10:30 شب به سمت مقصد...

10:30 شب به سمت مقصد...

نویسنده : n_gharib

ساعت 10:30 شب است مادرم میخواهد موهایش را رنگ کند پدر نمی‌گذارد مادرم مقاومت میکند فحش میدهد پدرم عصبی میشود لیوان چای را روی مادرم می ریزد مادرم جیغ میکشد فریاد می زند بدنش میسوزد اشک می ریزد. من نمیدانم چه کار کنم میروم توی اتاقم در را می بندم، نمیدانم چکار کنم همه چیز دارد در آخرین لحظات یک روز جمعه خوب خراب می شود همه با هم قهر کرده اند. چراغ ها را یکی یکی خاموش میکنم از آشپزخانه تا اتاق خواب، حالا همه جا تاریک شده است کسی توی خانه نیست همه رفت‌اند پیش یک نفر بمانند برای گفتن حرف های دلشان، برادرم، مادرم و پدرم، فقط من مانده‌ام توی خانه. این وقت شب بوی گند گل یاس می‌آید بوی گل یاس خوب است اما اگر با بوی خون و ادرار و عرق قاطی نشود.

بهترین لباس هایم را می پوشم ساعت 10:30 شب است میزنم از خانه بیرون حتی یادم نمی اید چرا اماده ام بیرون هنوز ده قدم از خانه دور نشدم که بر می گردم مثل جنون زده ها لوازم ارایش را از کیفم بیرون میریزم میروم جلوی ایینه و ارایش میکنم، رژ قرمز، خط چشم مشکی پر رنگ، روژگونه صورتی، و دوباره میروم بیرون. مقصدم سینماست اما سینما بسته است دیگر جایی نیست که به درد حالم بخورد سوار یک مازاراتی مشکی میشوم که راننده‌اش یک پسر جوان پرو و بی ادب است. دیگر نمیدانم چه کار کنم پنج روز است که هیچ کس برنگشته خانه بازهم ساعت 10:30 شب است پشت شمشادها قایم شده ام و از دور دارم باران را نگاه می کنم درست اخرهای تابستان باران امده چه وقت خوبی مثل دیوانه ها از باران فرار می کنم برای اینکه حتی قطره ای از باران رویم نیوفتد مثل احمق ها میدوم پرت میشوم شاید نیم متر یک متر یا سه متر انطرف تر سرم گیج می رود موهایم ریخته روی صورتم و جایی را نمی بینم دهانم خشک شده اب می خواهم باز هم دارد باران می بارد یکی فریاد می زند: دختره مرد.کدوم دختر؟؟؟؟ با هزار بدبختی خودم را از روی زمین بلند می کنم نمیتوانم بایستم دوباره میخورم زمین سریع بلند می شوم مثل ماهی که تنگش لغزیده افتاده زمین و هزار تکه شده تقلا میکنم تلوتلو میخورم و راه می روم میخورم به ادم ها به تیر چراغ برق؛ حالم حاله خوشی نیست زندگی تمام شد فقط به خاطر یک رنگه مو، روی اسفالت خیابان برای ادم های احمقی مثل من تمام شد.

مردم دورم جمع شده اند آمبلانس می اید مرا می برد ولی من نمیخواهم بروم من میخواهم فقط بخوابم باز هم ساعت 10:30 شب شده لباس بیمارستان تنم است و یک باند سفید دور سرم پیچیده شده موهایم را از ته زده اند از خودم بدم می‌آید از آدم های اینجا بدم می اید توی اتاقی که من درش بستری هستم شش تخت دیگر هم وجود دارد. آدم های از من بدبخت تر یک پرستار چاق و خیکی هم همش حالم را به هم میزند نمیدانم کیفم و لباس های شیکم کجا هستند حوصله پرسیدن را هم ندارم فقط مثل احمق ها دارم همه اتاق را نگاه میکنم کلی خون ریخته است روی زمین یعنی خون های کیست ؟؟؟؟؟ من دیگر مرخصم حالم خوبه شده است البته این را دکتر گفت دکتره احمق نمیدانم چطور مدرکش را گرفته حال من که خوب نیست هرکس مرا ببیند می فهمد توی این شش روزی که اینجا بودم هنوز هیچ یک از اعضای خانوادم به دیدینم نیامدن نمیدانم شاید من مرده ام یا شاید انها مرده اند هرچه باشد مهم نیست.

با هزار مکافات در یک فروشگاه کار پیدا می کنم سر چهار روز حوصله ام فراری می شود و از کارم میزنم بیرون مثل احمق ها.

چون موهایم را تراشیده اند کلاه گیس می گذارم حالم از خودم به هم میخورد.

شش ماه گذشت الان دانشگاه می روم رشته فیلمنامه نویسی درست سه ماه گذشت استادم از من خواستگاری کرده من هم جواب مثبت دادم مثل احمق ها، یک لباس سفید پوشیده ام انگار میخواهم بمیرم مثل گلهای یاس، ساعت 10:30 شب است از عروسی بیرون میزنم با کفش‌های پاشنه بلند میدوم با موهای باز بدون پوششی میدوم همه دنبالم می‌گردند برای اولین بار میدوم توی یک پارک پایم پیچ میخورد اما مهم نیست دامنم به خار بوته گل گیر می‌کند؛ پاره می شود اما مهم نیست همه نگاهم میکنند برای اولین بار اما مهم نیست یک نفر محکم هلم می دهد. می خورم زمین. رویم خیمه می زند هراسان دست و پا می زنم جیغ می کشم سرم داد می زند میگوید شوهرم هست یادم می‌آید که همان مرد احمقی هست که میخواست با من ازدواج کند. دو ماه گذشت ساعت 10:30 شب است شوهرم هنوز خانه نیامده می‌ترسم هفت روز گذشته هنوز برنگشته است. نگرانی تمام شد برایم مشخص شد حتما گم و گور شده مثل همه ادم های زندگی ام ساعت10:30 شب است میزنم از خانه بیرون می روم ترمینال با همان اتوبوسی که یک صندلی خالی داشت می روم به هرجا: اصفهان سه تا صندلی خالی، قم دو تا، تهران یکی، سوار همین می شوم همه چی تمام شده است حالا همه مرده‌اند درست همه در ساعت 10:30 شب مرده اند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_khorashadi
s_khorashadi
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
سلام شروع داستان خوب بود اما از اواسط قصه رو دیگه زیاد متوجه نشدم . ممنون :)
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
به هرحال بازم متشکرم که یکم تامل کردید و این داستان رو خوندید متشکرم
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
دوستان وقتی نظر میدید در حد قبولی در کنکور خوشحال می شم
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
برای نویسنده این مطلب نگرانم. به نظرم اینا نمیتونه فقط زاییده فکر و خیال باشه :|
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
درسته زاییده فکر و خیال نیست داره اتفاق میوفته اوایل داستان ها واقعیت هستند اکثرشون و ادامه داستان فقط پیشبینی های اینده اند
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
:|چرا باید اینجوری پیش بینی بشه؟؟....منم اعلام نگرانی میکنم برای نویسنده
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
هرچه تلخ تر جذاب تر
pari_n
pari_n
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
اینجوری که پیداست نویسنده محترم بیشتر قصد جلب توجه رو داشته. نگران نباشید. ضمنا به صاحب این اثر نمیخوره که 15سال داشته باشه. شما واقعا15ساله اید بااین روح خراب و منفی؟
f_oneidi
f_oneidi
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
اعلام نگرانی و ترس !هم از دنیا هم از ادمهاش لطفا به شخصیت داستان بگویید کمی قوی باش!
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
همه ادم هاس زندگیش ترکش کردنند تا اخر پای زندگیش موند وقتی دید اخرین نفر اخرین امید هم از زندگیش رفت تصمیم گرفت ترک کنه بشه یک ادم دیگه شهرشو عوض کرد خواست یک زندگی جدید رو شروع کنه توی یک شهر دیگه با ادم های دیگه اینا هم میشه تصوری از قدرت و مقاومت دونست درسته ؟؟؟؟
pari_n
pari_n
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
معلومه که نه! آدم همون آدمه و فقط لباسش عوض شده. این که نشد مقااااومت. اتفاقا اوج ترس و فراره
m_heydarpoor
m_heydarpoor
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
آقا من هم به جمع دلواپسان پیوستم
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
خیلی جالب بود/با اینکه طولانی بود تا آخرش خوندم/زندگی منم همین شکلیه/ممنون
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
لطف کردید /امیدوارم هرچه سریع تر زندگی شما هم رنگ زیبا به خودش بگیره
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
تشکر/خیلی مدت شده بود متن به این زیبای توی جیم نخونده بودم.خیلی میشد باهاش همزادپنداری کرد.(:
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٤/٠٦/١٤
٠
٠
وقتی متنو خوندم رفتم داخل پرفایلتون و تعجب کردم با این سن اینارو نوشتین.
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٥
١
٠
من برخلاف بقیه دلواپس نیستم.....چون اونی که بخوادآینده خودشواینطورخراب کنه وازالان این تصورات روداشته باشه هیچوقت به دلواپسی ونگرانی دیگران اهمیت نمیده......ویه دوگانگی عجیب داشت این داستان، اونی که نگران باشه ازنبودن دیگران توزندگیش حتماواسش مهمه دیگران هم نگران ودلواپسش میشن.....نه فقط اقوام درجه یک وخانواده که گاهی آدم برای دوستانش هم عزیزوقابل احترامه پس بایدمواظب نگرانی هاودلواپسی هاشون بود...نوشته هرچندمنفی اماتصویرسازی زیبایی داشت....امیدکه زندگی زیبایی داشته باشی دوستم.
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
به نظرتون این نوشته همه فهم بود؟ منظورم عامه پسندی نیست. منظورم فهم نوشته است
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
بنظرم تخیل داستانی خوب بود؛ اتفاقاتی که رخ داد و گستردگی ذهنی نویسنده خوب بود؛ فقط همه چیز خیلی یهویی بود؛ این داستان میشه خلاصه ی یک رمان بلند باشه؛ جملات کوتاه بودن و در هر جمله یک حادثه ی جدید رخ می داد ه از نظر زمانی با جمله ی قبلی فرق داشت؛ یکم آرامش..
n_gharib
n_gharib
٩٤/٠٦/١٥
٠
٠
بس با این انتقادها باید نتیجه گرفت افتضاح بود:-)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤