیست. می تواند جفتش باشد و می تواند نباشد. فقط می دانم هر تصمیمی الان بگیریم ده روز یا ده ماه یا ده سال دیگر ما را وادار به بلوغ می کند. چه آگاه باشیم و چه نباشیم. چه تصمیم درستی باشد و چه نباشد. باید دردش را بکشیم. مثل قد کشیدن. 

بلوغ روحی شکست خوردن نیست. پیروزی هم نیست. بلوغ روحی طی کردن مسیر بین این دوست. حالا یا شکستیست که به پیروزی ختم می شود یا پیروزی که به گِل می نشیند.

این ها را گفتم که بگویم بلوغ روحی درد دارد. چون انتظار و بلاتکلیفی و ندانم کاری درد دارد. بلوغ روحی درد دارد چون معمولا تنهاییم و کسی نیست که سرمان را بگذاریم روی شانه اش و بزنیم زیرگریه. چون این جا بیشتر از همیشه ناگفته داریم که تبدیل می شوند به نگفته های ابدی و هی غمباد می کنیم٬ هی حفظ آبروی منِ خود را می کنیم. بلوغ روحی کمر روحمان را می شکند و جای ماهی یکبار هرشب خون می باریم و دردش باهیچ قرصی کمتر نمی شود٬ دل روحت روزها از داغی بهم می پیچد و شب ها بالا می آورد. بلوغ روحی پر از تعلل های لعنتی شبیه جوش های زیرپوستی دردناک مسخره یست که تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست. تو را دچار گیجی می کند و هی می مانی سر دوراهی های ماندن و چهار راهی های نتوانستن و چراغ قرمز های رفتن. شبیه آدم های گیج هی اطرافت را نگاه می کنی و حساب روز و ماه از دستت در می رود.

نمی دانم بلوغ روحی من در نوزده سالگی خوب است یا نه. نمی دانم چطور ختم به خیر می شود. نمی دانم سکانش را چگونه هدایت کنم. هیچ چیز نمی دانم و نمی خواهم بدانم. فقط دلم می خواهد آرام تر و صبورتر باشم. فقط کمی طاقت درد داشته باشم٬ شاید این گیلاس ها همان هایی باشند که  یک زمانی در رویاهایم می چیدم.

=============

منبع:

http://spdbrn.blogfa.com/post/97

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سپیده برون
سپیده برون
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
ممنون از شما برای به اشتراک گذاشتن این مطلب :)
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
مطلب مال بلاگ شماست؟
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
خوب از اکانتتون برامون می فرستادید. مطلب خوبی بود :)
هادی قنبری
هادی قنبری
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
به نرم روح بلوغ ندارد؛ بلکه روح یک نور نهفته در وجود هر کودکیست که رفته انسان آنرا کنار میزند و آشکار می شود؛ روح همیشه زیباست؛ همان نور الهی نهفته در درون ما
m-roohangiz
m-roohangiz
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
خیلی مطلب زیبایی گذاشتین..ممنون
m_maed0090
m_maed0090
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
خوب بود به وبلاگ منم سری بزنید دنیای خلاقیت نظر هم بدید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
سلام:زنده وپاینده باشید.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠