طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت ششم
اختصاصی سایت جیم

طویله تنهایی / داستان کوتاه. قسمت ششم

نویسنده : بهمن بهمنی

(قسمت قبل را از این‌جا بخوانید)

خر سرش هم چنان روی پهن‌های خشک شده کف طویله است، نفس می‌کشد و نعشه می‌شود! سرش را بالا می‌آورد، پوزش را باز می‌کند و دندان‌هایش را به من نشان می‌دهد و همزمان دمش را سیخ نگه می‌دارد .

«شَععععععععع..... حیوون بی‌صاحب ...شَعععععععععع مادر مرده! .....شَععععععع بی پدرِ زبون بسته!»

افسار زیر گلویش را می‌گیرم و چند لگدی به زیر شکمش می‌زنم ! و خر همچنان در اوج نعشگی دهانش را باز نگه می‌دارد و « اَر ر ر ر ر ر» می‌زند و ناگهان دور طویله شروع می‌کند به دویدن !

حیوان لج کرده است، سر صبح حتماً حال بار بردن را ندارد! مثل وقتی که المیرا کلاس‌های صبح را خسته می‌آمد دانشگاه، حال درس خواندن را نداشت، زود عصبانی می‌شد، جیغ می‌کشید و بعضی وقت‌ها هم رم می‌کرد و می‌گفت: «ببین اسماعیل دیگر دوستت ندارم! اصلا ما بهم نمی‌رسیم! فکر من رو از سرت بیرون کن!» بعد که می‌رفت سلف دانشگاه یک لیوان چای گرم می‌نوشید، خنده روی لب‌هایش را می‌گرفت! دیگر حرف رفتن و به هم نرسدین را نمی‌زد، با همه گرم می‌گرفت، به من هم توجه زیادی می‌کرد .

نشسته‌ام گوشه طویله، از همان سوراخ دیواری که به سمت خانه لیلاست، کور سوی نور می‌آید، خر آرام شده و از آخور بز ینجه می‌خورد و بُز با دو چشم هیزش مدام به میش‌های زبان بسته چپ چپ نگاه می‌کند، مثل همان پسر شهری که کلاس‌های دانشگاه را خط در میان می‌آمد، موهایش را سیخ می‌کرد و ته ریش بزی داشت، شنیده بودم که آمار بیشتر دخترهای دانشگاه را دارد و به لطف پدر پولدارش و جشن ولنتاین، دخترها را با کادوهای گران قیمت قافلگیر می‌کرد. یادم نمی‌رود روزی را که المیرا آمد سراغم و گفت: «اسماعیل برای ولنتاین چی می‌خوای برام بخری؟»  و من که برای اولین بار بود اسمش را شنیده بودم و نمی‌دانستم اصلا ولنتاین چیست برای آن‌که جلوی المیرا کم نیاورم گفتم: «می‌خوام غافلگیرت کنم، الان نمی‌گم.» و روز بعدش هم رفتم برایش از خرازی خاله نرگس، گُلسر خریدم  و آن را با مجله‌ای که رویش نوشته بود «جیم» کادو پیچ کردم! وقتی المیرا کادوی مرا جلوی دوستانش باز کرد، همه به او خندیدند، المیرا صورتش گُر گرفت و از آن‌جا رفت . حق هم داشت، وقتی آن پسر شهری پولدار برای باقی دخترها ساعت گران خریده بود، گُلسر صورتی کم رنگ من که دو نگین قرمز رنگ رویش بود برای المیرا  ارزشی نداشت .

صدای میش‌ها رشته افکارم را پاره می‌کند، بُز افسارش را باز کرده و نزدیک میش‌ها شده است. خَر هم نشسته و گوش‌هایش را سیخ کرده و صحنه را نگاه می‌کند، خروس از بالای چوب بال بال می‌زند و قوقوقوقوقولی قوقوووووو ... مرغ‌ها را درون آغل جمع می‌کند. حوصله بز کتک زدن را ندارم، گوسفند نر باید غیرت داشته باشد، از طویله بیرون می‌آیم، زنجیرش را می‌اندازم و داد می‌زنم : «ننه ! به حاج قاسم بگو برود از جای دیگر بار بگیرد!»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
عالیه مهندس جان، عالی! روندش رو خوب پیش می برید. فقط دیالوگ ها رو یه جاهایی کتابی می نویسید و یه جاهایی محاوره، همه رو محاوره کنید، اشکالی نیست. مرسی :-)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
چشم انشاا... تو قسمت بعد اصلاح می کنم :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
چشمتون بی بلا!
راتا
راتا
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
جالبه مهندس....جالب تراینکه داستان روپنهانی دردل اتفاقاتی که توی تویله میفته داریدپیش میبرید.....اون قسمتهایی هم که ازحرکات ورفتارحیوانات می نویسیدطنززیبایی به داستان میده وآدم روازاون حالت خستگی وکسالت بارداستانهای عاشقانه دورمیکنه فقط ضمن عذرخواهی دیگه داره زیادی اتفاقات تویله پنهان میکنه موضوع اصلی روبه طوری که درکل این نیم صفحه فقط چندخط به المیراودانشگاه وداستان اختصاص دادید......مهم تراون قسمت که باهفته نامه جیم کادوکرده هدیه شوحسابی چسبیدومشخص کردواقعابه جیم وجیمی هاارادت دارید خخخخخخخخخخخ.........داستان دوست داشتنی ای شده....موفق باشید:)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
انشاا... ، دفه بعد بیشتر از واقعیت المیرا می نویسم که موضوع اصلی داستان هست :) انشاا
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٨
٠
٠
سلام :قشنگ بود.قلمتان ماندگار.زنده باشید
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
سلام ممنونم جناب حسنی :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٦/١٩
٠
٠
سلام:قربان شما
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤